دوشنبه ۸ فوریهٔ ۲۰۱۰

زنبیل فضایی - روزنامه بهار نوزدهم بهمن ماه هشتاد و هشت


خانم بزرگ با لباس فضانوردان توی اتاق نشیمن نشسته بود و به جعبه جادو خیره شده بود . برادرم پرسید هالووین است ؟ مادربزرگ گفت : این قرتی بازی ها مال شما غرب زده هاست . مگر نشنیدی با یک فضاپیمای ایرانی چند موجود زنده فرستاده اند هوا ؟ همسرم پرسید : خوب چه ربطی به خانم بزرگ دارد ؟ مادربزرگ گفت : نوبت گرفته . زنبیل گذاشته اول صف . فکر کردی . فقط انوشه انصاری می تواند برود فضا ؟ مادرم گفت : این تکه یخ 18 کیلویی که روزنامه ها نوشتند از آسمان به زمین افتاده ارتباطی با این فضاپیما ندارد که ؟ پدرم گفت : حالا خانم بزرگ چرا قصد کردید بروید سفر ؟ خانم بزرگ بادی به غبغب انداخت و گفت : آخه می گن تو سفرهای فضایی سن آدم خیلی دیرتر بالا می ره ! عمه خانم گفت : نکنه مصداق این مصرع سعدی باشی که گفت : بسیار سفر باید تا پخته شود خامی . پدربزرگ چینی گفت : مانگ هوو وان . یعنی این کارها سفر نمی خواهد . یک قرصی ساخته اند که عمر انسان را به صدسالگی می رساند . بگویم بفرستند از شانگهای ؟ برادرم گفت : این قرص که آمریکایی ست و چینی اش هنوز نیامده . خودم توی روزنامه خواندم . پدربزرگ چینی ابرو بالا انداخت و گفت : مینگ ژا تسه . یعنی چین جایگزین هرچیزی را در چنته دارد . پسرخاله ام گفت : همین کارها را می کند که خودش را دارد جای هند جا می زند توی پروژه خط صلح . خانم بزرگ که درست حرف ها را نشنیده بود گفت : نه مادرجان . خط صلح آباد نیست اسمش . خط ورامین مریخ است . صدای روح لباس شخصی گفت : یک ایستگاه هم قرار است کهریزک بزنند . آی فاز می دهد از این جا آدم بفرستی هوا . باز بدن مادربزرگ کهیر زد . پدرم می خواست قضیه را ماستمالی می کند . گفت : حالا این فضاپیما که موجود زنده می برد فضا مطابق طرح های نوین وزارت علوم تفکیک جنسیتی شده اند ؟ خانم بزرگ به این مسائل حساس است ها . صدای ناشناسی گفت : نگران نباشید . آدم وقتی می رود فضا تغییر کاربری می دهد . همسرم گفت : پس فضا هم مثل محوطه های باستانی است . عینهو معبد آناهیتا که تغییر کاربری داده تازگی . مادربزرگ گفت : این آقایی که گفته بود می خواهند با اینترنت باورهای مردم را تغییر دهند پر بیراه نگفته بود انگار . شما را شستشوی مغزی داده اند . عمه خانم گفت : اصل تغییر کاربری توسط سازمان میراث فرهنگی و گردشگری انجام شده که اعلام کرد تخت جمشید چیزی جز سنگ و خاک نیست . نمی دانم چرا خیلی بی ربط از دهانم پرید دانشیار دانشکاه علوم پزشکی هم گفته میانگین ضریب هوشی ایرانیان افت پیدا کرده . خانم بزرگ دادگاه صحرایی تشکیل داده . معتقد است حرف من دوپهلو بوده . فعلا دارم جواب پس می دهم به هیات منصفه . دلتان بسوزد . لااقل ما در محفل شبانه مان هیات منصفه داریم . . . تا بعد

سه‌شنبه ۲ فوریهٔ ۲۰۱۰

محفل شبانه در روزنامه بهار به روز شد - یوگی و دوستان 2


پدرم گفت : یک کارگردان سینما گفته حامیان فیلم اخراجی ها باید محاکمه شوند । مادربزرگ گفت : همین دیگر . هی دم از فرهنگ می زدید آخر این طور ضایع شدید . به ما سرکوفت می زدید ضد فیلم و ضد قلم ؟ توزرد از آب درآمدید که . سانسورچی شدید . برادرم گفت : موشک جواب موشک دیگر مادرجان . چطور ما به خاطر نوشتن یک مقاله و عضویت در سایت شبکه های اجتماعی باید محاکمه و مواخذه شویم ؟ خوب این به آن در . همسرم گفت : حالا بالاخره تکلیف داوری جشنواره چه شد ؟ شنیدم برای اولین بار داورها شش تایی شده اند . عمه خانم که گوشش سنگین است گفت : دخترم تو دیگر شروع نکن . آتش بیار معرکه شده ای ؟ دخترها را چه به فوتبال که حالا هی شش تایی ها شش تایی ها می کنی ؟ پدرم گفت : ای داد یادم رفته بود که این هفته مسابقه دارند سرخابی ها . دیدی حالا چه شد ؟ ما که آنتن درست و حسابی نداریم چطور مسابقه را تماشا کنیم ؟ پدربزرگ چینی گفت : ژی تسه سانگ . یعنی با تلویزیون چینی آنتن چینی و تخمه جاپونی چینی ! پدرم به او چشم غره رفت . عمه خانم گفت : مگر دیش ندارید آن بالا ؟ دیده ام برنامه های شبکه اصفهان را نگاه می کردید آن دفعه . برادرم گفت : با این پارازیت هایی که می اندازند نمی شود دیگر آن شبکه ها را هم تماشا کرد . بعد مادربزرگ به ما می گوید سانسورچی ! مادربزرگ گفت : خوبه خوبه . . . بیخود مظلوم نمایی نکن . ما خودمان زخم خورده ایم . کاسه داغ تر از آش نشو . خداییش وزیر کشور راست می گوید تعطیلی پخش شبکه ماهواره ای العالم در ماهواره عرب ست خلاف آزادی بیان است . پدربزرگ چینی گفت : مانک تی ژو . یعنی این آزادی بیان چیست دیگر ؟ خوردنی است ؟ کشیدنی است ؟ توضیحش را بدهید برایتان می سازیم صادر می کنیم چینی اش را . مادرم گفت : لازم نکرده . همین ظرف و ظروف چینی که داریم برای هفت پشتمان بس است . دخترخاله ام گفت : فوتبال که نمی توانیم ببینیم . سینما رفتن هم تا موضع فیلمسازش مشخص نشود صلاح نیست . لااقل یک کارتون بگذارید تماشا کنیم . مثلا همین سی دی ِ یوگی و دوستان . . . چشمتان روز نبیند . خانم بزرگ فریاد زد وامصیبتا . یار در خانه و ما تشنه لبان می گردیم ؟ این یوگی چشم سفید در خانه ما پنهان شده بود و آن وقت ماموران دنبالش می گشتند ؟ پدرم گفت : ای بابا این یوگی با آن یوگی تومانی هفت صنار تفاوت دارد . یکی دیپلمات است آن یکی . . . مادربزرگ گفت : من این چیزها سرم نمی شود . زود بگویید بیاید این جا اعتراف کند . همین دیگر . در خانه را باز می گذارید این اغتشاشگران راحت می آیند تو . می دهم از فردا گِل بگیرند در خانه را . فعلا قضیه را ماست مالی کرده ایم . اگر ستون ما به سرنوشت در ِخانه دچار نشود باز برایتان خواهم نوشت . فعلا .

دوشنبه ۱ فوریهٔ ۲۰۱۰

خوشه های خشم














به خدا اگر می دانستم این کلمه این قدر حساسیت زاست هرگز آن را بر زبان نمی آوردم । تقصیر من هم نبود । تقصیر پدر سارا بود که وقتی اناری را شکافت و دانه های انار را دید یاد دوران کودکی و آن شعر معروف افتاد و خواست بخواند صد دانه یاقوت این جا نشسته . . . نمی دانم چرا فیلش یاد هندوستان کرد و اشتباهی گفت : یک دانه انگور این جا نشسته . ما هم برایش دست گرفتیم . بعد که آمدم خانه و خواستم سوتی پدر سارا را برای اهالی محفل شبانه تعریف کنم خبط کردم و گفتم بابای سارا به جای صد دانه یاقوت گفته یک خوشه انگور این جا نشسته . . . که یکهو مادربزرگ برزخ شد . گفت : همین دیگر سوژه پیدا کردید برای دست انداختن ما . زهی خیال باطل . فکر می کنید با این کارها می شود اتحاد داشت ؟ وحدت کرد ؟ نه شما بگویید اینطور باشد وحدت کردنی ست ؟ لاالاالله . . . درست می گوید مادربزرگ . البته که وحدت کردنی نیست بین این همه چیز در دنیا . این همه زیبا رو در جهان آدم بیاید وحدت بکند ؟ صدای یک روح لباس شخصی خودسر هم گفت : به ویژه اینکه مشایی گفته زیبارویان اهل جدال هم نیستند . عمه خانم گفت : صلوات بفرستید . اصلا نمی دانم چرا خوشه را مسخره گرفته اید شما ؟ زشت است . برادرم گفت : خوشه را که مسخره نکرد . خوشه بندی را مسخره کرد و اهالی خوشه سوم را . شما و خانم بزرگ هم که ماشاءالله هزار ماشاءالله با این همه دارایی منقول و غیر منقول جز خوشه سه نشدید . همسرم گفت : اینطوری یعنی دو نوع شهروند داریم ؟ شهروند درجه یک که خوشه بگیر است و شهروند درجه دو که خبری از خوشه موشه برایش نیست . پدربزرگ چینی گفت : ژی خوی شی سی . یعنی چه بسا شهروند درجه سه . توپولف روس گفت : جوخکا خوشکا رامیسکا . یعنی به جای خوشه این دسته سومی ها را می گفتند جوخه بهتر نبود ؟ پدرم گفت : بیراه هم نمی گوید بچه . البته که نوعی به جوخه بستن است این کار . مادربزرگ گفت : فکر کرده اید ما هم مثل این کشورهای غربی هستیم که احمدی مقدم گفته پلیس شان با خشونت به دنبال بقای نظامات خود هستند ؟ نخیر ما اهل مهرورزی هستیم . برادرم گفت : به ویژه در کوچه ها والا در خیابان اصلی که جای مهرورزی نیست . روح لباس شخصی گفت : در خیابان های اصلی که زیبارویان را . . . مادربزرگ پرید وسط حرفش که این روح لباس شخصی هم مثل کروبی و موسوی و خاتمی و هاشمی استحاله شده . پرت و پلا می گوید . حرفهای این مترجم معلوم الحال پائولو کوئیلو را برمی گرداند به ما . همسرم گفت : البته چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است . بالاخره مادرجان عده ای کشته شده اند دیگر . خانم بزرگ گفت : به قول علی سعیدی برای بقای حکومت هفتادهزار نفر هم کشته شوند کم است . بعدش هم کجای دنیا را دیده اید که دولت اینقدر گشاده دست باشد که به مردگان هم پس از مرگ یارانه بدهد و برای دفن شدن شان یارانه بگیرند ؟ مادرم گفت : دولت یارانه مرده ها را نداده و شهرداری این کار را کرده . همسرم گفت : یعنی مردگان عزیز هم خوشه چهاری هستند ؟ مادرم گفت : حالا بگذارید هدفمند کردن یارانه ها اجرایی شود آن وقت احتمالا از مردگان هم بابت کفن و دفن شان یک چیزی می گیرند . گفتم : بستگی دارد جنازه محترم سیاسی باشد یا نه . چپ باشد یا راست . مادربزرگ آمد اعتراض کند که دخترخاله ام آمد توی اتاق و گفت : این کتاب خوشه های خشم فاکنر را خوانده اید ؟ PDF اش برای من ای میل شده . خانم بزرگ از آن لحظه خیمه زده روی رایانه ها ( ما آقای صدیقی نیستیم به یارانه بگوییم رایانه . منظورمان همان کامپیوتر است ) و می خواهد مثل فرمانده نیروی انتظامی کلیه ای میل هایمان را کنترل کند . مشکل این جاست که تا ما به ایشان حالی کنیم پسورد کامپیوتر دیگر چیزی نیست که به ایشان الهام شود پیر شده ایم و ایشان زیر بار گرفتن پسورد از ما نمی رود و می گوید پسپورت شما نجس است . فعلا ما را تهدید کرده که پاسپورت ( پسورد ) غیر مجاز داریم . رایانه را هم محکوم کرده به عدم همکاری لازم . در پچ پچ ایشان با مادربزرگ شنیدم خواستار اجرای حد شرعی هم شده برای رایانه . پدربزرگ چینی می گوید : فنگ تسه چونگ یعنی این رایانه های غربی اینطور است دیگر . سخت وصال می دهد . برادرم می گوید خانم بزرگ بی خیال شوید آن تو پر بی ناموسی ست ها . مادربزرگ تلفن کرده عاقد بیاید خطبه عقد بخواند بین مادر بزرگ و رایانه. مشکل بی ناموسی ها به این راحتی حل می شود . فقط می ماند خوشه های خشم که باید به زور کنترل شود




شنبه ۳۰ ژانویهٔ ۲۰۱۰

یوگی و دوستان




















اول فکر کردیم اشتباه شنیده ایم । بعد فهمیدیم نخیر مادربزرگ با قاطعیت معتقد است یوگی و دوستان در حوادث اخیر نقش داشته اند . پدرم گفت : مادرجان آن کارتون است به خدا . واقعیت ندارد . خانم بزرگ گفت : خیلی چیزها به نظر غیرواقعی می آمد اما واقعی بود . مثلا منافق بودن بعضی ها . کی باور می کرد این مهندس یا شیخ تان این طور منافق باشند . برادرم گفت : ما هم باور نمی کردیم در این کهریزک روزی روزگاری شاهد بازی صورت گیرد و آخ . . . وقتی از این حرف ها می زنیم در خانه روح های لباس شخصی خودسر سیخونکی به ما می زنند . خانم برزگ گفت : بزرگ نمایی نکنید . هی می گویید کهریزک کهریزک . اتفاقی نیفتاده آن جا . پدرم گفت : این حرف ها خوبیت ندارد این جا . بالای هجده سال صحبت کنید . همسرم گفت : والله این داستان کهریزک که باید برای 36+ ساله ها بیان شود فقط . اما آن داستان یوگی خوب است . که نگذاشتید سر در بیاوریم از آن که این برادران و خواهرانی که اعتراض داشته اند با کشتی پرنده آمده بودند یعنی ؟ . خانم بزرگ گفت : سردرآوردن ندارد. خودتان را به کوچه علی چپ نزنید دیگر . نشنیده اید یا خودتان را به نشنیدن می زنید ؟ معاون وزیر اطلاعات گفته نقش یوگی و اینگو به عنوان دو دیپلمات آلمانی در حوادث اخیر محرز شده . گفتم : لابد فردا می گویند زلزله هائیتی هم کار گوریل انگوری بود . عمه خانم گفت : نخیر آن که کار آمریکا بود . کیهان اعلام کرده و برادر چاوز هم تاییدش کرده . مادرم گفت : این آمریکا کم کم دارد جای انگلیس را در ماجراهای دایی جان ناپلئونی می گیرد ها . این همان آمریکایی نیست که می گفتند هیچ غلطی نمی تواند بکند ؟ ما ضعیف شده ایم یا از اول به غلط فکر می کردیم کاری از دستش برنمی آید ؟ مادربزرگ گفت : شما بزرگش کرده اید خوب . مادرم گفت : ما نگفتیم که . خودتان . . . عمه خانم گفت : صلوات بفرستید . بابا یک ریش سفید در این فامیل پیدا نمی شود بین شما حکمیت کند . نمی دانید بعد از شنیدن این حرف خانم بزرگ چه قیامتی برپاکرد . فریاد زد هیهات که شما منافق ها دست از سر این خانواده بر نمی دارید . حکمیت سرتان را بخورد . سر اصول مگر می شود مماشات کرد ؟ امام جمعه مشهد راست گفته بود که طرح حکمیت از حرمت شکنی عاشورا هم ناپاک تر است . آن وقت شما آب به آسیاب دشمن می ریزید ؟ حکمیت کنید بین کی با کی ؟ بین ما با این عناصر ملعون که آیت الله جنتی خواستار برخورد شدیدتر باهاشان شده ؟ به قول جنتی اگر ضعف نشان بدهیم که آینده بدتری در انتظارمان است . پدرم گفت : پس چطور احمد خاتمی بین هاشمی رفسنجانی و یزدی حکمیت کرد ؟ کار ناپاک انجام داده ؟ ضعف نشان داده ؟ مادربزرگ گفت : نخیر این فرق دارد . تومنی هفت صنار هم فرق معامله است . مگر نشنیدید رحیم مشایی گفته زیبارویان هیچ وقت جدال نمی کنند ؟ این آقایان هم نباید از اول کار را به جدال می کشاندند . صدای ناشناسی گفت : زیبارو منظورتان کدام این آقایان بود ؟ نکند . . .



دیگر نپرسید بعدش چه شد . کاش ما هم مثل آیت الله نوری همدانی یک فدایی مثل حسنی امام جمعه ارومیه داشتیم که برای حفاظت از ما اعلام آمادگی می کرد . البته حفاظت از چه اش را من نمی دانم . مهم فدایی داشتن است که البته زیبارویان عالم فدایی دارند نه ما . احتمالا وزیر سابق بهداشت که به هلو معروف شد باید خیلی فدایی ( بخوانید کشته مرده ) داشته باشد . الله و اعلم

پنجشنبه ۲۱ ژانویهٔ ۲۰۱۰

زندگی بدلی - در این شماره مجله آهنگ زندگی چاپ شد

همه چيز از يك بعداز ظهر سرد پاييزي شروع شد . جمعه بود و همه دور هم جمع شده بوديم كه شوهر خواهرم گفت تلويزيون دارد مسابقه كشتي قهرماني جهان پخش مي كند . از آنجا كه ما خانم ها با فوتبال بد هستيم ( چون بيش از حد مورد توجه آقايان است ) گفتيم فوتبال ببينيم . در سه دقيقه دوم شوهر خواهر بخت برگشته من بعد از اجراي فن توسط يكي از كشتي گيران وطني فرياد زد : ايول . بدل زد . اداي اين جمله همان و فرياد خواهر من كه شما مردها همه تان سر و ته يك كرباسيد همان . همه برگشتند به خواهرم نگاه كردند . شوهرش هم سرش را انداخته بود پايين و لام تا كام حرف نمي زد . خواهرم گفت : هان . لال شدي ؟ چيزي نداري بگي نه ؟ ورزشكارتان با غيرورزشكارتان هيچ فرقي با هم نمي كنيد . اون فن بدلي مي زند تو هديه بدلي مي دهي . اشاره خواهرم به جواهري بود كه چند شب پيش از شوهرش هديه گرفته بود . شوهرخواهرم گفت : براي تو قيمت هديه مهم است يا نفس اش ؟ خواهرم گفت : به شرطي كه گولم نزنند و دروغ بهم نگويند نفس هديه مهم است . شوهرخواهرم بادي توي غبغب انداخت و گفت : پس چرا آن سال كه براي تولدت يك كتاب آشپزي به تو هديه دادم آن همه جنجال درست كردي ؟ چون ارزان بود ؟ خواهرم گفت : نخير چون كتاب آشپزي بود . مگر من آشپزي بلد نيستم كه تو به من كتاب آشپزي هديه دادي ؟ شوهرش نه گذاشت و نه برداشت گفت : بلدي منتها آشپزي تو هم سبك بدلي ست . يعني قرمه سبزي ات شكل قرمه سبزي هست اما قرمه سبزي نيست . يك طعم و مزه ديگر است . پيش خودم گفتم الان خون به پا مي شود . اما خواهرم خيلي خونسرد گفت : تقصير من نيست اگر دختر شازده فلان بودم و آفتاب مهتاب نديدم . توي خانه بابام اينا من دست به سياه و سفيد نمي زدم . تو آمدي خانه خرابم كردي . شوهرش گفت : بله خوب اصلا اولين بدلي اين زندگي تو بودي . مادرم يكروز آمد خانه گفت مي خواهم دختر حاجي را برايت بگيرم . فلان است و بهمان است و رعناست و از هر انگشتش يك هنر مي ريزد و خانه دار است . ما هم خام شديم گفتيم بسم الله . آمديم جلو عقد و عروسي و از هول حليم شيرجه رفتيم توي ديگ اما آخر سر ديدم ددم واي . قد رعنا يعني يك متر و پنجاه سانتي متر قد . غافل از اينكه حاج خانم كفش پاشنه بلند سركار عليه را رويت نكرده بود . از هر انگشتت هم كه صد البته شر شر صد هنر مي ريخت . براي همين بود كه هنرها ريخته بود و هيچ هنري باقي نمانده بود . اي واي از آن آخري كه خانه داري هم در حد ليگ دسته سوم رباط كريم بود . خواهرم گفت : اوه اوه . ترمز بريدي جونم . در مورد قد و قامت مادر جنابعالي حق داشته مرا رعنا معرفي كند چون مبناي مقايسه اش تو بودي خوب . نيست تو دو متر قد داري مي خواستي زن دو متري بگيري . نه جونم براي صد و پنجاه و دو سانت قد زن يك متر و نيمي مي شود صنوبر . كفش پاشنه بلند هم چشمت را بزند كه بعد ازدواج يك لنگه اش را هم نخريدي برايم . خانه دار هم بودم الحمدالله . همان خانه خيابان زرتشت را نكند تو خريده بودي برايم ؟ خانه مال من بود . باباجان خريده بود . اين هم از خانه دار بودنم . اما حداقل مثل تو دكتر بعد از اين نبودم بيايم خواستگاري ادعا كنم دارم پزشكي مي خوانم . بعد كه مراسم سر گرفت ببيني پزشكي نيست و علوم آزمايشگاهي است . دكترا نيست و فوقش ديپلم است ! و آن هم وقتي خرت از پل گذشت به بهانه اينكه بازار كار ندارد و فلان و بهمان ولش كني بشوي همان ديپلم ردي سابق دوباره . شوهر خواهرم گفت : نيست سركار عليه توانستند در كلاس هاي شبانه ديپلمشان را بگيرند انتظار شوهر دكتر داشتند . آن روز مادرم زنگ مي زند كه موهايش را كوتاه كني مي گويي وقت ندارم . بنده خدا نمي داند كه مدرك آرايشگري ات را با پول خريده اي كه . خواهرم كه خون خونش را مي خورد گفت : نيست تو همه مداركت اصل است . نگذار دهانم را باز كنم سرباز بدلي . مي شود بگويي تو كه رفته اي خدمت مقدس سربازي دوره ديده اي آموزش ديده اي . اسلحه دستت گرفته اي كجا خدمت كردي ؟ اسم پادگانش را بگو ما هم بدانيم . آخر مرد حسابي نگذار بگويم كارت پايان خدمتت را هم خريده اي . مي شود اصلا يك خاطره از دوران خدمتت بگويي ؟ يا يك عكس از آن دوران نشانمان بدهي ؟ يك دوست آن دورانت را اسم ببري ؟ شوهرخواهرم گفت : البته كه نام مي برم . همين باجناق عزيزم . توي پادگان با هم در يك آسايشگاه مي خوابيديم . من گفتم : سهراب تو هم بعله ؟ يعني تو هم خدمت نرفته اي و اين همه سال به من دروغ گفته اي ؟ سهراب به تته پته افتاد . داشت من و من مي كرد كه خواهرم گفت : اولا كه باجناق از اول فاميل بشو نبود . فاميل بدلي ست و اين را همه مي دانند . در ثاني سهراب خان هم يكي مثل تو . من كه اولش گفتم شما مردها همه تان سر و ته يك كرباسيد . سهراب كه تازه خودش را جمع و جور كرده بود گفت : اين چه حرفي ست ببم جان ؟ مگر ما مردها هم مثل شما خانم ها گل آفسايد هستيم كه مردودي توي كارمان باشد ؟ نخير . بنده با ايشان هم خدمتي بوده ام و به اين خدمت صادقانه زير پرچم هم افتخار مي كنم . ما سه سال تمام توي يك آسايشگاه خوابيديم . خواهرم گفت : بله خوب همين كه مي گويي سه سال خدمت كرده اي معلوم است چقدر خدمت كرده اي واقعا . منظورتان از آسايشگاه احتمالا آسايشگاه رواني بوده و الا . . . خوب شد نبوديد نديديد وقتي كشتي تمام شد و در اخبار ورزشي اعلام كردند برخي از اعضاي تيم ملي وزنه برداري دوپينگ كرده اند چه قشقرقي به پا كرد خواهر بنده . شما چطور ؟ چقدر از زندگي تان روي بدلي جات مي چرخد ؟

جمعه ۱۵ ژانویهٔ ۲۰۱۰

وقتي سن پترزبورگ تو را مي طلبد

پدرم گفت : رييس سازمان ميراث فرهنگي گفته ماركوپولو براي جاسوسي به جاده ابريشم سفر كرد . برادرم گفت : در مورد اين برادر ابن خلدون چيزي نگفته ؟ مادربزرگ گفت : او هم محارب است . خانم بزرگ گفت : نخير . ابن خلدون چون به دين مبين اسلام گرويده بود نه محارب بوده نه جاسوس . عرب جماعت كه جاسوس نمي شود . جاسوسي و جاسوس بازي فقط راست كار اين غربي هاست . مادربزرگ گفت : و غربزده ها . همسرم گفت : حالا اين شيخ . . . مادربزرگ حرفش را ابتر گذاشت و گفت : آن شيخ شما كه از همه جاسوس تر است با آن بيانيه اش با آن نامه اش . همسرم گفت : من كه منظورم شيخ شجاعمان كروبي نبود . هرچند اين نامه آخرش يك پا گلستان بود براي خودش . اما مي خواستم بگويم شيخ اجل سعدي چه . او را جاسوس نكرده اند به خاطر سفرهاش ؟ خانم بزرگ گفت : نخير . او هم شيخ شوخي بوده . اصلا سفر نرفته بوده و اين ها همه اش جعل تاريخي ست . از دروازه شيراز بيرون نيامده بوده اصلا . پدربزرگ چيني گفت : مانگ تسه يان يعني سعدي و ماركوپولو همه از يك جنس هستند . فقط تموچين بود كه جاسوسي گري نمي كرد براي شيطان بزرگ آمريكا . توپولف روس گفت : تاكبا ريكا . يعني تكبير ! صداي عده اي آمد كه گفتند الله و اكبر . الله و اكبر . عمه خانم گفت : وا مگر ساعت ده شب شده ؟ ديدي دير شد ؟ مادربزرگ گفت : نگوييد ديگر اين واژه را . سواستفاده هم حدي دارد . پرسيدم : بالاخره از نظر شما سعدي جاسوس بود يا نه . خانم بزرگ گفت : چون سفر نرفته بوده و همه اش زاييده ذهنش بوده سفرنامه هاش پس نمي توانسته جاسوس باشد . برادرم گفت : شيخ اجل چه شباهتي با سيد اصلاحات دارد . او هم تونس نرفته برايش سفر نامه نوشتند كه جاسوسي كرده و با فلاني و بهماني ديدار داشته آن جا . همسرم گفت : حقش است . وقتي بگويد عده اي غلط كرده اند ساختار شكني كرده اند در تجمعات ، آخر و عاقبتش اين مي شود . ساختار خودش را مي شكنند . مادربزرگ گفت : كسي با اين آقا كاري ندارد . برود گفتگوي تمدن هاش را بكند . از همان اول هم دنبال براندازي نرم بود . خانم بزرگ گفت : به قول علي سعيدي نماينده ولي فقيه در سپاه، در انقلاب صدر اسلام هم براندازي نرم اتفاق افتاد كه باعث شد انقلاب صدر اسلام از پا افتاد . همسرم گفت : يعني ما صدر اسلام هم انقلاب اسلامي داشتيم ؟ پدربزرگ چيني گفت : شينگ تا سون يعني انقلاب سوسياليستي اسلامي بوده حتما . مادربزرگ گفت : آن هم مي توانسته باشد جهت تعامل و گفتگو با جهان آن زمان . چون از اولش هم انقلاب صدر اسلام ضد غرب و ضد آمريكا بود !! عمه خانم گفت : اما آن شال سبزي كه اهل بيت مي بسته اند داستانش چه بوده ؟ خانم بزرگ گفت : آن شال هم ميرحسيني نبوده عين اين شالي بوده كه احمدي نژاد در اهواز انداخت دور گردنش . صداي ناشناسي گفت : شال مرا پس بده ! و صداي ديگري گفت : راي مرا و صداي ديگري گفت : پرچم ايران مرا پس بده . و صداهاي ديگري كه گفتند : يك ميليارد دلار را پس بده . خانم بزرگ گفت اين خانه ديگر جاي ماندن نيست . اين طور پيش برود بايد جت شخصي مان را آماده كنيم برويم روسيه اي جايي . برادرم گفت : زيارت عتبات عاليات تشريف مي بريد سن پترزبورگ به سلامتي ؟ گفتم : خانم بزرگ راه قدس اما اين وري ست ها از كربلا مي گذرد نه مسكو . صداي يك روح لباس شخصي گفت : گيتارت را نبري نبردي . ما را با خودت ببر !

چهارشنبه ۱۳ ژانویهٔ ۲۰۱۰

تهدید نرم

مادربزرگ گفت : ديديد فرمانده نيروي انتظامي گفته تيراندازي به خودروي كروبي كذب محض است . پسرخاله ام گفت : البته از برادران غيور قزويني بعيد بود شليك چون معمولا اهالي آن شهر از اينكه مهمانشان شب آن جا اتراق كند لذت مي برند نه اينكه فراريش دهند . همسرم گفت : پس آن جاي گلوله ها چي بود روي شيشه ؟ خانم بزرگ گفت : اي داد بر من . صحنه سازي بود خوب دختر . شما پس توي دانشگاه چي مي خوانيد ؟ همه اش اعتصاب و سر كلاس نرفتن و امتحان ندادن ؟ حيف كه شوهرت نتيجه من است والا پاپوشي برايت مي دوختم كه . . . گفتم : البته در اينكه از نظر برخي ها كه خودشان را به خواب زده اند جنبش سبزي ها در صحنه سازي و تئاتر حرف اول را مي زنند شكي نيست . اين آقاي جوانفكر مگر نگفته ندا آقا سلطان هنرپيشه ي حرفه اي بود . احتمالا وقتي به اين نتيجه رسيده بود مثل ارشميدس از وان حمام برهنه دويده بيرون . فقط نمي دانم آن خدابيامرز چقدر در نقشش فرو رفته كه كشته شده . برادرم گفت : آن هيچ . كي نقش ضارب را بازي كرده ؟ سناريواش را كي نوشته . پدرم گفت : حالا حتما به كسي كه سناريوش را نوشته و نقش قاتل را بازي كرده جايزه هم داده اند . مادرم گفت : اسكار بهترين قتل لابد . پدربزرگ چيني گفت : ژام تي سو يعني تحقيق كنيد اگر سلاحش غربي بوده ما چيني اش را بفرستيم . همسرم گفت : دست دولت بعد از نهم درد نكند كه تصميم گرفته از آموزش زبان هاي چيني و روسي در ايران حمايت كند . واقعا لازم بود ما درست بفهميم پدربزرگ چيني چه مي گويد . توپولف روس گفت : داميشكا اولما سونف . يعني ضارب روس هم تومني هفت صنار با ضارب عرب و حزب اللهي فرق دارد ها . چنان مي زند به هدف كه نگو . شيشه ضد گلوله هم حريف ضرب دستش نيست . مادرم گفت : مگر آجر مي خواهد پرت كند ؟ ضرب دست مي خواهي اين دختران و پسراني كه در روز عاشورا . . . مادربزرگ زد زير گريه و گفت : بميرم برايت غريبي ات . . . و قبل از اينكه بگويد حسين صداي ناشناسي گفت : مير ! خانم بزرگ گفت : در اين خانه قداست ها ديگر شكسته شده . من با شما كاري ندارم بلند شوم بروم سريال آشپزباشي ام را ببينم . همسرم گفت : به خودتان زحمت ندهيد خانم بزرگ نمي گيرد . پارازيت دارد . مادربزرگ گفت : مگر روي شبكه هاي خودي هم . . . پدرم گفت : چون اينجا آنتن نداشت ما از طريق ماهواره مي گرفتيم برنامه هاي تلويزيون را . اين ها هم كه خودي و غير خودي سرشان نمي شود ديگر . مادرم گفت : پس بگو دوباره ميگرن من عود كرده . مادربزرگ گفت : اما وزير بهداشت گفته مضر بودن پارازيت ها اثبات نشده . همسرم گفت : يكي از اعضاي كميسيون بهداشت مجلس خوب گفته كه اگر ضرر ندارد خانه شان را عوض كند اين وزير بيايد در منطقه پر پارازيت سكونت كند . عمه خانم گفت : نكند نارمك مي نشسته از بس همه چيز نايس است آن جا . پدرم گفت : به به انگليسي حرف بزن شده ايد . خانم بزرگ گفت : بله خوب از بس به شبكه بي بي سي فارسي گوش داده . . . حقا كه اين بسيجي ها بايد بريزند اين ديش ها را جمع كنند دوباره . گفتم : اولا كه پارازيت چنان هست كه نياز به جمع كردن نيست . بعد هم طبق نظر فرمانده بسيج مسئوليت بسيج مقابله با تهديدات نرم است . صداي ناشناسي گفت : پس بگو چرا در تجمعات اعتراضي مردم ، بسيجي ها بيش تر خانم ها را مي زنند .
صدا در حال ردگيري ست . مطمئن باشيد زودتر از آنكه متهمان اصلي بازداشتگاه كهريزك به مردم معرفي و محاكمه شوند كسي كه اين حرف را زده پيدا شده اعتراف كرده و محاكمه مي شود .

چهارشنبه ۳۰ دسامبر ۲۰۰۹

فصل ضحاک هم تمام شد

مادرم تلفن می کند به همه . به همسایه ها . فامیل . غریبه و آشنا . دنبال پسرخاله ام می گردند همه . بیمارستان به بیمارستان. مامور پلیس می پرسد چرا از خانه خارج شده ؟ خاله ام می گوید عزاداری ! مامور پلیس می گوید : هه هه . مادر تسبیح می چرخاند . مادربزرگ تا می آید حرف بزند . پدرم می گوید شما چیزی نگو . شما یکی چیزی نگو . صدای گلوله می آید از بیرون . صدای انفجار و همهمه مردم . " این ماه ماه خون است " . مادرم می گوید : خدا به خیر بگذراند این روز را . می گویم : عاشوراست . کل یوم عاشورا . دخترخاله ام می گوید : و کل ارض کربلا . ایران قیامت است . ببین چی نوشته در این سایت . نوشته در تهران پنج نفر . پدرم می گوید نخوان این لامصب را . مگر فیلتر نکرده اند این سایت ها را ؟ خاله ام زیر لب دعا می خواند . مدام تلفن پسرخاله ام را می گیرم و مدام می گوید " مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد " . مادرم می گوید : چه عاشورایی داشتیم قدیم ها . یادش به خیر . دسته بود . علم بود . سلام می دادند به هم علم ها . قیمه ی نذری بود . شله زرد بود که روش با دارچین نوشته یودند . . . صدای ناشناسی می گوید : میر حسین . و صدایی از بیرون پنجره می آید که عزا عزاست امروز . . . پیش نداست امروز . صدا در غریو صدای گلوله گم می شود . نمی دانم کدام خانواده امروز عزادار شده . یا می شود مادرم می گوید :توی بازار که دسته می پیچید بوی اسفند بود و گلاب که همه جا را پر می کرد . چندتایی قمه زن هم بودند آن وسط ها . با گِل روی سرشان . دخترخاله ام می گوید : قمه زن ها همه کش شده اند و فرق مردم را نشانه گرفته اند امروز . خاله ام ذکر می گوید . شوهرخاله ام تلفن می زند می گوید در خیابان گرفتار شده دوباره . می پرسد : چه خبر ؟ و من نمی دانم چه باید بگویم . از تهران بگویم یا اصفهان . از اراک یا بابل ؟ مادربزرگ می گوید : بگذار تلفن کنم به . . . پدرم می گوید : شما احترامت را نگه دار مادرجان . عمه خانم می پرسد : خانم بزرگ کجاست ؟ پیداش نیست ؟ می گویم رفته حرم شاه عبدالعظیم . تحصن کرده که چرا حرمتش را در خانه نگه نداشته ایم . نگه نمی داریم دیگر . بس است . می گویم بس است . دخترخاله ام می گوید بس است . پدرم می گوید : بس است . حتی صدای ناشناسی می گوید بس است . غریو صدای ما می گوید دیگر بس است . بس است بس است . مادربزرگ می نشیند روی صندلی اتاق پذیرایی . بافتنی می بافد مثلا . اما حواسش به ماست . غریو صدای ما با غریو صدای کوچه به هم می پیوندد . . " این ماه ماه خون است " . غروب نزدیک است و صدای گلوله قطع نمی شود . شیون است در کوچه ها . شام غریبان است انگار . خاله ام با پای برهنه کوچه ها را می گردد . پسرخاله های دیگرم همه آمده اند خانه . دست شسته از جستجو . شوهرخاله ام می گوید : انگار آب شده رفته توی زمین . پدرم می گوید : زبانم لال پزشکی قانونی . مادرم می زند زیر گریه . هق هق گریه مادر در هم می آمیزد با هق هق مادران این سرزمین . " این ماه ماه خون است " شمع روشن کرده اند بیرون همسایه ها . صدای نوحه می آید از کوچه ها . کتاب شاهنامه را می بندم و می گذارم روی رف آشپزخانه . فصل ضحاک هم تمام شد . دسته عزاداران از کوچه روبرو می آید .

کوچه ها باریکن
خونه ها تاریکن
دکونا بسته س
طاقا شکسته س
از صدا افتاده تار و کمونچه
مرده می برم کوچه به کوچه همه سیاه پوش به جمع عزاداران می پیوندیم . همه یک صدا می خوانیم . " این ماه ماه خون است " مادربزرگ تنها مانده در خانه . تنها در خانه . تنها در کاشانه . خانه از پای بست ویران است . دوباره می سازیمت وطن

سه‌شنبه ۱ دسامبر ۲۰۰۹

سیاست ما عین دیانت ماست




برادرم گفت : از بس توي ترافيك گير كرديم كلافه شديم پدرم گفت : پسر تو هم شده اي اكبر اعلمي و از پشت خنجر مي زني ؟ انتقاد مي كني از ترافيك نمي گويي مي روند سروقت بهزاد نبوي و اتهامش را سنگين تر مي كنند ؟ برادرم گفت : من فقط مي خواستم بگويم مشكل حمل و نقل ما بر مي گردد به . . . عمه خانم گفت : چموش شدي ها . همين الان بابات گفت حرف سياسي نزن . برادرم گفت : اي بابا اين حرف كه سياسي نيست . عمه خانم جواب داد : نيست ؟ خوب هم هست . نشنيدي پزشكيان نماينده مردم تبريز گفته موضوع حمل و نقل تهران ريشه هاي سياسي دارد ؟ برادرم گفت : اين نماينده تبريز چرا در مورد مشكل تماشاچيان تبريزي طرفدار تراكتور حرف نمي زند با آن وضع اتوبوس هاشان . همين است كه يك خط در ميان مي بازند ديگر . پدرم گفت : درست نمي شوي . پسر حرف سياسي قدغن . اين افشين قطبي حق داشت بگويد من از انتقادهايي كه شخصي هستند و بوي سياسي مي دهند ناراحتم . تو هم مثل مخالفان قطبي چون مي خواهي جبهه سياسي ات پيروز شود انتقاد مي كني . گفتم : اولا جبهه نيست و جنبش است . گذشت ديگر دوره دوم خرداد . بعدش هم مگر دبيركل خانه زينب نگفته دانشجويان بايد سياسي باشند ؟ خوب نمي شود سياسي باشي اما اصلا حرف نزني كه . مادربزرگ گفت : به حرف اين خانم توجه نكنيد . اولندش كه طبق اظهار نظر شيوخ زن جماعت نبايد در صحنه سياست باشد . تازه نكند با اين حرف ها مي خواهيد طبق گفته باهنر آتش خاموش را شعله ور كنيد ؟ پدربزرگ چيني گفت : ژي ماتسو في . يعني زن در صحنه كه خوب است باشد . يك سري فيلم صحنه دار دارم بدهم خدمتتان ؟ پدرم گفت : كدام آتش خاموش را گفته ؟ اين كه مي گويند آتش زير خاستر است و اصلا خاموش نيست . برادرم گفت : حرفمان گل انداخت از اصل قضيه دور افتاديم . با اين چيزهايي كه شما گفتيد مشاور وزير راه هم ديگر سياسي شده حرف هاي بودار مي زند . مادرم گفت : چي گفته مگه ؟ برادرم جواب داد : گفته آمار حوادث رانندگي ايران در حد فاجعه است . مگر نگفتيد موضوع حمل و نقل سياسي ست ؟ همسرم گفت : البته كه هست . وقتي رييس دولت مثال هاي سياسي اش را هم با استفاده از واژه هاي حمل و نقلي مي زند حمل و نقل سياسي مي شود ديگر . همين خود رييس دولت گفته نظام استكباري پنچر شده است . گفتم : خيلي چيزها البته اين روزها پنچر است . يكي اش اقتصاد كشور كه هي تهش باد مي دهد . توپولف روس گفت : دا ساتچي ويشكا . يعني باد دادن كه بد نيست . همين پدربزرگ چيني ديروز كه باهاش رفته بوديم […] گفت م م م م فلاني تهش باد مي دهد . ( […] يك جايي ست مثل خانه عفاف ) خانم بزرگ گفت : استغفرالله . پدرم گفت : آن جا كه رفته بودند به زودي رسمي داير مي شود و پروانه كار مي گيرد . مادرم گفت : به به . چشمم روشن مرد . تو از كجا خبردار شدي ؟ پدرم خودش را جمع و جور كرد و گفت : يكي از همين فرماندهان پليس بود كه گفت بايد روابط مشروع جنسي راه بياندازند ديگر . خوب مشروعش مي شود پروانه دار . برادرم گفت : از من به شما نصيحت راه هم افتاد از همان بازار آزاد تهيه كنيد جنس تان را . هم جنسش بهتر است صد در صد . هم ماليات نمي دهيد هم ارزان تر تمام مي شود صد درصد هم . . . خانم برزگ گفت : مرده شورتان را ببرد . حقا كه اين احمدي نژاد حق دارد بگويد در هيچ كجاي دنيا اينقدر آزادي مثل ايران وجود ندارد . پدرم گفت : البته كه ندارد . قبل از بيان را درست مي گويند اما نكته در آزادي پس از بيان . . . همسرم گفت : كاش اين خطيبان جمعه در نمازشان . . . مادربزرگ گفت : باز حرف سياسي زديد ؟ مي خواهيد ربطش بدهيد به هاشمي رفسنجاني و جوادي آملي ؟ مادرم گفت : حقا كه مدرس راست گفته بود كه سياست ما عين ديانت ماست . برادرم گفت : مرده شور سياستمان را ببرند كه هميشه روبروي دنياييم . صداي يك روح لباس شخصي گفت : يك بار ديگر از اين حرف ها بزني به ما مدال صلح مي دهند . پدرم گفت : البته اگر به حرف احمدي نژاد باشد كه به آدم كش هاي درجه يك مدال صلح مي دهند شما درست مي گوييد .

دوشنبه ۳۰ نوامبر ۲۰۰۹

ادب مرد به ز دولت . . .

مادربزرگ گفت : ديديد بالاخره در توليد رادار هم خودكفا شديم ؟ برادرم جواب داد : حرف ها مي فرماييد مادرجان . رادار كه تا دلتان بخواهد توي كشور بود . توليد انبوه . همسرم گفت : اتفاقا ما هم كه مدرسه مي رفتيم يادم هست كلي آنتن و رادار توي كلاسمان بود . مادربزرگ گفت : همين ديگر . همه اش مي خواهيد زحمات دولت را بي اثر و بي اجر كنيد و بگوييد اين ها اقدامات دولت هاي قبلي ست . مادرم گفت : اتفاقا پر بيراه هم نيست . حالا چه قضيه انرژي هسته اي باشد چه موضوع رادار و نصب آن همه به دوره هاي قبل به ويژه دوره همين ميرحسين خان موسوي برمي گردد . خانم بزرگ گفت : الله و اكبر كه همه كارخرابي ها به همين آقا برمي گردد . همسر برادرم گفت : خانم جان سبز شده ايد الله و اكبر مي گوييد . خانم بزرگ گفت : الحمدالله كه اين الله و اكبرتان هم دوامي نداشت . پدرم گفت : دارد خانم جان . مثل صداي تار آن دزدي ست كه به صاحبخانه گفت صداي سازش فردا درمي آيد . همسرم پرسيد : به قول شهرام خان شب پره آخه تا كي فردا ؟ مادربزرگ گفت : دوزار بده آش به همين خيال باش . تا صبح دولتتان بدمد . برادرم گفت : مي دمد مادرجان . وقتي ديگر نفت نداشتيد مي دمد . مگر مركز پژوهش هاي مجلس هشدار نداده ايران به زودي ديگر نفت صادراتي نخواهد داشت . مادرم گفت : بهتر . مي ررويم كشاورزي آن وقت . گفتم : هوس كتك خوردن كرده ايم مگر ؟ مادربزرگ گفت : هي شايعه پراكني كنيد ديگر . تا اين بي بي سي تان پارازيت اش برداشته مي شود شايعات شما هم شروع مي شود . برادرم گفت : بي بي سي كه مال خودتان است . ما همين برادر سازگارا يا برادر نوري زاده را نگاه كنيم هم . . . خانم بزرگ كهير زد بدنش . گفتم : تازه كتك زدن را كه از خودمان در نياورده ايم . عضو كميسيون اجتماعي مجلس گفته چرا مردم بايد كتك بي استعدادي جهاد كشاورزي را بخورند ؟ گفتم : مردم ما چوب خورشان ملس است اصلا . در خيابان در دانشگاه در عروسي . برادرم گفت : البته دولت هم ابتكار زده چيزي به خورد ملت مي دهد كه چوب نيست اما چوب شده است اساسي . عمه خانم گفت : به خوردشان هم ندهد در جاهايي مثل كهريزك شياف مي كند آن ها را . مي گويند اثر درماني دارد شياف . پدرم گفت : بله شادروان سعيدي سيرجاني را همه يادشان هست . خانم بزرگ گفت : حيا را خورده ايد آبرو را قي كرده ايد ديگر . و به پدرم گفت : همه اش تقصير شماست ها . با اين ادب كردنت . پدرم گفت : ادب مرد به ز دولت اوست . هرچه هم باشد ادب مان بهتر از ادب قطعنامه دان پاره كن هاست كه . تازه ادب كردن را ما بلد نيستيم . آن چه اين روزها مي كنند ادب نيست . صداي يك روح لباس شخصي گفت : پس چيست ؟ معرفي اش نمي كنيد ؟ برادرم گفت : كي مي شود نوبت […] شما برسد . ( درج […] از ما نيست . بلكه صدا نامفهوم بود )

چهارشنبه ۲۵ نوامبر ۲۰۰۹

دیدار با رهبر گردان کمیل






















دست خط پدربزرگ چینی لو رفت । پدربزرگ چینی نشان داد اصولگرای معتفد به جنبش سبز است । یعنی خدای ناکرده حزب باد । پدربزرگ چینی در دیدار طنزنویس ها و کاریکاتوریست ها روی کدوی اهدایی آنان به هادی نوشته است


پدربزرگ چینی گفت : ژانگ تسه یعنی با این که ما کمونیست ها به [ ... ] اعتقادی نداریم اما انگار هادی را واقعا خدا آزاد کرد

دوشنبه ۹ نوامبر ۲۰۰۹

هادي گمگشته باز آمد به كنعان . . . غم بخور


هادی حیدری را خدا آزاد کرد
از سمت راست:
آروین - مهدی طوسی - شهرام شهیدی - هادی حیدری - همایون حسینیان - مسعود مرعشی- پوریا عالمی و دیگر همکارانی که جاشان در عکس سبز است
شيريني به دست و سرودخوان و پايكوبان برگشتم خانه . محفل شبانه بي هادي حيدري مثل پنجاه بدون پنج است آخر . مادربزرگ البته تا شيريني را ديد و دست برد يك دانه بردارد و شنيد شيريني بابت چيست گفت : آخ كه اين قند خون نمي گذارد شيريني بخورم و شيريني را گذاشت . برادرم گفت : حلوا بياورم مادرجان ؟ حلواي تن تناني تا نخوري . . . خانم بزرگ گفت : شما بخوريد و نخوريد نمي دانيد . اين آقاي هادي اصلا چرا بايد آزاد شده باشد ؟ همسرم پرسيد : اي بابا مي فرماييد چرا آزاد شده ؟ اصلا چرا بايد مي گرفتندش ؟ آخر يك كاريكاتوريست كه . . . خانم بزرگ گفت : بفرما . همين ديگر . همين كاريكارتون كشيدن هم شد كار ؟ كسي كه كارتون . . . برادرم گفت : كارتون نه و كاريكاتور . مادربزرگ گفت : هرچه . . . مهم اين است كه ايشان را در يك مجلس گرفته اند . پدرم گفت : همچين مي فرماييد مجلس انگار مجلس منكراتي بوده . نخير دعا مي خوانده اند . كه احتمالا بايد ديگر نخوانند . اگر شركت در مجلس جرم است پس اين خواهران و برادران به قول رييس دولت بعد از نهم ، هلو در مجلس جرم شركت كرده اند ديگر ؟ مادرم گفت : مادرجان آدم از آزادي كس ديگري كه ناراحت نمي شود كه حالا شما لب برچيده ايد . برادرم گفت : مادرجان كلا اهل برچيدن لب نيست و به برچيدن پا و دست اعتقاد دارد . درست مثل رييس پليس آگاهي كشور كه گفته پليس اماده اجراي حد قطع دست است . خانم بزرگ گفت : آزادي ديگران ناراحت كننده نيست ؟ مثلا شما اگر يكي بگويد آزاد است بزند توي گوشتان خوشحال مي شويد ؟ همسرم گفت : فعلا كه در اين كشور عده اي به قول رييس دولت تان آزادي مطلق دارند در زدن زير گوش ما و كهريزك بردن و تهمت زدن و هزار كار ديگر اما ماييم كه آزادي نداريم . پدربزرگ چيني گفت : فانگ توسا مينگ يعني شما هم آزادي داريد به چه بزرگي . خود ما وقتي از چين مي آمديم از اتوبوس كه پياده شديم اول توي آن آزادي عكس انداختيم . سه تا عكس صد تومان . همسرم گفت : آن آزادي ميدان است . ميداني مثل ميدان تيان آن من . پدربزرگ چيني سرخ و سفيد شد . اسم برخي ميدان ها حال آدم را خراب مي كند . گفتم : ول كنيد . بگذاريد براي آزادي هادي حيدري عزيز فال حافظ بگيرم . نمي دانم روح حافظ هم سبز شده كه فال هادي اينطور آمد يا نه
هادي گمگشته باز آمد به كنعان غم بخور
خانه احزاب شد از پایه ویران غم نخور

یکشنبه ۸ نوامبر ۲۰۰۹

من قطاري ديدم آنجلينا مي برد و چه سنگين مي رفت













پدربزرگ چيني پايش را كرده بود توي يك كفش كه بايد برويم مشهد . هرچه هم مي پرسيديم چرا چيزي نمي گفت . مدام توي خانه راه مي رفت و مي گفت : ژي تسه سانگ . البته چيني ما اينقدر خوب نشده كه همه چيز را بفهميم . وقتي توپولف روس هم در خانه را باز كرد آمد داخل و گفت : شيمبورسكا ناتاچنكوف والدا يعني بايد هرچه سريع تر برويم مشهد زيارت تازه دوزاري ما افتاد كاسه اي زير نيم كاسه است والا اين برادران كمونيست ما را چه به زيارت ؟ هرچند پدرم گفت : دوره آخرالزمان شده . آن از هوگوچاوز كه رفت زيارت اين هم از اين ها . مادربزرگ گفت : احمدي نژاد كه رييس دولت باشد همه مسلمان مي شوند يا نور اسلام بهشان مي تابد . برادرم گفت : البته كه نور اسلام به اين برادر بسيجي چاوز تابيده . سولاريوم اسلامي رفته اصلا . اين هم عكسش . ببينيد اين خواهران بسيج پايگاه كاراكاس را . چشمتان روز بد نبيند . خانم بزرگ كه نگاه به عكس انداخت گفت : استغفرالله . چشم سفيد . اين ها نامحرمند . همسرم نگاهي به عكس ها كرد و گفت : اين خانم ها كي باشند كنار آقاي چاوز ؟ گفتم به چشم خواهري همچين . . . م م م م برادرم ادامه داد تيكه اي هستند . حرف دلت را بزن خوب . اين يكي ملكه زيبايي ونزوئلا و آن يكي هم هنرپيشه اول فيلم هاي پورنو انجاست . مادربزرگ گفت : چي ؟ هنرپيشه پر نور ؟ گفتم : هيچي مادرجان فقط دعا كنيد اين ونزوئلا ما را بطلبد . همسرم چشم غره رفت و گفت : جون به جونتان كنند سر و ته يك كرباسيد . خانم بزرگ گفت : اسم اين مردك كرباسچي را نياور كه ديگر حالم بد مي شود مادرم پرسيد : راستي كجاست اين آقاي شهردار سابق ؟ پيداش نيست . پدربزرگ چيني گفت : مانگ تي سونگ يعني بالاخره اين همه حرف زديد نتيجه اش چه شد ؟ كي مي رويم مشهد ؟ با چه مي رويم ؟ خانم بزرگ گفت : معلوم است خوب . با هواپيما مي رويم همين توپولوف هاي اجاره اي . توپولف روس بغض كرد . فكر كرد قرار است سوارش شوند . پدربزرگ چيني هم بغض كرد . مادرم گفت : آخي فكر كرد كارش تمام است و بايد وصيتنامه بنويسد . پدربزرگ چيني گفت : وانگ جاي سووو . يعني نخير بحث ترس نيست . بايد با قطار برويم . از خانم بزرگ انكار و از پدربزرگ چيني اصرار كه بايد با قطار بروند . يكهو چشمم افتاد به صفحه روزنامه و مثل ارشميدس فرياد زدم يافتم . همسرم پرسيد چي را يافتي ؟ گفتم اينكه چرا اين ها سفر با قطار را ترجيح مي دهند . همه پرسيدند چرا ؟ گفتم چون اينجا نوشته در قطار تهران مشهد فيلم مستهجن پخش شده . پدربزرگ چيني و توپولف سرخ و سفيد شدند و لپ هاشان گل انداخت . برادرم گفت : چه قطار خوبي بوده . به سبك سهراب كه گفت من قطاري ديدم فقه مي برد و چه سنگين مي رفت بايد بگوييم من قطاري ديدم فيلم پخش مي كرد و چقدر مسافر داشت . همسرم گفت : همين پس بگو چرا تازگي ها اين قدر قطار از ريل خارج مي شود خانم بزرگ گفت : اين وصله ها به اين پيرمرد نمي چسبد . پدرم گفت : شانس آورديم هوگو چاوز را با قطار نبردند مشهد والا ديگر برنمي گشت كاراكاس . برادرم ناگهان گفت : چه اتفاق عجيبي . تا همين نيم دقيقه پيش توي سايت مي شد بليط رزرو كرد و كلي هم جاي خالي داشت اما يكهو تمام بليط ها فروش رفت . خانم بزرگ گفت : چرا ؟ يك روح لباس شخصي گفت : ما داريم با برو بچه ها مي رويم مشهد زيارت . تخمه هم مي بريم براي توي راه . صداي ناشناسي گفت : زيارت فيلم ها قبول . التماس دعا داريم

سه‌شنبه ۳ نوامبر ۲۰۰۹

بيل . . . كلينتون يا دسته . . . مساله اين است




سه شنبه - دوازدهم آبان ماه هزار و سیصد و هشتاد و هشت
الله و اكبر । اين البته الله و اكبر شبانه 12 آبان ما نبود . يك الله و اكبر ديگري بود مبني بر اينكه ما چيز بزرگ يا حيرت انگيزي ديده ايم . مثل ديدن درخت گردكان به اين بزرگي ، درخت خربزه . . . الله و اكبر . حالا چه چيز بزرگ يا حيرت انگيزي ديده بوديم ؟ اينكه شخص بنده در روزنامه خواندم پنجاه و چهار هزار دسته بيل در خردادماه به كشور وارد شد . حالا نگو بقيه اهل خانه هم با شنيدن اين خبر متحير شدند چون دسته جمعي گفتند الله و اكبر . البته يك مقداري از اين تحير هم شيطنت سياسي ست البته خانم بزرگ هم فهميد ما كمي قصد و منظور توي الله و اكبر گفتنمان هست كه گفت : درست نمي شويد . همه اش دنبال تغيير هستيد . همين ديگر . نتيجه تغيير را هم ديديم . برادرم گفت : نتيجه اش چي بود ؟ مگر تغييري هم رخ داد كه . . . همسرم گفت : البته كه رخ داد . اين همه راي تغيير كرد تغيير محسوب نمي شود ؟ مادربزرگ گفت : حقا كه تو را بايد ببرند كلاس اكابر معناي لغات را ياد بگيري . نخير . به آن نمي گويند تغيير . اگر مي خواهيد نتيجه تغيير را ببينيد صفحه 3 روزنامه را بخوان كه نوشته به دنبال تغيير جهت حركت پله برقي ايستگاه مترو ميرداماد عده اي از مسافران آسيب ديدند . اين هم از تغيير تغيير . پدرم گفت : همه اش تقصير دولت است ديگر كه بودجه مترو را نمي دهد . خانم بزرگ گفت : تقصير شهردار است كه عرضه ندارد يك روز بي عيب و نقص واگن ها را برساند به ايستگاه ها . عمه خانم گفت : خوب شهردار را دوباره انتخاب كنند نمي شود ؟ از گواهينامه كه مهم تر نيست شهردار ؟ الان اعلام كرده اند از رانندگاني كه گواهينامه دارند به صورت الابختكي مثل قرعه كشي ها انتخاب مي كنند براي آزمون مجدد رانندگي . برادرم گفت : كاش مي شد بعضي هاي ديگر را مجدد ازشان آزمون مي گرفتند ببينند واقعا دكترند يا آكسفوردي اند ؟ همسر برادرم گفت : يعني دارندگان مدارك تحصيلي هم مثل اين صغر سني ها مي مانند ؟ مادرم پرسيد نكند حالا اين تيم فوتبال نوجوانان هم صغر سني بوده اند كه رفته اند دور دوم جام جهاني ؟ برادرم گفت : نه بابا اين ها اين بار واقعا . . . مادربزرگ نگذاشت حرفش تمام شود . گفت : اين هم از دستاورد دولت دهم . گفتم دولت بعد از نهم را مي فرماييد حتما . نكند اين هم مثل فيلم مستند هسته اي شان بشود . كه بعد همه بگويند دستاورد قبلي ها را از دل تاريخ پاك كرده اند . خانم بزرگ گفت : قبلي ها ؟ مگر قبل از اين ها هم كسي بوده ؟ اولين دولت قبل از دولت نهم دولت صفوي بوده ديگر . صداي ناشناسي گفت : البته كه روي قاجار را . . . و صداش در بين صداي ديگراني كه مي گفتند پس دولت اصلاحات و مصدق و بختيار و . . . چه مي شوند ، گم شد . پدرم ناگهان گفت : از بحث منحرف نشويد . بالاخره معلوم نشد اين چندهزار دسته بيل را براي چه خرداد وارد كشور كرده اند ؟ گفتم : براي انتخابات كه هم راي ما را بيل بزنند و هم براي هر چهارصد و پنجاه نفر راي دهنده به اصلاحات يك دسته بيل وارد و انبار كرده اند در كهريزك . چشمتان روز بد نبيند . اسم راي كه آورديم هيچ . اسم كهريزك هم روش از آن طرف هم مادربزرگ ماشين حساب برداشته محاسبه معكوس مي كند كه برسد به عددي كه منظور من بوده براي اعلام تعداد طرفداران اصلاحات . به 24000000 حساسند . مثل 63 درصد كه ديگر عدد مقدس اصولگرايان است . تا به تريج قباشان برنخورده و مادربزرگ بويي نبرده شما را به خدا مي سپارم

سردبير را خدا آزاد كرد . ( تيتري شبيه تيتر آزادي خرمشهر )















سردبير را خدا آزاد كرد . ( تيتري شبيه تيتر آزادي خرمشهر )

تولد سياسي من


اگر مدتهاست از ما خبري نبود به اين علت بود كه همه ما در سوراخي قايم شده بوديم । چرا ؟ چون هركداممان خودرو داريم ديگر । حتما مي پرسيد اين كه نشد دليل ما هم مي گوييم مي شود خوب هم مي شود . اولا اينكه هر ايراني يك خودرو داشته باشد طرحي شاهنشاهي و طاغوتي بوده كه آن خدا بيامرز هويدا علم كرده بود . تا همين جايش ما محكوم . بعدش هم وقتي ماشين را مي بريم بيرون خداي نكرده از چراغ قرمزي رد مي شويم يا بد مي پيچيم يا هر خبط و خطاي ديگري خوب در ترافيك اخلال كرده ايم ديگر . كرده ايم كه كرده ايم ؟ نخير . نفرماييد همين چريك پير بهزاد خان نبوي كه عامل فرار بني صدر از كشور بود در ترافيك اخلال كرد بازداشت و محاكمه شد . فكر كرديد به همين سادگي ست ؟ مادربزرگ خودش رفته ليست خلافي هاي ما را از پليس + 10 گرفته داده به ماموران امنيتي . حالا كلي پيغام پسغام داده ايم به مادربزرگ امان نامه گرفته ايم برگشتيم سر محفل شبانه مان وگرنه . . . همين كه پامان را هم گذاشتيم توي خانه خانم بزرگ گفت : تو كي اين دلارهات را مي دهند ؟ پرسيدم كدام دلارها ؟ مادربزرگ گفت : خودت را به كوچه علي چپ نزن . عمه خانم گفت : مي بينيد اين چپ از ابتداي تاريخ توي چشم بقيه بوده . علي چپ هاي تاريخ همه بد بوده اند مگر راست شوند . برادرم گفت : ماشاالله اكثر مواقع كه راست هستند در خدمت ما . راست كردنشان سه ثانيه بيش تر طول نمي كشد كه . گفتم : مي گذاري بفهمم منظورشان كدام دلارهاست ؟ پدرم گفت : هنوز نفهميدي منظورش چمدان دلار اهدايي آمريكا و انگليس است ؟ خانم بزرگ گفت : بله . نگو نه ها . همين سردبيرتان چي بود اسمش شيرواني بود بجنوردي بود چي بود . . . همسرم گفت : قوچاني . خانم بزرگ گفت : همان قوچاني . مگر نه اينكه وثيقه دويست ميليوني گذاشته آمده بيرون ؟ از روزنامه نگاري درآمد داشته يا بخشي از دلارهاي چمدان را به او داده اند ؟ گفتم : نخير بنده خدا پول و چمدانش كجا بود ؟ اين ور آن ور زده اند براي جور كردن سند خانه كه آن هم به زور به دويست ميليون رسيد . مادربزرگ گفت : خوب ديگه وقتي تلاش هاي تيم دولت نتيجه مي دهد و قيمت مسكن ارزان مي شود همين است ديگر . همسرم گفت : پس به اين خاطر دولت نرخ مسكن را كاهش داده كه زندانيان سياسي ديگر توان پرداخت وثيقه را نداشته باشند ؟ مادرم گفت : تازه وزير مسكن گفته تلاش مي كنيم قيمت زمين به صفر برسد . پدربزرگ چيني گفت : ژي مانگ تسه . يعني بدون واردات ؟ حاشا و كلا . حالا اين حاشا و كلا در زبان چيني چه معنا مي دهد ما نفهميديم . عمه خانم گفت : يعني چي ؟ زمين وارد كنيم از چين ؟ زمين هاي Made in china ؟ برادرم گفت : چه شود ديگر . مي شود رژيم صهيونيستي چين كه آن وقت ؟ پدرم گفت : اتفاقا قرار است در همين راستا مديريت يك هتل در شيراز را واگذار كنند به يك شركت چيني يا ترك . گفتم : پس مقدمه اش را چيده اند . اي ناقلاها . برادرم گفت : همين ديگر . اين كارها را مي كنند كه آن ماجراي چند سال پيش افتتاح فرودگاه امام پيش مي آيد ديگر . كه ترك ها را سپاه بيرون كرد . همين جوري مسائل امنيتي مي شود . مادرم گفت : پس چرا روس ها را از بوشهر . . . عمه خانم پريد وسط حرفش كه حالا ترك ها فرودگاه را كنترل مي كردند چه مي شد ؟ برادرم گفت : حتما در ترافيك هوايي اختلال ايجاد مي كردند . اسم ترافيك و اختلال كه آمد روح لباس شخصي حاضر در محل با برگ جلب و جريمه و باتوم چيني ظاهر شد . خدا ختم به خير كنيد . براي محفل شبانه ما دعا كنيد . فعلا اولين گوشزد را به بنده كرده جناب روح كه مواظب تردد و ترافيك در روز تولدم باشم . اين هم كه روز 13 آبان به دنيا بيايي مصيبتي شده انگار . پناه بر خدا كه تولدمان هم سياسي شد .




شنبه ۲۴ اکتبر ۲۰۰۹

سواد یا عدم سواد مساله این است
















اولش بگويم اگر محفل شبانه ما دير به دير برگزار مي شود علتش اين است كه اين روزها هرگونه تجمعي انگار ممنوع است . چه برگزاري راهپيمايي روز قدس سابق باشد چه برگزاري جلسه دعاي كميل . اين است كه وقتي دعا خواندن هم مثل نماز جمعه رفتن در اين كشور عقوبت داشته باشد محفل برگزار نمودن كه ديگر قس عليهذا لابد حكم مفسد في الارض خواهد داشت . حالا به هرصورت چاره اي نيست ديگر . همين كه محفل شبانه ما هنوز گاهي برگزار مي شود خدا را شاكريم چون مي توانست خيلي بدتر از اين ها باشد و ما حالا با بازجوي محترم محفلي داشته باشيم آن هم به واسطه نور بيش از حد يا ناكافي ندانيم محفل روزانه است يا شبانه . درهرصورت در آخرين محفل برگزار شده خانوادگي ما مادربزرگ گفت : ديديد حتي مولانا هم تسليم شد و وصف عاشقانه اي از احمدي نژاد ارائه كرد ؟ فقط من شعرش را پيدا نكردم اگر ديديد در اونترنت تان بدهيد من هم بخوانم . برادرم گفت : مادرجان حرف ها مي فرماييد . اين مولانا با آن مولاناي شاعر عارف تومني بيش از هفت تومان فرق دارد . آن هم نه آن تومان سابق بلكه تومان بازاري كه هر يكي اش يك ميليارد است و به عبارتي مي شود هفت ميليارد تومان . خانم بزرگ گفت : گنده گنده حرف نزن . چرا لقمه را دور سرت مي چرخاني ؟ همسرم گفت : ساده بگويم منظورش اين است كه اين مولانا آن دكتري ست كه در خارجه و بلاد فرنگ نشسته و مي گويد لنگش كن . گفتم : من نمي دانم چرا اين دكتر برنمي گردد ايران در اين سرزمين گل و بلبل زندگي كند . ور دل رييس دولت بعد از نهمش ! مادربزرگ گفت : باباطاهر عريان مگر باديه نشيني را رها كرد برود شهرنشيني كند ؟ اين دكتر مولوي هم به هكذا . عارف است . قلندر است . پدرم گفت : حالا نكند يكي از مصداق هاي همان شب دراز است و قلندر بيدار باشد . همان ها كه وقتي شيخ ما خوابيد بيدار بودند و در جابجايي صندوق ها كمك مي كردند براي ثوابش ؟ خانم بزرگ گفت : باز نبش قبر كرديد اين پرونده كذايي را ؟ كي مي خواهيد بپذيريرد كه شكست . . . صداي ناشناسي گفت : بشكن بشكنه بشكن . من نمي شكنم بشكن . يك روح لباس شخصي گفت : اين جا بشكنم يار گله داره ! صداي ناشناس گفت : يار يا يار دبستاني من ؟ مادربزرگ گفت : خاموش . و به پدرم گفت : تقصير شماست كه موضوع خواب چهار سال پيش را مطرح كرديد و بيدار كرديد اين مريض را . مادرم گفت : اصلا انگار همه خواب رفته ها بعد چهارسال بيدار مي شوند . نمونه اش هم همين آريل شارون كه بعد از 4 سال در حالت اغما بودن چشمهايش را باز كرده تلويزيون تماشا مي كند . پدرم گفت : كاش آن ها هم كه زنده اند چشمهاشان را باز مي كردند . كمي كتاب مي خواندند ببينند دنيا دست كيست ؟ مادربزرگ گفت : واه واه كتاب ؟ همين ديگر . با خطيب جمعه لجبازي مي كني وقتي مي گويد خطر كتاب ها از اشرار بدتر است ؟ گفتم : پس طرح امنيت اجتماعي بعدي و مقابله با اراذل و اوباش احتمالا طرح حمله به كتابفروشي هاي روبروي دانشگاه تهران است . خانم بزرگ گفت : و هركس كه كتاب بخواند . گفتم : نمي دانم چرا گاهي خبر بي ربطي كه مي شنوم ديگر از ذهنم بيرون نمي رود . دیروز استاد میرفخرایی تو تلویزیون می گفت مغول ها هرچه کتاب توی ایران بود را سوزاندند . اصلا ولش کن . این جا را ببین چی نوشته . آخر به ما چه كه سگي در آمريكا سواد خواندن هشت كلمه را دارد ؟

چهارشنبه ۱۴ اکتبر ۲۰۰۹

برهنگی فرهنگی













پدرم گفت : هاشمي رفسنجاني ازعدم اشتغال ناشنوايان انتقاد كرده । گفتم : الان كه خيلي هاشان سر كار هستند . اصلا در راس امور هستند . برادرم گفت : البته با وجود ايشان در مشاغل مهم و غير مهم آن چه به جايي نرسد فرياد است خانم بزرگ گفت : جوسازي نكند ايشان . خود اين آقا يكي از اركان ناشنوايي است . اين همه مي گويند فرزندانت فلان و بهمان انگار نه انگار . پدرم گفت : ديگر دارند خودش را مي گويند كم كم . منتها از اين جا رانده از آن جا مانده شده نمي داند كجا دخيل ببندد . مادرم گفت : اسم دخيل نياوريد كه مادربزرگ ناراحت مي شود . چون براي دخيل بستن پارچه سبز لازم است ايشان كهير مي زند . همسرم گفت : در خانه دخيل ببنديم كه ديگر عيبي ندارد ؟ مگر فرمانده نيروي انتظامي نگفته پليس كاري ندارد مردم در خفا چه مي كنند ؟ همسر برادرم گفت : يعني هركار كرديم در خفا بكنيم ؟ صداي يك روح لباس شخصي آمد : آي ي ي ي در خفا حالي مي دهد كه نگو . برادرم گفت : گهي زين به پشت و گهي پشت به زين . مي رسد نوبت ما هم كه شما را ببريم كهريزك . عمه خانم گفت : بس كنيد ديگر . مگر نگفتند طرح وحدت ملي ارائه شده ؟ مگر به اين حسين آقا اوباما مدال صلح ندادند ؟ ديگر اين حرفها را بگذاريد كنار . گفتم : اما اين سرلشگر فيروزآبادي كه رييس كل ستاد نيروهاي مسلح است گفته نمي توانيم وحدت ساختگي درست كنيم . پدرم گفت : دولت ساختگي كه شد حالا وحدت نمي شود ؟ همسرم گفت : واي كه رييس كل ستاد چه برازنده است براي ايشان . يعني رييس سه قوه ديگر ؟ ماشاالله يك تنه اندازه سه فرمانده نيرو بــُـعد دارند . پدرم گفت : اي بابا اين حرف ها را نزنيد . اينطور پيش برويم بايد يك تابلو بزنيم سر در خانه رويش بنويسيم شهريزك شعبه محفل شبانه . خانم بزرگ گفت : اين معاون فرهنگي ستاد كل نيروهاي مسلح مگر نگفت نبايد كهريزك را چماقي كرد بر سر پليس ؟ گفتم : اسم فرهنگ آورديد ياد كتاب جلال آل احمد افتادم . فرهنگ برهنگي و برهنگي فرهنگي . همه گفتند : خوب ؟ گفتم : هيچي . فقط خواستم بدانم چه كساني الان فرهنگ برهنگي دارند و چه كساني دچار برهنگي فرهنگي شده اند؟ صداي يك روح ناشناس لباس شخصي گفت : اصغري لو رفتيم .

یکشنبه ۱۱ اکتبر ۲۰۰۹

دزدي كودتاي شبانه













مادرم گفت : جواد لاريجاني گفته موسوي يازده شب بيست و دوم خردادماه كودتا كرد . پدرم گفت : اين خبر را بخوان . رييس بهزيستي گفته تعداد بيماران رواني در ايران افزايش پيدا كرده . عمه خانم گفت : ماشالله همه چيز در حال افزايش است . قيمت نان . قيمت لباس . گوشت . يك صداي ناشناس گفت : و برنج ! برادرم گفت : لامصب گل گفت . خيلي باحال است كه مي گويند برنج خارجي آلوده است قيمتش مي رود بالا . گفتم : حتما راديو اكتيو داشته يا آلوده به اورانيم غني شده بوده . همسرم گفت : پس از اين پس در آشپزخانه ها كيك زرد توليد مي شود به سلامتي . مادربزرگ گفت : جنجال نكنيد . خود گوييد و خود خنديد . توپولف روس گفت : شامورسكا داماتيوف . يعني مادرجان اصل ضرب المثل البته قرائت ديگري دارد . خانم بزرگ گفت : آفرين . مادربزرگ گفت : هر قرائتي هم داشته باشد من مي دانم كه زمين و زمان اعلام كرده اند برنج هاي خارجي آلوده نبوده . عمه خانم گفت : برنج هاي خارجي درست اما برنج هاي هندي آلوده بوده . خانم بزرگ گفت : چه فرقي دارد ؟ هند خارج نيست ؟ اصلا كي گفته آلوده بوده ؟ مادرم گفت : يكي از وزيران هندي گفته . مادربزرگ گفت : شكر زيادي خورده . همسر برادرم گفت : اين شكر زيادي بالاخره معلوم شد سررشته اش به كدام آقازاده مي رسيد ؟ اين هم مثل برنج هاي هندي آلوده نباشد ؟ پدربزرگ چيني گفت : ژا جينگ سونگ . يعني مي خواهيد از چين بفرستم برايتان ؟ پدرم گفت : اي فرياد شما همان زندگي كفاش بنده خدا را به هم زدي بس كن ديگر . به شاليكار جماعت كار نداشته باش . مادربزرگ گفت : كدام كفاش ؟ مادرم گفت : يك توليد كننده كفش بود كه چند روز پيش توي دادگاه گفته چون كفش چيني وارد كشور شده ورشكست شده و زنش طلاق خواسته . پدربزرگ چيني گفت : في ژانگ سين . يعني آن زوج جواني كه به خاطر ترافيك از هم جدا شدند چه ؟ آن هم تقصير ما چيني هاست ؟ پدرم گفت : آن هم به نوعي هست با آن ماشين هاي لگن تان . آن هم نباشد اين كه ديگر تقصير شماست كه روزنامه ها نوشتند جلوي سفارت چين به ايراني ها بي احترامي مي شود ؟ برادرم گفت : همه چيزشان ايراد دارد . من مطمئنم آن دو نوجوان كاراته كاري كه در تركيه خواب ماندند و به مسابقه نرسيدند هم ساعتشان چيني بوده و خوابيده بوده . گفتم : اين خواب واقعا در تاريخ ما چه نقش تعيين كننده اي دارد . آن از اصحاب كهف . آن از خواب آسوده كوروش و اين از اين ها . صداي ناشناسي گفت : آن هم از خواب معروف شيخ اصلاحات كه همه چيز كون فيكون شد . يكي ديگر گفت : چي چي شد كودتا شد ؟ مادربزرگ گفت : كودتا را كه مهندس موسوي كرد با همراهي همين شيخ تان و آن سيدتان . گفتم : اي داد : پس كودتاي ما را دزديدن دارن باهاش پز مي دن !

جمعه ۹ اکتبر ۲۰۰۹

مدال طلای نوبل

















مادربزرگ توی پوستش نمی گنجید . پدربزرگ چینی اما دمغ بود . برادرم گفت : چه شده مادرجان ؟ خانم بزرگ گفت : شیخ اوباما مدال طلا گرفت . پدرم گفت : ای بابا صدبار گفتم طلا نه و نوبل . همسرم گفت : آن وقت که شیرین عبادی گرفته بود این جایزه را خاتمی گفت جایزه مهمی نیست حالا چه می گوید ؟ مادربزرگ گفت : این سید شما از اولش هم حرف راست نمی زد. . برادرم گفت : البته که راست حرف زدن خوب نیست . اصلا هیچ چیزی راستش . . . پسرخاله ام گفت : به قول اسدالله میرزا مومنت مومنت . ناقلا راست شدن بعضی وقت ها حالی دارد البته . خانم بزرگ گفت : همان دیگر به کوچه علی چپ زدن برایتان ارزش است . پدرم گفت : حرف را عوض نکنید . شما چرا خوشحالید از جایزه بردن اوباما ؟ پدربزرگ چینی لبهاش را گزید . توپولف روس هم کز کرده بود کنج خانه . خانم بزرگ گفت : به خاطر صلح . چون دیگر جنگ نمی شود . پدرم گفت : چه حرف ها . حتما کاسه ای زیر نیم کاسه است . مادربزرگ گفت : کاسه ماسه ندارد دیگر . وقتی این آقا جایزه صلح ورزی ( با مهرورزی اشتباه نشود که سندش به نام خورده ؟ ) بگیرد که دیگر نمی تواند لشگرکشی کند جایی . همسرم پرسید : خوب ؟ پدربزرگ چینی گفت : ژی مینگ ساتجا یعنی ای بابا معنی اش این است که حمله منتفی ست دیگر . پدرم گفت : درست می گوید خوب یعنی کسی که جایزه صلح برده که نمی تواند دستور حمله صادر کند . صدای ناشناسی گفت : اوه شــِت . مادربزرگ گفت : دیدید حالا خیالاتی شده بودید که سبز بودنتان نتیجه می دهد ؟ گفتم : نتیجه که می دهد . جوجه را آخر پاییز می شمارند . از اولش هم قرار بود روی پای خودمان بایستیم . پدربزرگ چینی گفت : وووو فی مانگ . یعنی جوجه ای می خواهید بیاورم از چین که قبل از آخر پاییز هم بشود شمردش ؟ زودبازده ؟ مادرم گفت : نه بابا . حتما به سرنوشت بنگاه های زودبازده دچار خواهد شد آن هم . و از پدربزرگ چینی پرسید تو چرا دمغ بودی حالا ؟ پدربزرگ چینی گفت : موی ژا سی . یعنی وقتی روابط حسنه شود با یانکی ها من چه کار کنم ؟ گفتم : تو نگران تجارتت نباش . راه زیاد است . مثل این هموطنت که پرده بکارت مصنوعی صادر می کرده به مصر . صدای یک روح لباس شخصی گفت : آخ . نمی شود یکی بدهی به ما ؟ برادرم گفت : نچ . تو پرده عصمتت پاره شده که فعلا توسط برادران غیور چینی مصنوعی اش ساخته نشده . صدای روح گفت : پس چاره اش چیست ؟ پدرم بی اختیار گفت : مرگ . و همه ما با شنیدن کلمه مرگ یکصدا داد زدیم روسیه .

پنجشنبه ۸ اکتبر ۲۰۰۹

دنیای مجازی
























همین طور که توی ترافیک مانده بودیم اخبار رادیو به نقل از یکی از کارشناسان ترافیک گفت : با اجرای طرح یکطرفه کردن خیابان ولی عصر حجم ترافیک یازده درصد کاهش یافته . برادرم گفت : نمی دانم این ها عمه ندارند یا دلشان برای عمه شان نمی سوزد . دخترخاله ام که روی صندلی جلو نشسته بود گفت : امان از این آمارها و نمودارها . توی دانشگاه ما استادی هست که امتحانش را خیلی سخت می گیرد . بعد که همه دانشجوها آن واحد را افتادند تازه نمره ها را می برد روی نمودار که چند نفری درس را پاس کرده باشند . این آقایان هم نمودار آمارها و نمودارهاشان از آن نمودارهاست انگار . مادرم که پشت شاگرد نشسته بود گفت : عوضش همه چیزشان دیجیتالی ماهواره ای شده . خودم شنیدم می خواهند شبکه ردیابی ماهواره ای را در اتوبوسرانی کرج اجرا کنند . راننده درحالیکه باقی پول مرا پس می داد گفت : با این امواج پارازیت که تازگی برای از کار انداختن ماهواره ها ارسال می شود واقعا ردیابی هم می شویم ما . مادرم گفت : برای ماهواره ها پارازیت شکن نیامده ؟ مثل فیلتر شکن سایت ها ؟ دختر خاله ام گفت : هنوز که چنین تکنولوژی ای نیامده . برادرم گفت : شما هم شنیده اید ده درصد کاربران اینترنت در ایران معتاد فضاهای مجازی شده اند ؟ . . . آقا ما همین بغل پیاده می شويم . گفتم : پس بیخود نیست اعلام کرده اند طرح جمع آوری معتادان در تهران تشدید می شود . مادرم در حالیکه از تاکسی پیاده می شد گفت : یعنی از این به بعد به جای فبلتر کردن سایت ها نویسندگان سایت ها فیلتر می شوند ؟