۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۶, دوشنبه

حریم سلطان که میگن شومایی ؟! نه ایشان . . .


جیزبوک

ستون طنز روزانه من در روزنامه اعتماد
http://www.etemaad.ir/Released/92-02-16/279.htm

http://mahfelshabaneh.blogspot.com/


دیروز در یکی از غرفه ها ناشرم را دیدم که کتاب را به نمایشگاه نرسانده . به او گفتم چرا نجنبیدی تا کتاب در نمایشگاه عرضه شود می گوید دیدم صبر کنیم بلکه تغییری در داستان دهی . هرچه فکر می کنم این طوری چاپ نشود بهتر است . گفتم ای بابا منظورتان کجای داستان است ؟ جواب می دهد آخر داستان خیلی غم انگیز و دراماتیک است . پایان بندی خوبی ندارد . دوست دیگری که آن جا بود گفت : ای بابا چاپش کن برود . حالا کدام خواننده ای داستانش را تا آخر می خواند ؟ چه فرقی دارد آخرش چطور تمام شود ! بنده از آن ساعت دجار سرخوردگی تاریخی ای شده ام . لذا اگر در سطرهای بعد پوچ گرایی غالب بود به بزرگی خودتان ببخشید !
سوتفاهم
در رستوران نمایشگاه نشسته بودیم که یکی از عکاسان معروفی که کتابش در نمایشگاه عرضه شده وارد رستوران شد . رستوران خلوت بود و جز من و دوستم ، جوان لاغر دیگری هم آن جا بود . به محض ورود جناب عکاس جوان نحیف از پشت میز بلند شد . عکاس مشهور گفت : بنشینید جانم . خواهش می کنم شرمنده نکنید . جوان لاغر اندام گفت : چرا ؟ مگر برداشتن دستمال کاغذی از رو میزهای دیگر ممنوع است ؟
برجستگی یا عدم برجستگی . . .  مساله این است !
از قدیم به ما یاد داده اند از حریم هرچه سلطان است باید دوری کرد . این یک مساله ی حفاظتی امنیتی ناموسی است و با کسی هم شوخی ندارد . اما این روزها نه دیگران دست از سر حریم سلطان برمی دارند نه حریم سلطان ول کن ما می شود . آن از سلطان علی پروین که در برنامه نود کم مانده بود اسم خرم سلطان و ماهی دوران را ببرد این هم از خود سلطان سلیمان که پاشده یک کاره کتاب عرضه کرده در نمایشگاه کتاب تهران یک مشت آدم از همه جا بی خبر را گرفتار کرده . رییس کمیته ارزشیابی نمایشگاه گفته : " این کتاب‌ها طبق ضوابط نشر منتشر شده‌اند. شما نباید فیلم‌ را با کتاب مقایسه کنید. ممکن است چیزی در کتاب باشد که در فیلم نیاید، یعنی در یک فیلم مواردی حذف و موارد دیگر برجسته می‌شوند." ما هم همین را می گوییم این برجستگی های برخی صحنه های فیلم که قابل نمایش در کتاب نیست . حتی اگر کتاب مصور باشد برجستگی که ندارد . از این همه اطاله کلام نتیجه می گیریم  کتاب دارای برجستگی هم مثل فیلم برجسته دار باید توقیف شود . خوب با همین استدلال کتاب بسیاری از شاعران و نویسندگان برجسته کشور به نمایشگاه نیامده دیگر . نمایشگاه که جای برجستگی نیست !
اصولگرای قهرمان . . .  بیبیب بیب این جا بمان

من هم در جهت این که نشان دهم تهاجم فرهنگی روی من هم تاثیر گذاشته یک خبر بی ربط با نمایشگاه اما با ربط با حوزه کتاب اعلام کنم . ماریو بارگاس یوسا که آخرین رمانش را سال 2010 منتشر و همان سال جایزه نوبل ادبی را دریافت کرد،تازه ترین رمان خود را با عنوان قهرمان محافظه کار یک روز بعد از 11 سپتامبر توزیع خواهد کرد.  در این جمله چه واژه هایی بیش تر توجه شما را به خود جلب کرد ؟ به یقین واژگان " قهرمان محافظه کار " . کم مانده بود منبع خبری ای که این خبر از آن جا نقل شده و من نمی گویم سایت همشهری آنلاین است ، خیلی شیک تیتر بزند " قهرمان اصولگرا در راه است "
معما چو حل گشت ما دمبمان را می گذاریم روی کولمان !
بعضی وقت ها آدم دلش مورمور می شود که چیزی بگوید چیزی نگوید . یک شاعر معلوم الحالی هم در این خصوص سروده : بگم یا که نگم . . .  آخه اگه نگم کلاه می ره سرم !
فکر کنید روز دوم نمایشگاه ساعت هفت صبح نشسته اید در خانه این پیامک ( اس ام اس سابق ) را دریافت می کنید : با ما شعر بخوانید . چاپ اول کتاب " غریبه ای به غریبه ی دیگر " تمام شد . نشر شانی .
 خوب حالا کجای این ماجرا ما را مور مور کرده ؟ این که در این وانفسای کمبود مخاطب حتی برای شاعران مطرح کشور کتابی ظرف دو روز تمام شود نشان دهنده این است که کتاب مذکور در چند نسخه چاپ شده ؟ برای حل این معما توجه شما را به این خبر جلب می کنم که کتاب یک ضیافت خصوصی ، گفت وگوهای شاعر مطرح کشور احمد رضا احمدی در پانصد نسخه توسط نشر قطره منتشر شده و هنوز هم تمام نشده !
حاشیه به سرانه مطالعه کمک می کند !
منصور واعظی،دبیر شورای فرهنگ عمومی که در سال 88 سرانه مطالعه در ایران را 18 دقیقه اعلام کرده بود، در تازه‌ترین اظهار نظر خود سرانه مطالعه در ایران را 79 دقیقه در روز اعلام کرد. اول از همه بگویم شما دیگر اسم حریم سلطان را نیاور . این افزایش یکهویی ربطی به پخش کتاب آن سریال ندارد . دوم این که من حدس می زنم با توجه به پویایی لیگ فوتبال و در جهت انجام امور فرهنگی توسط باشگاه های فرهنگی ورزشی تماشاگران فوتبال از دقیقه 11 به بعد که بی خیال تماشای بازی کسالت بار تیمشان می شوند در اقدامی نمادین روزنامه های ورزشی ای را که زیرشان گذاشته بودند که خاکی نشوند برمی دارند و مطالعه می کنند . در واقع این افزایش مثل همه ی آمارهای افزایشی از سال هشتاد و هشت تا کنون نتیجه افزایش حاشیه می باشد

زلزله ی بزرگی در دست اقدام است

طنزیف افکار عمومی 
ستون هفتگی من در روزنامه قانون - ضمیمه ی غیرقانونی 
http://ghanoondaily.ir/VijehNO.aspx?V_NPN_Id=8&pageno=2

زلزله ی بزرگی در دست اقدام است 

دکتر عکاشه پدر زلزله شناسی ایران گفته ما به وزارتخانه زلزله شناسی نیاز داریم . شما فکر کنید این وزارتخانه چه معاونت هایی باید داشته باشد . من به برخی فکر و برای مسند وزارت و نیز معاونان وی افراد مناسبی را نیز پیش بینی و پیشنهاد کرده ام
• با توجه به تجربه بالای دکتر احمدی نژاد در به لرزه درآوردن کلیه پایه های سیاسی اقتصادی فرهنگی در دو حوزه داخلی و بین المللی نامبرده را به عنوان وزیر پیشنهادی و در صورت عدم رای اعتماد به عنوان سرپرست این وزارتخانه پیشنهاد می نمایم
• معاونت سیاسی زلزله : این معاونت یکی از پرکارترین معاونت های این وزارتخانه می تواند باشد . با توجه به تخصص ویژه مهندس مشایی در لرزاندن کلیه فعالان سیاسی به انحای مختلف ایشان را به عنوان معاونت سیاسی این وزارتخانه نوپا پیشنهاد می دهم
• معاونت زلزله های با ریشتر بالا و ویرانی کم :کسی که بتواند چنین بخشی را مدیریت کند تاکنون از مادر زاده نشده
• معاونت زلزله های با ریشتر کم و ویرانی زیاد : مسئول ممیزی کتاب وزارت ارشاد که با حذف چهار سطر گاهی تو را مجاب به حذف چهل صفحه از کتابت می کند بهترین گزینه است
• معاونت فرهنگی زلزله : برای این سمت دکتر عباسی از سوابق ارزنده ای برخوردار است . وزیر ورزش را عرض نمی کنم . استراتژیست ارشد دفاع نامتقارنو نیز داور جشنواره فیلم فجر را می گویم . البته دیپلمات سابق ایران در برزیل هم رقیب پر قدرتی برای دکتر حسن عباسی محسوب خواهد شد
• معاونت تاریخی زلزله : آن معلم گمنامی که بخش ملی شدن صنعت نفت را در کتاب های درسی نوشته شایسته ترین فرد برای احراز این پست است
• معاونت اقتصادی زلزله : به علت وجود کارشناسان متعدد خبره در امر زلزله ی اقتصادی بعد از رایزنی های فراوان با اهل فن با اکثریت ناچیزی دکتر بهمنی رییس کل بانک مرکزی برای این معاونت درنظر گرفته شد . اتفاقا اگر محسن رضایی دولت بعدی را تشکیل دهد با توجه به وعده ایشان مبنی بر انتصاب یک زن به عنوان ریاست کل بانک مرکزی آقای بهمنی بیکار هم خواهند شد .
تبصره : نقطه مشترک کلیه روسای احتمالی دولت بعدی بی شک تعویض دکتر بهمنی است و ایشان از الان
بهتر است پست معاونت زلزله را قبول کند
• معاونت تعاون در امر زلزله و امور بین الملل : از آن جایی که آقای سید محمد خاتمی اهل تعاون با طرفداران هر دسته و گروهی اعم از طرفداران هر دو گروه گفتگوی تمدن ها یا جنگ تمدن هاست بهترین گزینه برای پذیرفتن این سمت می باشند
• معاونت زلزله های سنگین : حسین رضازاده الحق که تنها نامزد اصلح این سمت است
• معاونت ورزش : مدیران عامل دو باشگاه پر طرفدار تهرانی با توجه به بمب هایی که مدام می ترکانند افراد بایسته و شایسته ای برای این معاونت پرتحرک می باشند
• معاونت امدادرسانی به زلزله زدگان : شما کسی بهتر از حاجی بابایی وزیر آموزش و پرورش سراغ دارید ؟ با آن رزومه ی درخشان در امداد رساندن به مدرسه شین آباد !
• معاونت آمار زلزله : حیف که دو شغله بودن غیرقانونی شده والا احمدی نژاد می توانست این معاونت را هم بچرخاند .
• معاونت پارلمانی زلزله : جهت تعامل با مجلس در خصوص آسیب شناسی زلزله هیچ فردی به اندازه سعید مرتضوی زلزله زا نمی باشد .
• معاونت زنان : به علت مسائل امنیتی و نیز سعی در رعایت تفکیک جنسیتی از درج هر نام به هر عنوان در این محل معذوریم .
• معاونت فیلم : بی شک زلزله را باید با ساخت فیلم بهتر به مردم شناساند . باید یا سعی کرد آن را در حد ویبره کوچک نمایی کرد و یا در حد سونامی بزرگ نمایی . مسعود ده نمکی فیلم ترین معاون تاریخ است . اگر شک دارید بگویم بازی تان دهد
• معاونت گسل : بنده ، شما و دیگر شهروندان درجه دو هریک با توجه به تجارب ارزنده ای که در اثر بروز گسل های طبیعی و غیر طبیعی در جای جای نقاط فرهنگی و غیرفرهنگی مان وارد شده گزینه ی مناسبی برای این معاونت هستیم
• معاونت مکان امن : باید جوانگرایی در ادارات و سازمان ها را از جایی شروع کرد . با توجه به حضور چشمگیر جوانان در امر مکان و مسکن به ویژه ردیابی مکان های امر این معاونت باید به یکی از جوانان رو رو کن خیابان جردن تقدیم گردد

فلک را سقف بشکافیم و کتابخانه ای براندازیم

جیزبوک
ستون طنز روزانه من در روزنامه اعتماد 
http://www.etemaad.ir/Released/92-02-14/279.htm
چهاردهم اردیبهشت 1392

یکی از آموزه های عرفی ما این است که چون خواهیم نشویم رسوا باید همرنگ جماعت شویم . بنابراین با توجه به گشایش نمایشگاه بین المللی کتاب من هم محوریت این ستون را می گذارم کتاب و بر مبنای آن هرچه دلم بخواهد می گویم
• اقدام فرهنگی
در آستانه ی برگزاری نمایشگاه کتاب استاندار لرستان اقدام به تخریب کتابخانه ی هفده شهریور خرم آباد کرد تا ترافیک منطقه روان شود . اگر به همین منوال پیش برود از فردا هنگام برگزاری نمایشگاه خودرو شرکت سایپا ویران می شود یا قبل از برگزاری نمایشگاه تجیزات ورزشی با بیل و کلنگ می افتند به جان استادیوم آزادی . من پیشنهاد می کنم مسئولان یک نمایشگاه بین المللی دیپلماسی هم برگزار کنند که ما با استفاده از این فرمول برویم بنیان هرچه سفارتخانه ی خارجی است را از ریشه درآوریم !
• خوابزدگی فرهنگی سیاسی
یکی از کتاب هایی که تازگی منتشر شده و گویی خیلی سروصدا کرده کتاب "پیش از آن‌که بخوابم" است . خواندن این کتاب آمریکایی را به همه توصیه می کنم بلکه بالاخره همه بفهمیم اگر یک نفر بخوابد و بعد بلند شود با چه سرنوشتی مواجه می شود ؟ جلو می افتد . عقب می افتد ؟ پرتش می کنند عقب ؟
• جلد پنجم سریال

دبیرکل نهاد کتابخانه‌های عمومی کشور گفته شبکه تلویزیونی کتاب راه اندازی می شود :
بینندگان عزیز توجه شما را به جلد پنجم داستان یک شهر جلب می کنم . با پوزش از اینکه جلد چهارم هنوز از ممیزی بیرون نیامده . لازم به ذکر است خواهر شخصیت اول داستان که در جلد پنجم وارد داستان می شود خواهر نامبرده نیست

• آگهی آگهی مرگ به نینرنگ تو
ضرغامی دستور داده آگهی تبلیغ کتاب در رسانه صداو سیما پخش شود . احتمالن به زودی شاهد آگهی های زیر خواهیم بود : " با خرید یک کتاب در قرعه کشی باشکوه یکصد و سی و سه خودروی دوگانه سوز همراه با کارت سوخت شرکت و هم وزنتان طلا و یک ویلای دوبلکس اکازیون دریافت کنید ." ، " هرجا سخن از بی پولی است نام انتشارات جهان فلان می درخشد " یا "بابا کتابی . . . بیداری ؟ خوابی ؟ " و یا " هرگز نشه فراموش . . . شاعر خوب ، خاموش ! "
• بد و بدتر
شنیده شد یکی از فعالان سیاسی اعلام کرده همیشه انتخاب بد و بدتر بین دو کاندیدا نیست . شما گاهی مجبورید بین چیزهای دیگر هم این نوع انتخاب را داشته باشید . مثلا کتاب ها در دو دسته طبقه بندی می شوند . کتاب های بد و کتاب های بدتر . به قول همان فعال سیاسی برای کسانی که در فعالیت های سیاسی هستند بهتر است مردم کتاب نخوانند اما اگر مجبور شوند خواندن کتاب بد را به خواندن کتاب بدتر ترجیح می دهیم !
• خمیر
همچنین یک خمیر سیاسی اعلام کرد با خمیر کردن کتاب ها موافقم . کتاب به چه درد می خورد ؟ اما با خمیرش می شود نان درست کرد داد دست ملت ! و با تحریم ها جنگید . پس پیش به سوی خمیر کردن کتابخانه های مردم
• هوای تازه
برادرم بعد از کلی بحث در مورد کتاب های تازه ، بلند شد برود نمایشگاه کتاب تهران برای خودش و من کتاب بخرد . قرار شد سر راه لیست خرید همسرم را هم تهیه کند . موقع خداحافظی پرسید : چیز دیگه ای نمی خواین ؟ من یاد کتاب دیگری افتادم و با صدای بلند گفتم : جامعه مدنی . همسرم نیز همزمان یادش افتاد جنسی از قلم افتاده و پشت بند من داد زد : کشک !
• هرگونه شبیه سازی تشویش اذهان عمومی است
می گویند از یک بنده خدایی پرسیدند یادت هست آخرین کتابی که خواندی چه بوده ؟ گفت نه اما آخرین کتابی که توقیف کردم را یادم هست . این اتفاق در یکی از مجامع غربی رخ داده و ربطی به ما ندارد
• داستان حیوانات
دخترم بعد از اینکه برایشقصه خواندم پرسید : بابا این قصه مجوز داشت ؟ جواب دادم : بله که داشت دخترم . گفت : پس چرا آقا موشه خاله سوسکه را بوسید ؟ دیدم چیزی ندارم بگویم جواب دادم : خب با هم ازدواج کرده بودند . دخترم ادامه داد : یعنی خر شده بودن ؟ مگه خودت به مامان نگفتی هرکی تو این دوره زمونه ازدواج کنه خره !؟
• انشا ی فوری !
موضوع انشا این بود . خلاصه بهترین کتابی که خوانده اید را بنویسید . یکی از بچه ها بیکار نشسته بود . معلم پرسید نوشتی ؟ شاگرد گفت بله . معلم با تعجب پرسید به این زودی ؟ بخوان ببینیم . شاگرد خواند : پارسال چاپ دوم کتابی را خوانده ام که از دید من بهترین کتاب دنیا بود . اما حالا چاپ سومش قبل از انتشار توقیف شده . بنابراین تا رفع توقیف نمی توانم خلا صه اش را بنویسم این بود موضوع انشای من !
• بیش ترین فروش
می خواهم در پایان مطلب این شماره آمار بیش ترین فروش دو روز اول نمایشگاه بین المللی کتاب را برملا کنم . در بخش فروش غرفه شماره 45 از در سمت جنوب که به فروش سیب زمینی سرخ کرده مشغول است بیش ترین فروش را داشته و در بخش مراجعات حضوری هم دستشویی مردانه ضلع جنوبی نمایشگاه بیش ترین مراجع را داشته که صاحب نظران علت آن را خرابی یکی از سرویس های دستشویی ضلع شمالی می دانند

جیزبوک کتاب مثل { بیب } است ! هرچه کهنه تر بهتر



پانزدهم اردیبهشت 1392
ستون طنز روزانه من در روزنامه اعتماد
http://www.etemaad.ir/Released/92-02-15/279.htm
http://mahfelshabaneh.blogspot.com/

کتاب مثل { بیب } است ! هرچه کهنه تر بهتر

روزهای اولی که رخت نویسندگی بر تن کردیم و گفتیم هرچه باداباد می رویم جلو ، خیلی اتفاقی گذرمان به جایی افتاد که نویسنده ی خیلی مشهوری آن جا بود . با او گفتم من مرددم که بین فیلمنامه نویسی و سینما از یک طرف و عالم داستان و شعر از طرف دیگر کدامش را انتخاب کنم . به من گفت اگر می خواهی وارد عرصه فیلم شوی به فیلم خام نیاز داری و برای نویسنده شدن به خواننده خام . من نویسنده شدم . و احتمالا شما خام شده اید که الان می خواهید خواننده ی این خزعبلاتی باشید که در ادامه می آید :
• ویژگی یک شاعر خوب چیست ؟
فکر می کنید مهم ترین ویژگی و مشخصه ی یک شاعر خوب چیست ؟ پدر من عقیده دارد باید کتاب شعر شاعری را خرید که توانسته باشد با بیان احساسات و عواطف به همسرش بقبولاند که پوشیدن لباس های فاخر و گران قیمت نه تنها باعث شخصیت و کلاس نمی شود بلکه موجب کاهش حرمت آدمی در بین توده ی مردم خواهد شد . شاعری که بتواند همسرش را قانع کند با هر شعرش قادر است جماعتی را سر کار بگذارد و کتابش خواندن دارد . نظر پدر ما این طوری است دیگر چه کنیم ؟
• ترافیک فرهنگی
همان طور که حتما تا حالا در جای جای شهر دیده اید دستفروش ها در ترافیک و راه بندان های شهر مثلا در همین بزرگراه شهید همت خودمان اقدام به فروش اقلامی می کنند که در بین شان از دستمال کاغذی تا سی دی های غیر مجاز و بیسکوییت و گل و هر چیز دیگری که فکرش را هم نمی کنید دیده می شود . در طول برپایی نمایشگاه بین المللی کتاب تهران هم ترافیک نمایشگاه قوز بالا قوز شده . من پیشنهاد می کنم حالا که مردم حال مراجعه به مراکز فروش کتاب را ندارند و اگر به نمایشگاه کتاب هم مراجعه کنند برای تفرج و سرگرمی است فروشندگان محترم کتاب ، فروش محصولات فرهنگی خود را به دستفروشان گرامی بسپارند و از آنان درصد فروش بگیرند . این دستفروش ها قابلیت بالایی در توجیه آدمی برای ارتکاب اشتباه دارند و در صدم ثانیه می توانند یک کتاب شعر بد را جای مجموعه اشعار نصرت رحمانی جا بزنند وبفروشند . بدون اینکه خودشان یا خریدار بدانند چه چیزی را فروخته یا خریده اند
• بحث تاریخی

سر یک مساله ی تاریخی با یکی از دوستان ِدور بحث می کردیم . از آن بحث های داغ که سر و صدا و داد و فریاد یکی از ارکان مهم آن به شمار می رود . بحث به جای مهمی رسیده بود که دوست عزیز بنده برای این که حرفش را به کرسی بنشاند عنوان کرد : با من بحث نکن . ناسلامتی من به اندازه ی موهای سرت در این زمینه کتاب خوانده ام . این را که گفت دیگر دوستان حاضر با صدای بلند قهقهه زدند و البته بنده هم این حرف ایشان را توهینی غیر مستقیم به خودم تلقی کردم . از شما چه پنهان سر بنده مدت های مدیدی است طاس و بی مو است درست مثل کف دست نویسندگان و شاعران

• پیشگیری بهتر از درمان
دوست شاعری در یکی از غرفه های نمایشگاه به من گفت دیروز که زبانم را از دهانم بیرون آورده بودم ناغافل یک زنبور احتمالا عسل زبانم را گزید . به نظرت چه کار باید بکنم ؟ من به او جواب دادم : برای رفع التهاب اولیه نمی دانم چه کاری باید کرد اما برای پیشگیری از تکرار ماجرا پیشنهاد می کنم پنجاه بار از روی این ضرب المثل ها با خط خوش مشق بنویسی
زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد و زبان در قفا پاسبان سر است
• پیشکش به . . .
یکی از دوستان مترجم در غرفه ناشری که کارهاش را چاپ می کرد نشسته بود . دوست مشترکمان به او گفت پیمان جان شما مرا خیلی مفتخر کردی با این تقدیم نامه ی اول کتابت . دوست مترجم من جواب داد اما من که این کتاب را به دوست دیگری تقدیم کرده ام نه تو . دوست مشترکمان جواب داد : برای همین تشکر کردم که بعد از این همه سال رفاقت آبروی مرا نبردی و کتابی با این ترجمه ی افتضاح را به من تقدیم نکردی . دست مریزاد که حرمت نگه می داری هنوز !
• برهان قاطع !
دوست نویسنده ای اعلام کرد دیگر قلم هایش را خواهد آویخت و نخواهد نوشت . پرسیدم چرا؟ گفت به خاطر این که حق التالیف که نمی دهند . خودم باید هزینه چاپ کتابم را بدهم بعدش هم نسخه های چاپ شده توسط خودم را بخرم که هدیه دهم به دوستانی مثل تو و تازه آخر سرش هم کتابم را نخوانی و چهار تا لیچار هم بارم کنی که این چرت و پرت ها را چرا می گذارند چاپ شود . در دفاع از خودم و دوست نویسنده ام هیچی برای گفتن ندارم !
• کتاب مثل بیب است . هر چه کهنه تر . . .
به این نتیجه رسیده ام که نان تازه اش گران تر از مانده اش است اما کتاب برعکس . شاهدش هم مقایسه قیمت فروش با قیمت پشت جلد کتاب های دهه چهل و پنجاه خورشیدی که دستفروشان بساط کرده جلوی پیتزافروشی های شهر می فروشند

کتاب مثل { بیب } است ! هرچه کهنه تر بهتر

روزهای اولی که رخت نویسندگی بر تن کردیم و گفتیم هرچه باداباد می رویم جلو ، خیلی اتفاقی گذرمان به جایی افتاد که نویسنده ی خیلی مشهوری آن جا بود . با او گفتم من مرددم که بین فیلمنامه نویسی و سینما از یک طرف و عالم داستان و شعر از طرف دیگر کدامش را انتخاب کنم . به من گفت اگر می خواهی وارد عرصه فیلم شوی به فیلم خام نیاز داری و برای نویسنده شدن به خواننده خام . من نویسنده شدم . و احتمالا شما خام شده اید که الان می خواهید خواننده ی این خزعبلاتی باشید که در ادامه می آید :
• ویژگی یک شاعر خوب چیست ؟
فکر می کنید مهم ترین ویژگی و مشخصه ی یک شاعر خوب چیست ؟ پدر من عقیده دارد باید کتاب شعر شاعری را خرید که توانسته باشد با بیان احساسات و عواطف به همسرش بقبولاند که پوشیدن لباس های فاخر و گران قیمت نه تنها باعث شخصیت و کلاس نمی شود بلکه موجب کاهش حرمت آدمی در بین توده ی مردم خواهد شد . شاعری که بتواند همسرش را قانع کند با هر شعرش قادر است جماعتی را سر کار بگذارد و کتابش خواندن دارد . نظر پدر ما این طوری است دیگر چه کنیم ؟
• ترافیک فرهنگی
همان طور که حتما تا حالا در جای جای شهر دیده اید دستفروش ها در ترافیک و راه بندان های شهر مثلا در همین بزرگراه شهید همت خودمان اقدام به فروش اقلامی می کنند که در بین شان از دستمال کاغذی تا سی دی های غیر مجاز و بیسکوییت و گل و هر چیز دیگری که فکرش را هم نمی کنید دیده می شود . در طول برپایی نمایشگاه بین المللی کتاب تهران هم ترافیک نمایشگاه قوز بالا قوز شده . من پیشنهاد می کنم حالا که مردم حال مراجعه به مراکز فروش کتاب را ندارند و اگر به نمایشگاه کتاب هم مراجعه کنند برای تفرج و سرگرمی است فروشندگان محترم کتاب ، فروش محصولات فرهنگی خود را به دستفروشان گرامی بسپارند و از آنان درصد فروش بگیرند . این دستفروش ها قابلیت بالایی در توجیه آدمی برای ارتکاب اشتباه دارند و در صدم ثانیه می توانند یک کتاب شعر بد را جای مجموعه اشعار نصرت رحمانی جا بزنند وبفروشند . بدون اینکه خودشان یا خریدار بدانند چه چیزی را فروخته یا خریده اند
• بحث تاریخی

سر یک مساله ی تاریخی با یکی از دوستان ِدور بحث می کردیم . از آن بحث های داغ که سر و صدا و داد و فریاد یکی از ارکان مهم آن به شمار می رود . بحث به جای مهمی رسیده بود که دوست عزیز بنده برای این که حرفش را به کرسی بنشاند عنوان کرد : با من بحث نکن . ناسلامتی من به اندازه ی موهای سرت در این زمینه کتاب خوانده ام . این را که گفت دیگر دوستان حاضر با صدای بلند قهقهه زدند و البته بنده هم این حرف ایشان را توهینی غیر مستقیم به خودم تلقی کردم . از شما چه پنهان سر بنده مدت های مدیدی است طاس و بی مو است درست مثل کف دست نویسندگان و شاعران

• پیشگیری بهتر از درمان
دوست شاعری در یکی از غرفه های نمایشگاه به من گفت دیروز که زبانم را از دهانم بیرون آورده بودم ناغافل یک زنبور احتمالا عسل زبانم را گزید . به نظرت چه کار باید بکنم ؟ من به او جواب دادم : برای رفع التهاب اولیه نمی دانم چه کاری باید کرد اما برای پیشگیری از تکرار ماجرا پیشنهاد می کنم پنجاه بار از روی این ضرب المثل ها با خط خوش مشق بنویسی
زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد و زبان در قفا پاسبان سر است
• پیشکش به . . .
یکی از دوستان مترجم در غرفه ناشری که کارهاش را چاپ می کرد نشسته بود . دوست مشترکمان به او گفت پیمان جان شما مرا خیلی مفتخر کردی با این تقدیم نامه ی اول کتابت . دوست مترجم من جواب داد اما من که این کتاب را به دوست دیگری تقدیم کرده ام نه تو . دوست مشترکمان جواب داد : برای همین تشکر کردم که بعد از این همه سال رفاقت آبروی مرا نبردی و کتابی با این ترجمه ی افتضاح را به من تقدیم نکردی . دست مریزاد که حرمت نگه می داری هنوز !
• برهان قاطع !
دوست نویسنده ای اعلام کرد دیگر قلم هایش را خواهد آویخت و نخواهد نوشت . پرسیدم چرا؟ گفت به خاطر این که حق التالیف که نمی دهند . خودم باید هزینه چاپ کتابم را بدهم بعدش هم نسخه های چاپ شده توسط خودم را بخرم که هدیه دهم به دوستانی مثل تو و تازه آخر سرش هم کتابم را نخوانی و چهار تا لیچار هم بارم کنی که این چرت و پرت ها را چرا می گذارند چاپ شود . در دفاع از خودم و دوست نویسنده ام هیچی برای گفتن ندارم !
• کتاب مثل بیب است . هر چه کهنه تر . . .
به این نتیجه رسیده ام که نان تازه اش گران تر از مانده اش است اما کتاب برعکس . شاهدش هم مقایسه قیمت فروش با قیمت پشت جلد کتاب های دهه چهل و پنجاه خورشیدی که دستفروشان بساط کرده جلوی پیتزافروشی های شهر می فروشند

کتاب مثل { بیب } است ! هرچه کهنه تر بهتر

روزهای اولی که رخت نویسندگی بر تن کردیم و گفتیم هرچه باداباد می رویم جلو ، خیلی اتفاقی گذرمان به جایی افتاد که نویسنده ی خیلی مشهوری آن جا بود . با او گفتم من مرددم که بین فیلمنامه نویسی و سینما از یک طرف و عالم داستان و شعر از طرف دیگر کدامش را انتخاب کنم . به من گفت اگر می خواهی وارد عرصه فیلم شوی به فیلم خام نیاز داری و برای نویسنده شدن به خواننده خام . من نویسنده شدم . و احتمالا شما خام شده اید که الان می خواهید خواننده ی این خزعبلاتی باشید که در ادامه می آید :
• ویژگی یک شاعر خوب چیست ؟
فکر می کنید مهم ترین ویژگی و مشخصه ی یک شاعر خوب چیست ؟ پدر من عقیده دارد باید کتاب شعر شاعری را خرید که توانسته باشد با بیان احساسات و عواطف به همسرش بقبولاند که پوشیدن لباس های فاخر و گران قیمت نه تنها باعث شخصیت و کلاس نمی شود بلکه موجب کاهش حرمت آدمی در بین توده ی مردم خواهد شد . شاعری که بتواند همسرش را قانع کند با هر شعرش قادر است جماعتی را سر کار بگذارد و کتابش خواندن دارد . نظر پدر ما این طوری است دیگر چه کنیم ؟
• ترافیک فرهنگی
همان طور که حتما تا حالا در جای جای شهر دیده اید دستفروش ها در ترافیک و راه بندان های شهر مثلا در همین بزرگراه شهید همت خودمان اقدام به فروش اقلامی می کنند که در بین شان از دستمال کاغذی تا سی دی های غیر مجاز و بیسکوییت و گل و هر چیز دیگری که فکرش را هم نمی کنید دیده می شود . در طول برپایی نمایشگاه بین المللی کتاب تهران هم ترافیک نمایشگاه قوز بالا قوز شده . من پیشنهاد می کنم حالا که مردم حال مراجعه به مراکز فروش کتاب را ندارند و اگر به نمایشگاه کتاب هم مراجعه کنند برای تفرج و سرگرمی است فروشندگان محترم کتاب ، فروش محصولات فرهنگی خود را به دستفروشان گرامی بسپارند و از آنان درصد فروش بگیرند . این دستفروش ها قابلیت بالایی در توجیه آدمی برای ارتکاب اشتباه دارند و در صدم ثانیه می توانند یک کتاب شعر بد را جای مجموعه اشعار نصرت رحمانی جا بزنند وبفروشند . بدون اینکه خودشان یا خریدار بدانند چه چیزی را فروخته یا خریده اند
• بحث تاریخی

سر یک مساله ی تاریخی با یکی از دوستان ِدور بحث می کردیم . از آن بحث های داغ که سر و صدا و داد و فریاد یکی از ارکان مهم آن به شمار می رود . بحث به جای مهمی رسیده بود که دوست عزیز بنده برای این که حرفش را به کرسی بنشاند عنوان کرد : با من بحث نکن . ناسلامتی من به اندازه ی موهای سرت در این زمینه کتاب خوانده ام . این را که گفت دیگر دوستان حاضر با صدای بلند قهقهه زدند و البته بنده هم این حرف ایشان را توهینی غیر مستقیم به خودم تلقی کردم . از شما چه پنهان سر بنده مدت های مدیدی است طاس و بی مو است درست مثل کف دست نویسندگان و شاعران

• پیشگیری بهتر از درمان
دوست شاعری در یکی از غرفه های نمایشگاه به من گفت دیروز که زبانم را از دهانم بیرون آورده بودم ناغافل یک زنبور احتمالا عسل زبانم را گزید . به نظرت چه کار باید بکنم ؟ من به او جواب دادم : برای رفع التهاب اولیه نمی دانم چه کاری باید کرد اما برای پیشگیری از تکرار ماجرا پیشنهاد می کنم پنجاه بار از روی این ضرب المثل ها با خط خوش مشق بنویسی
زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد و زبان در قفا پاسبان سر است
• پیشکش به . . .
یکی از دوستان مترجم در غرفه ناشری که کارهاش را چاپ می کرد نشسته بود . دوست مشترکمان به او گفت پیمان جان شما مرا خیلی مفتخر کردی با این تقدیم نامه ی اول کتابت . دوست مترجم من جواب داد اما من که این کتاب را به دوست دیگری تقدیم کرده ام نه تو . دوست مشترکمان جواب داد : برای همین تشکر کردم که بعد از این همه سال رفاقت آبروی مرا نبردی و کتابی با این ترجمه ی افتضاح را به من تقدیم نکردی . دست مریزاد که حرمت نگه می داری هنوز !
• برهان قاطع !
دوست نویسنده ای اعلام کرد دیگر قلم هایش را خواهد آویخت و نخواهد نوشت . پرسیدم چرا؟ گفت به خاطر این که حق التالیف که نمی دهند . خودم باید هزینه چاپ کتابم را بدهم بعدش هم نسخه های چاپ شده توسط خودم را بخرم که هدیه دهم به دوستانی مثل تو و تازه آخر سرش هم کتابم را نخوانی و چهار تا لیچار هم بارم کنی که این چرت و پرت ها را چرا می گذارند چاپ شود . در دفاع از خودم و دوست نویسنده ام هیچی برای گفتن ندارم !
• کتاب مثل بیب است . هر چه کهنه تر . . .
به این نتیجه رسیده ام که نان تازه اش گران تر از مانده اش است اما کتاب برعکس . شاهدش هم مقایسه قیمت فروش با قیمت پشت جلد کتاب های دهه چهل و پنجاه خورشیدی که دستفروشان بساط کرده جلوی پیتزافروشی های شهر می فروشند

۱۳۹۲ اردیبهشت ۸, یکشنبه

طنز یف افکار عمومی




                              رادیولوژی و هرمونوژی لباس زنانه

http://ghanoondaily.ir/VijehNO.aspx?V_NPN_Id=6&pageno=2

روزنامه قانون 7-2-9-1392     ضمیمه ی غیرقانونی 



هفته گذشته در مریوان نیروی انتظامی‌ اقدام به تنبیه یک بزهکار کرد و مرد مجرم را با لباس قرمز زنانه در شهر چرخاند. پس این طور که از وجنات امر بر می‌آید مسئولان نیروی انتظامی‌و گشت ارشاد مشکلی با لباس زنانه قرمز ندارند و بانوان محترمی‌که از این پس دوست دارند خودشان را به دلایل شخصی تنبیه کنند می‌توانند و مجازند لباس قرمزشان را از تو کمد درآورند و بپوشند و در شهر بچرخند. از آن جایی که مردم ما هم نشان داده اند علاقه زیادی به تماشای تنبیه دیگران دارند و بارها این موضوع را در مراسم اکران عمومی‌اعدام‌ها و شلاق زدن‌ها به رخ جهانیان کشیده اند برای تماشای تنبیه زنان سرخ پوش دنبالشان راه می‌افتند توی خیابان‌ها و احتمالا برای اینکه در جریان مراسم تنبیهی آینده هم باشند شماره تلفن شان را برای ارسال پیامک‌های تبلیغاتی به بانوی قرمزپوش ارائه خواهند کرد. اتفاقا انتخاب لباس قرمز از سوی ماموران نیروی انتظامی‌علاوه بر نشان دادن سلیقه خوب آن مامور زحمتکش دارای پشتوانه تاریخی هم هست. مدعای ما هم بانوی قرمزپوش عاشقی که سال‌ها در میدان فردوسی می‌ایستاد و گل می‌فروخت. اما حالا که پوشاندن لباس جنس مخالف به تن آن یکی جنس موجود در جهان (که عده ای از آن با عنوان ناجنس یاد می‌کنند ) امری تنبیهی محسوب می‌شود می‌توان برای برقراری عدالت جنسیتی بر تن دختران بزهکار هم لباس پسرانه پوشاند و در شهر چرخاند. همان طور که فیفا هم اعلام کرده از برخی استادیوم‌های فوتبال برای برگزاری مراسم اعدام استفاده شده می‌توان این دختران بزهکار با لباس پسرانه را برای تنبیه در یک روز پرتماشاچی فوتبالی برد استادیوم آزادی. هم مردم کلی از تنبیه این عزیزان کیف می‌کنند هم این عزیزان اولین زنانی می‌شوند که راحت فوتبال می‌بینند و لازم نیست با دوز و کلک بروند استادیوم و هم مشکل حضور دختران در ورزشگاه حل می‌شود و دیگر فیفا نمی‌تواند به بهانه حضور نداشتن بانوان در استادیوم‌ها با میزبانی مسابقات بین المللی بزرگ در ایران مخالفت کند. اتفاقا حضور دختران همین هفته پیش هم در استادیوم آزادی تست شد. در مراسم تجلیل از خادمان سفرهای نوروزی که ما هرچه فکر کردیم عقلمان قد نداد که بفهمیم این دختران شیک پوش و نیناش ناش در نوروز چه خدمات مسافرتی ای ارائه می‌کردند. خب البته برخی خدمات هست که نوشته و انجام می‌شود اما دیده و خوانده نمی‌شود. خیلی چیزهای دیگر هم در این کشور این جوری است که نوشته می‌شود اما خوانده نمی‌شود. یا یک جور دیگر خوانده می‌شود. اصلن بحث من سیاسی نبود. بحث من ادبی فرهنگی است. این همه کتاب شعر و داستان نوشته می‌شود اما چاپ نمی‌شود یا اگر چاپ شد دیده و خریده و خوانده نمی‌شود. حالا که ما را به زور در کمپین‌های سیاسی چپاندید این را هم عرض کنم که انگاری تعداد کاندیداهای قبای ریاست جمهوری کم کم دارد با تعداد رای دهندگان برابر می‌شود. یعنی اگر بقال سر کوچه ما هم که هنوز دو به شک است و احساس تکلیف نکرده ناگهان احساس تکلیف کند هر خانواده ایرانی حداقل یک نامزد خواهد داشت (بعد وقتی دولت آمار ازدواج را بالا اعلام می‌کند صدای همه در می‌آید ) بنده پیشنهاد می‌کنم برای جلوگیری از دعوا و جنجال تعداد کاندیداها را جوری مدیریت کنند که با تعداد استانهای کشور برابر شود. بعد هرکسی را رئیس جمهور استان خودش بکنند. مثلا قالیباف بشود رئیس جمهور خراسان رضوی. یا محسن رضایی بشود رئیس جمهور خوزستان. این طوری هر کس می‌تواند ایده‌های اقتصادی سیاسی اجتماعی اش را در حوزه خودش تست کند ببینیم چند مرد ِ حلاج است بلکه فرجی شود و با افزایش شصت درصدی قیمت برخی مواد غذایی مواجه نشویم. البته ما با افزایش هر چیزی تا شصت و سه برابر واکسینه شده ایم و فقط گنجایش بیش از آن را نداریم. از ما گفتن بود.

۱۳۹۲ فروردین ۳۰, جمعه

زلزله به سفر استانی می رود



«طنز» یف افکار عمومی

شهرام شهیدی
************

زده‌ام تو کار نظافت کاری . از قدیم می‌گفتند موقع سال تحویل هرکاری بکنی تا آخر سال درگیر آن می‌شوی من باورم نمی‌شد. اما بالاخره وقتی خانه تکانی را خیلی دیر شروع کردم فهمیدم امسال طالع من رو کاکل تمیزکاری می‌چرخد . اصولن پاک کردن از قوانین اولیه خانوادگی ماست. البته این ماست که گفتم تومانی هفت صنار با آن ماست که شما توی ذهن‌تان دارید فرق دارد. یکی‌اش خامه‌ای است. آن یکی موسیر دار. یکی‌اش سفید است. آن یکی برای سیاه‌بازی استفاده می‌شود. یکی‌اش ماست بد و درجه دو است و دیگری ماستی که برای ماست‌مالی استفاده می‌شود . ما هم البته مد نظرمان همین ماست ِ سنتی مخصوص ماست‌مالی است . اولش گفته باشم که این ماست‌مالی ممکن است هفت‌خوان داشته باشد . از تکذیبیه و دفاعیه بگیر تا آشغال را زیر فرش پنهان کردن همه و همه ماست‌مالی محسوب می‌شود. از طرفی هم چون ماست‌مالی برای ثبات جامعه و دوری از تشنج لازم است پس ماست‌مالی فعلن و تا اطلاع ثانوی امری معقولانه است . اتفاقن این روزها آن قدر ماست‌مالی در کشور رواج پیدا کرده که من و برادرم می‌خواهیم کسب و کارمان را ول کنیم برویم ماست‌بندی راه بیاندازیم . اول از همه بگویم این واحد خدماتی باوجود وظیفه محوله و تکلیفش در خصوص تلطیف و نیز طنزیف افکار عمومی ( با تنظیم خانواده اشتباه گرفته نشود) هیچ قصدی مبنی بر شست‌وشوی مغز و روح و روان شهروندان محترم نداشته و اصولن توشویی را به اهل فن واگذار کرده است . البته پاکسازی را هم تا حدی یاد گرفته‌ایم . از پاک کردن سبزی بگیرید بروید تا پاک کردن صورت مسئله. یک جورهایی کارمان موازی کاری با برخی ارگان‌هاست . مثلن مثل موضوع مخالفت شورای نگهبان و پلیس با همایش تقدیر از خادمان نوروزی که دولت اصرار در برگزاری‌اش دارد . برادر من ، آدم اگر یک چیزی را می‌خواهد جارو کند هل بدهد زیر فرش باید اول فکر اندازه آن را بکند . نمی‌شود که شما یک بولدوزر را جارو کنی زیر یک فرش دو در سه . ما هم البته باید شگردهای جدید طنزیف افکار عمومی را خوب از بر کنیم تا از رقبا عقب نیفتیم . مثلن درحالی‌که دولت اعلام می‌کرد سالانه شش میلیون شغل ایجاد کرده یکی از منتقدان اقتصادی دولت گفت سالانه فقط چهارده هزار شغل ایجاد می‌شود . خوب وقتی یک استاد اقتصاد چنین چالشی ایجاد کند یکی از ماست‌مالی‌کنندگان شهیر که اتفاقی مقامی هم دارد فورن مصاحبه می‌کند و می‌گوید تکدی‌گری شغل محسوب می‌شود . با همین تغییر تاکتیک و دانستن تعداد متکدیان و گداها متوجه می‌شوید که این مقام مسئول به چه زیبایی با چپاندن تکدی‌گری به فهرست مشاغل رسمی کشور موجب طنزیف افکار عمومی و احساس آرامش ناشی از کاهش تعداد بیکاران شده و تازه با درست نشان دادن آمار دولت در ایجاد اشتغال باعث شده یک حالت خلسه و شیرینی شهروندان را فرا بگیرد که همه چیز روبه‌راه است برایشان . حالا لازم نیست تا کرکره این ستون را بالا کشیده‌ایم تخته گاز برویم که همین اول کار کرکره‌مان را بیاورند توی دهان‌مان! پس بحث را عوض کنم به سمت زلزله‌های متوالی‌ای که در استان‌های بوشهر و سیستان و بلوچستان رخ داده . نمی‌دانم چرا احساس می‌کنم حالا نوبت زلزله شده سفر استانی برود. برادر من ، جناب زلزله، شما همان بنشینی خانه و دور کاری کنی بهتر نیست ؟ به خدا افکار عمومی طنزیف شده هم همین را می‌خواهد . از ما گفتن بود. تا بعد !

...........................................................................
روزنامه قانون - روزي‌نامه بانون - پنجشنبه 29 فروردين 1392

قرار شد پنج شنبه ها ما هم قانون را دور بزنیم . البته روزنامه ی قانون را . وگرنه خود قانون را که ما در کل هفته برایش پشیزی ارزش قائل نیستیم . آنارشی گری از این بالاتر ؟
به هر حال گفتیم چه کنیم چه نکنیم دیدیم این روزها که همه چیز ناشفاف است ( از آسمان غبارآلود شهرها تا فضای انتخابات و . . . ) بهتر است کمی به طنزیف افکار عمومی بپردازیم
این شد که ستون طنزیف افکار عمومی متولد شد . اولین شماره اش هم در روزنامه قانون 29 فروردین 1392 به زیور طبع آراسته شد
اسنادش هم موجود و پیوست می باشد
از طرفی یک صفحه هم دارد این روزنامه ی مستقل طنز به این نشانی :
https://www.facebook.com/Tanzaaneh
 که مطالب کلیه دست اندرکاران دور زننده ی قانون در آن منتشر می شود .
همچنین من هم احتمالا حتما قطعا شاید مطالب آن را در وبلاگ مستقل محفل شبانه بازپخش کنم
خالا شما از هر راهی خواستید ما را ساپورت کنید و این ساپورت تومانی هفت صنار با لباس تحریک کننده ای که بانوان محترم با پوشیدن آن کک به تنبان برادران ارزشی می اندازند فرق دارد
https://mahfelshabaneh.blogspot.com


۱۳۹۱ مرداد ۲, دوشنبه



شماره 14 ماهنامه خط خطی منتشر شد با دو ستون  "  نیمه پر لیوان +  چگونه میهن خویش را کنیم آباد " ... نوشته های من در این ماهنامه
آی که آدم دلش نمی آید از وضعیتی که مسئولان نشان می دهند عدول کند

۱۳۹۰ اسفند ۲۱, یکشنبه

پیشکش به روان بانو سیمین دانشور


سیمین جان سلام

در روزهایی که همه خودشان را به تو می چسبانند تو با جدایی ات از نادر حماسه آفریدی . اما نمی دانم این جماعت به ظاهر روشنفکر چرا هی از علاقه تو و جلال می گویند . درست بود نادر نرفته جلال جایگزینش شود ؟ و هنوز مُهر طلاق خشک نشده خودت چمدانت را ببندی که بروی ددر . حالا که رفته ای باید بگویم خیلی ها در داغ تو گریستند . این جا می خواهم دست نوشته های چند نفری را که در سوگ تو بسیار گریسته اند من باب مثال بیاورم :

شیوا افلاطونی ( نویسنده ) : مرحوم سیمین خانم انسان نازنینی بود . چیز فهم بود . به من می گفت تو مترجم خوبی هستی حتی بهتر از من . خیلی شعور بالایی داشتند ایشان . به من یک شب ساعت یازده زنگ زد و گفت هانی موچ موچ بدون خوندن لالایی ای که امروز تو چلچراغ چاپ کردی خوابم نمی برد



سعید کیمیاگر ( فیلمساز ) : همین طور سکانس به سکانس بد می آوریم این روزها . یادم هست یک روز با وودی آلن و اسپیلبرگ و اصغر فرهادی آمده بودند سر فیلمبرداری فیلم حماسه چاقوی دسته زنجون و سیمین خانم جلو اون همه ادم به همین سوی چراغ قسم برکشت به من گفت : سعید می شه تو سووشون من را فیلم کنی ؟ تا آمدم بگویم آخه در حد من .  . . دوباره قسمم داد که نه تو می تونی سعید تو می تونی .



روح انگیز خانی ( همه جوره هنرمند ) : چه بانوی حساسی بود سیمین خانم . یادمه از 16 سالگی آرزوش این بود من بچه اش باشم . این قدر اصرار کرد که پذیرفتم جهنم و ضرر . . .



شهرام شهیدی ( همه فن حریف ) : استاد تو خیلی خوب و شگرف بر ادبیات احاطه داشتی . تنها تو فهمیدی که من خدای داستان نویسی و شعر و مشاعره و طنز و خاطره نویسی و فیلمنامه نویسی و رمان نویسی هستم . یادت هست پارسال زنگ زدی گفتی پسرم می دانم سه سال و نیم دیگر یک کتاب چاپ خواهی کرد که شاهکار ادبیات خواهد شد و گفتی به اسم کتاب من حسودی ات می شود . من گفتم من هنوز اسمش را انتخاب نکرده ام اما تو گفتی هر اسمی که بگذاری من به آن حسودی می کنم .



لیلا بوستان ( هنرمند پست مدرن ) : سیمین را از سال های دور می شناختم . خیلی زن شریف و خیری بود . همیشه در امور خیریه ای که من برپا می کردم او هم یک گوشه اش را می گرفت که من دست تنها نباشم . هر شنبه به من تلفن می کرد می گفت قرص هات را خورده ای ؟ فشارت بالا نرفته عزیزم ؟ به من می گفت می ترسم تو یک چیزی ات بشود آن وقت هنر یتیم شود . خیلی فکر هنر بود . خانم بود



آیه سلامت  ( بازیگر ) : خانم خانم خانم . خیلی هانی بود . سوییتی بود . من را خیلی دوست داشت . می گفت در حق تو اجحاف شده باید بهت به خاطر بازی در فیلم چارچنگولی اسکار می دادند . گوهر شناس بود هانی . همیشه به من می گفت زود زود دلش برای من و شعرهایم تنگ می شود . دو بار هم به من نامه نوشت .



شهرام شهیدی : یادم رفت بگویم یک بار رو منشی تلفنی برای من پیغام گذاشته بود می خواهد متن وصیت نامه اش را عوض کند و نام بنیاد فرهنگی"  نیما یوشیج جلال آل احمد سیمین دانشور " را  به بنیاد فرهنگی"  نیما یوشیج شهرام شهیدی - جلال آل احمد سیمین دانشور " تغییر دهد . البته چون من با جلال زاویه داشتم نپذیرفتم



بهمن کلاهیان ( کارگردان ) : خیلی گریه ام گرفته و حالم برای پاسخ دادن به شما مناسب نیست . حیف که با این همه  که اصرار می کرد قبول نکردم نقش کوچکی به او در فیلمم بدهم . دلش شکست اما خوب هنر مهم تر از هنرمند است



غلام خرم ( منتقد ) خیلی دید بازی داشت و واقع گرا بود . طوری که به من یک بار گفت : کاش همه چیزم را می دادم اما تو سو و شون را نوشته بودی

۱۳۹۰ آذر ۵, شنبه

ضد خاطرات طنز من در شماره ششم ماهنامه تجربه - آذرماه 1390

- به رفیقی که تلفن کرد بگوید برای این شماره مطلب بدهم گفتم به خاطر مطلب من هم که شده این شماره تجربه یک شماره ماندنی خواهد شد . بعد حس کردم به تریج قبایش برخورده . چون صدایش پشت تلفن یک جوری شد . گفتم : نگرفتی ها . منظورم این بود اگر مطلب مرا چاپ کنی کسی مجله ات را نمی خرد و همه نسخه ها ماندنی می شود روی پیشخوان کیوسک ها . معلوم است که خندید . همین که خودزنی کنی در این کشور اسباب خنده می شوی اما وای اگر . . .



- داشتم برای خودم نیمرو درست می کردم و ترانه ی مبتذلی زیر لب زمزمه می کردم که زنگ زدند . در را که باز کردم دیدم یکی از دوستان قدیمی که کلی هم به من بدهکار بود پشت در است . در را که پشت سرش بستم بی مقدمه پرسید : ببین به نظر تو آزادی بر امنیت مقدم است یا امنیت بر آزادی ؟ جواب دادم این بحث ها را بگذار برای محققان جامعه مدنی . به نظرم بهتر است آدم به جای اینکه فکر کند اول مرغ بوده یا تخم مرغ ، برود کار کند پول در بیاورد که هم موقع ناهار سر کسی خراب نشود هم بدهی اش را صاف کند که بر هر دو آن ها که گفتی مقدم است .
- در محله ما یک طباخی باز شده که روی تابلوی مغازه اش با فونت بسیار درشت نوشته کله پاچه ابن سینا . این که چه نیتی داشته من نمی دانم . از عوامل استکبار بوده یا خواسته شبیخون فرهنگی بزند هم به هکذا . اما خدایی اش این همه آدم باید برود سراغ پاچه ابن سینا ؟ حالا کله اش یک چیزی . قبول . اما پاچه ابن سینا خدایی اش بد سلیقگی ست . یک ذره فیلم نگاه کن برادرجان


- با تعدادی از دوستان توی همان طباخی این سینا نشسته بودیم و آن ها به شدت مشغول نقد مجموعه داستان من بودند . – واقعا جایی بهتر از طباخی برای نقد اصولی یک متن ادبی نمی توان پیدا کرد چون هم مغزت را می خورند هم کله ات را هم چشمت را در می آورند و بقیه اش هم 18+ می شود گفتن ندارد – یکی از منتقدین به من گفت تو در این داستان ها از تعهد منحرف شده ای . من هنوز در حال تجزیه تحلیل این حرف بودم که دوست دیگری از او پرسید تو از داستان ها لذت برده ای ؟ منتقد اولی گفت خوب آره . دوست دومی گفت پس عیب ندارد تعهد نویسنده را ضربدر کسینوس زاویه انحراف از تعهد کن درست می شود . نقد توی طباخی و پاسخ به نقد در آن محل بهتر از این هم نمی شود


- با یکی از دوستانی که مجموعه شعرش تازگی چاپ شده بود رفتیم کتابش را تقدیم کند به یکی از سینماگران مطرح کشور . اول کتابش نوشت تقدیم به بزرگترین فیلمساز سرزمینم . وقتی کتاب را اهدا کرد و کارگردان موردنظر نوشته تقدیمی اول کتاب را خواند کتاب را پس داد و گفت : اشتباه آورده ای من که بزرگترین فیلمساز ایران نیستم . گونه های دوستم گل انداخت و خواست در ذکر خوبی های ایشان چیزی بگوید که فیلمساز محترم گفت : من بزرگترین کارگردان جهانم !


- بعضی خوانندگان و علاقه مندان یک بلایی سر آدم می آورند که گفتن ندارد . اما برای پر کردن این صفحه مجبورم بیانش کنم . یکی از همین روزهای برفی جایی نشسته بودیم با عده ای و حسابی مشغول گپ و گفت بودیم . یکی از دوستان رفته بود بالای منبر که نام شهرام شهیدی بار ادبیاتی ندارد و باید اسم مستعار برای خودت انتخاب کنی . یکی از حاضران در محل که ربطی هم به جمع ما نداشت و با اهل و عیال مشغول انداختن عکس یادگاری بود یکهو پرید وسط حرف دوست ما که شما شهرام شهیدی هستی ؟ گفتم بله . گفت همان طنز نویسه دیگه ؟ من که ذوق کرده بودم از اینکه بدون اسم مستعار هم مردم مرا می شناسند گفتم بله . گفت : چه جالب . می شود یک لطفی در حق من بکنید ؟ بادی در غبغب انداختم و گفتم : البته . گفت : پس بی زحمت یک عکس از من و خانواده ام بگیرید و دوربین عکاسی را داد دست من .


- برادرم بعد از کلی بحث در مورد کتاب های تازه ، بلند شد برود روبروی دانشگاه تهران برای خودش و من کتاب بخرد . قرار شد سر راه لیست خرید همسرم را هم تهیه کند . موقع خداحافظی پرسید : چیز دیگه ای نمی خواین ؟ من یاد کتاب دیگری افتادم و با صدای بلند گفتم : جامعه مدنی . همسرم نیز همزمان یادش افتاد جنسی از قلم افتاده و پشت بند من داد زد : کشک !


- یکی پرسید بالاخره تکلیف امام موسی صدر در لیبی چه شد ؟ گفتم قرار است هیاتی از ایران راهی لیبی شود ببیند می تواند بعد از سقوط قذافی ردی از او بیابد یا نه ؟ دوستی که آن جا بود گفت : زحمت بی خود می کشند . فعلا جوانان غیور و انقلابی لیبی دنبال زنان محافظ سرهنگ قذافی می گردند و امام موسی صدر در اولویت کاری شان نیست .


- چون نام نشریه هم تجربه است در پایان می خواهم تجربه ای در اختیار خوانندگان محترم بگذارم . در سرزمین ما برخی جرم ها یک جور خاصی ست . دسته بندی جرم های جور ِ خاص را اگر بخواهم ارائه کنم می گویم دسته اول چیزهایی در این مملکت هست که داشتن اش در خانه جرم نیست اما استفاده از آن در هرجا جرم است . مثل . . . قلیان . دسته دوم چیزهایی وجود دارد که استفاده اش در جایی نیامده جرم است اما داشتن اش این روزها جرم است . مثل سگ . اما دسته سومی هم هست که در قانون نه داشتن اش جرم است نه استفاده اش اما می گیرند دمارت را هم در می آورند . مثل تی شرت آرم دار یا مانتوی کوتاه . نتیجه اخلاقی . هرکاری که شما کنید هرچند مطابق قوانین جاری ، ناقض مجرم بودن شما نیست . این را گفتم تا اگر مرا از شماره بعد ندیدید بدانید به جرم جدیدی محکوم شده ام .

۱۳۹۰ شهریور ۲۱, دوشنبه

دریاچه همیشه ارومیه

مادربزرگ بادی در غبغب انداخت و گفت : اسم این آتیش پاره را باید بگذاریم سلطان محمود احمدی نژاد از بس بدون خونریزی کشورگشایی می کند . برادرم گفت : البته سلطان محمود غزنوی بیش تر برازنده است اما حالا چرا اینطور فکر می کنید مادرجان ؟ کجا را گرفته ؟ همسرم گفت : تا جایی که ما شنیده ایم ایشان دست بده اش خوب است . دریاچه خزر و اسم خلیج فارس و . . . مادربزرگ گفت : همه این ها حرف مفت است . وسعت کشورتان را اضافه کرده بدون اینکه خون از دماغ یک نفر بیاید آن وقت بهش ایراد می گیرید ؟ اگر سند و مدرک هم می خواهید اخبار بیست و سی را ببینید می گوید که با یک نرم افزار جدید اثبات کرده اند مساحت ایران بیش تر شده . عمه خانم گفت : ای قربان دستش . نمی شود این نرمک را بیاورند خانه ما را هم مساحی کنند شاید متراژ خانه ما هم اضافه شد ؟ جن بو داده هندی خنده ریزی کرد و گفت : افزوده کرتاهه ! عمه خانم پرسید : این ورپریده چی چی بلغور کرد ؟ خانم بزرگ گفت : می گوید خدا را چه دیدی شاید مساحت آپارتمان شما از مساحت ایران هم بیش تر شد پول دار شدی ! گفتم : شاید هم منظور این تخم جن یارانه هایی بود که رییس دولت گفته سه برابر می شود . کلا همه چیز در حال قلمبه شدن است تو این کشور . برادرم گفت آی گفتی و دستش را گذاشت روی برآمدگی و کبودی روی گونه اش و آه کشید . پدرم پرسید باز با کی دعوا کرده پدرسوخته ؟ برادرم گفت : با جسم سخت . روح لباس شخصی گفت : غلط کردی . ما که خیلی وقته خدمت نرسیدیم . برادرم گفت : بله خوب برادران خودسر شما در نزدیکی دریاچه ارومیه انجام وظیفه نمودند . پدرم گفت : باز تو رفتی تو این درگیری ها که چه بشود ؟ گفتم می روی ارومیه درس می خوانی درست می شوی . نمی دانستم که . برادرم گفت : پدرجان ماهواره نبینیم آب هم نپاشیم به هم . شادی هم نکنیم . نخوریم و نیاشامیم دریاچه هم نرویم ؟ پدربزرگ چینی گفت : ژانگ میتسونگ پانگ یعنی : غصه نخورید خودمان وان وارد می کنیم جای دریاچه جاکوزی هم دارد . پدرم پرسید جا چی چی دارد ؟ مادرم گفت ولش کن بی تربیت را . نمکش چه می شود آن وقت عقل کل ؟ پدربزرگ چینی گفت : ماهونگ ماهونگ یعنی نمک که دیگر وارد می کنیم از چین هوار تا . بریزید توی وان می شود دریاچه نمک . گفتم : شما خودت هم لخت شوی بروی حمام نمک داری اندازه دریاچه نمک . مادربزرگ گفت : آن جا هم بی خودی شلوغش کرده اید اگر به جای پاشیدن آب به همدیگر آن آب را می فرستادید ارومیه دریاچه الان خشک نشده بود . صدای روح لباس شخصی گفت : تازه آب به آسیاب دشمن هم ریخته اند . برادرم گفت : حالا فهمیدم چرا برخی مسئولان حمام نمی روند . می خواهند آبش را بریزند توی دریاچه . همسرم گفت : همینطوری ش هم دریاچه محل زندگی نبود حالا بعد از این دیگر پلانکتون هاش هم زنده نمی مانند از بوی . . . روح لباس شخصی گفت : چی ؟ بو ؟ دهان همه باز باشد تا بو کنم ببینم کی بوده کی چی خورده. پدرم گفت : برو پی کارت پسر . آن که خورده زیادی اش را هم خورده این جا نیست . رفته ارومیه و تبریز مردم معترض به نابودی دریاچه را می زند . پدربزرگ چینی گفت : سان میتسونگ یعنی گه چینی هم می توانیم سفارش بدهیم ها همسرم گفت : آن وقت شما بیکار می شوی که . فعلا خانم بزرگ به اتهام نشر اکاذیب همسر را محکوم کرده . اما این سیب تا برسد پایین هزار تا چرخ می خورد . صدای روح لباس شخصی آمد که : بزک نمیر باهار میاد . پرسیدم باهار عربی مدنظرت هست که دارد به ایران می رسد . راست می گویی خوب


20/6/1390

۱۳۹۰ تیر ۲۲, چهارشنبه

شیطان کرتاهه

21/4/1390


مادربزرگ و خانم بزرگ چادر چاقچور کرده بودند همسرم پرسید به سلامتی کجا ؟ وقت حج که نیست ؟ خانم بزرگ گفت : می رویم فتح الفتوح کنیم . پدرم گفت : باشگاه فتح می روید ؟ مادرجان گفتم ورزش را بی خیال شوید نشدید لااقل در انتخاب تیم تان دقت کنید . این روزها عین آب خوردن تیمتان را منتقل می کنند شهرستان آن وقت . . . مادربزرگ گفت : چرا پرت و پلا می گویی ؟ چمدان سفر است ها . می رویم بحرین را از دست کفار نجات دهیم . مادرم گفت : بالاغیرتا از خر شیطان پیاده شوید . تازگی تا اسم شیطان می آوریم جن بو داده هندی ظاهر می شود . این بار هم یکهو ظاهر شد و گفت : همین که ازش پیاده نه کرتاهه چوب لای چرخ دولت کرتاهه ! بی ناموس . خانم بزرگ گفت : بی ناموس تویی که یک معلم زبان نمی گیری مثل بچه آدم حرف بزنی ببینیم چه می گویی . برادرم گفت : با این بدبخت چه کار دارید ؟ من هم دیگر نمی خواهم بروم کلاس زبان . پدرم دستش را زد به کمرش و گفت : آفرین آفرین غلط های زیادی . چرا چنین غلطی می خواهی بکنی ؟ برادرم گفت : انگار اخبار را نمی خوانید . نشنیدید معلم زبان این اسفندیار کابینه را گرفته اند ؟ دوست دارید من را هم به جرم بی ناموسی بازداشت کنند ؟ جن بو داده تکرار کرد ناموس کرتاهه ناموس مهم کرتاهه . همسرم گفت : حالا چطور می خواهید بروید بحرین ؟ با کدام پرواز و پول ؟ خانم بزرگ گفت : یارانه که می گیریم . گفتم : شما با این پول یارانه تان بهتر است تیم محبوبتان ر ا بخرید و امتیازش را بگذارید تو گاوصندوق که یکهو آلاخون والاخون نشوید تیمتان را ببرند اهواز . برادرم گفت : گفتید اهواز یادم افتاد شهردار این شهر گفته به چین پیشنهاد داده سردیس شهدا را بسازد . پدربزرگ چینی گفت : ژانگ اکبر تسه تانگ یعنی تکبیر . حالا خود شهید چینی را هم می توانیم در سه درجه آ بی سی صادر کنیم . خانم بزرگ گفت : لاالاالله . . . شیطانه می گوید . . . جن بو داده هندی پرید وسط حرفش که : شیطان کرتاهه ؟ شما شیطان چینی ندارید ؟ برادرم گفت : از اون شیطون هاش چند تایی هم به ما خیرات بدهید . پسرخاله ام گفت : اتفاقا مفتی مصر گوشتش را هم حلال کرده ؟ می توانیم آی بلومبونیم . یکی هم برای من از این . . . پدرم گفت : شما مردی . . . تفکیک جنسیتی نشده ای که . خوردن گوشتش برای شما کراهت دارد . خانم بزرگ گفت : به حرف این ها گوش کنی دویست سال دیگر هم نمی رسیم بحرین . همسرم گفت : اصلا می دانید قیمت بلیط پروازها اضافه شده تازگی ؟ مادر بزرگ گفت : جدا ؟ قیمت هتل چی ؟ اتاق دوتخته ؟ پدربزرگ چینی گفت : مانگ سه یونگ یعنی خودم تخت دونفره چینی می آورم . تاشو . باحال . نایس . . . جن بوداده دست پدربزرگ چینی را گرفت برد توی اتاق و گفت : جیگر کرتاهه تو مال اسفندیارت کرتاهه . خانم بزرگ را باید می دیدید . به جن بو داده به چشم صفرهایی نگاه می کرد که قرار است از جلوی پول ملی حذف شوند . ما هم صم بکم . می دانیم با این شرایط باید بگردیم دنبال شرایطی برای ماندن در خانه . صدای پدربزرگ چینی را از اتاق می شنوم که انگار فکر مرا خوانده : ماتونگ سین سانگ . یعنی شرایط چینی هم داریم مثل دسته گل . و صدای جن بوداده هندی که می گفت : شما خودت گل کرتاهه . عزیز کرتاهه

۱۳۹۰ تیر ۱۹, یکشنبه

محفل شبانه به روز شد

محفل شبانه


شهرام شهیدی

18/4/1390

مادرم گفت : شما همسر من هستی که هستی اما حق نداری در امور آشپزخانه دخالت کنی . این را اول ازدواجمان هم گفته بودم . وصیت مادرم هم بود و در آن فرمان هشت ماده ای مادرزنانه هم به تو گوشزد کرده بود رعایت این موضوع الزامی ست . پدرم گفت : ای خانم مسائل کلان کشور مهم تر است یا امور مطبخ خانه حضرتعالی ؟ چطور می شود موضوعات مهم انقلاب می تواند دستخوش تغییر شود اما فرمان هشت ماده ای مادرزن من نمی تواند ؟ آسمان به زمین می آید ؟ مادرم گفت : باز تا دو کلمه حرف حساب زدیم آسمان ریسمان را به هم بافت . اصلا شقیقه چه ربطی به . . . برادرم گفت : مادر من عفت کلام را رعایت کن وگرنه پلیس امنیت اخلاقی می آید کل آشپزخانه را پلمپ می کند . مادرم گفت : آخر نمی گذارد که . بی دلیل یک حرفهایی می زند که . . . همسرم گفت همچین بی دلیل هم نیست منظور پدرجان این است که چطور می شود سپاه که از مداخله در سیاست منع شده بود حالا می تواند تخته گاز در عالم سیاست یکه تازی کند اما ایشان نمی تواند یک نظر کوچک اصلاحی در امور آشپزخانه بدهد . پدرم گفت : البته مداخله هم نیست فقط می گویم شما قورمه سبزی را باید با لوبیای . . . مادربزرگ که خودش را از ارکان آشپزخانه می داند و بر نوع غذا و نحوه پخت و نحوه سرو و نفراتی که باید هر وعده غذایی را میل نمایند نظارت دارد پرید توی حرف پدرم که : شما مراقب باشید به اختلافات دامن نزنید این همسایه ما الان پشت در گوش وایساده تا خبر اختلاف ما را مخابره کند به عالم و آدم که این عمه خانم بو ببرد ما اختلاف داریم . پدربزرگ چینی گفت : ژانگ تسه تونگ سینگ یعنی راست می گوید خوب این لوبیای قرمز نوعی باد نفخ به همراه دارد که باعث می شود گاهی روی بوی خوش ورساچه پارازیت بیفتد . مادربزرگ گفت : دو کلام هم ازاین جریان انحرافی بشنوید . گفتم : مادرجان زبانم لال مگر ایشان عزیز کرده تان نبود ؟ فیلتان تا ایشان را دید یاد هندوستان نیفتاد ؟ نظر شما نبود که با نظر ایشان مو نمی زد ؟ مادربزرگ گفت : اولا ایشان خودش زبان دارد دو متر و نیم . در ثانی ملاک حال افراد است نمونه اش هم همین هاشمی رفسنجانی بهرمانی که یک روز در میان بستگی به حال مزاجی اش خوب و بد می شود بین اصولگرایان . سوما مشکل من او نیست مشکل من آن جن بو داده عجیب و غریبی ست که شب ها می آید توی اتاق و می نشینند با هو ورد می خوانند . خواهرم جیغ کشید و پرسید : جن ؟ خدای من ؟ برادرم گفت : مادرجان اسم جنس این موادی که مصرف می کنید به ما بگویید . عجب توهمی دارد . محشر است . صدای روحی لباس شخصی گفت : جنس خواستید لیست بدهید خودمان از این بنادر غیر رسمی و مفخمی برایتان جور می کنیم . به شرطی که به گوش برادر محمود نرسانید . پدربزرگ چینی گفت : فانگ تنگ ژینگ یعنی حالا که زحمت می کشید دو نخود جنس هم به ما بدهید شب با این خواهر جن ِهندو استعمال نماییم . خانم بزرگ گفت ؟:؟ ای وای مگر این جن بو داده زن است ؟ مگر این آقایان دم از تفکیک جنسیتی نمی زدند ؟ حالا رفته برای من یک جن مونث هندی برداشته آورده خانه ؟ ناگهان جن هندی ظاهر شد و گفت : مرا صدا کرتاهه ارباب ؟ سلام کرتاهه . تفکیک دیگر چه صیغه ای ست ؟ مگر خسروی خوبان نگفت تفکیک مفکیک تعطیل کرتاهه ؟ همسرم گفت : اتفاقا قرائتی هم گله کرده چطور می شود دخترها و پسرها در دبستان و راهنمایی و دبیرستان تا بچه اند هنوز تفکیک شده اند . اما تا پا توی دانشگاه می گذارند و گــُــر می گیرند دیگر نباد تفکیک بشوند . گفتم : مگر از اول نمی گفتند همه ما خواهر برادریم . حالا که خواهران و برادران قرار است از هم تفکیک شوند نکند فردا در خانه ما هم این طرح . . . مادربزرگ فریاد زد : خوب طرحی است این طرح . تا اطلاع ثانوی خانم ها در مطبخ . . . مردها در پذیرایی تا تصمیم بگیریم بعد چه کنیم . جن هندی خواست طبق فرمان برود سمت اشپزخانه که نادربزرگ فریاد زد : توی سیاه سوخته جرات داری پات را بگذار تو آشپزخانه تا بدهم قلم پات را قلم کنند .

می گویند چند روزی پدربزرگ چینی به تریج قباش برخورده بوده اعتکاف کرده به زبان چینی ذکر می خواند . ما هم گرسنه و تشنه مانده ایم توی اتاق و خانم ها شور کرده اند در آشپزخانه . اوضاع قاراشمیش است تا گزارش بعدی خداحافظ

۱۳۸۹ دی ۲۳, پنجشنبه

آتش زیر خاکستر است این سکوت اگر شنیده نشود

در مارس 2010 به تونس سفر کرده بودم . همه چیز زیبا بود و آرام . به دوستی گفتم آرامش پیش از طوفان است گویی . همه جا پر بود از عکس و تصاویر نقاشی شده زین العابدین بن علی رییس جمهور دیکتاتور و مستبد تونس . هرجا می رفتیم مردم از ما در مورد جنبش سبز و ناآرامی های ایران می پرسیدند . محسن ماتوک لیدر تور تونسی ما در مورد ایران بسیار می دانست . هم درخصوص جبهه بندی های سیاسی امروز ایران هم درخصوص آرایش سیاسی سال 57 که منجر به انقلاب شد . او از جمله کسانی بود که در سال 57 در تظاهرات دانشجویان ایرانی ضد رژیم شاهنشاهی در پاریس شرکت کرده بود و هنوز شعارهایی از آن دوره را به زبان فارسی برای ما بازگو می کرد . از جمله استقلال آزادی جمهوری اسلامی و از ما می پرسید آیا در ایران انقلاب به آن چه می خواست رسیده است و از تصاویری که از جنبش سبز در تلویزیون تونس دیده بود سخن می گفت . از او پرسیدم در تونس چه خبر است ؟ در پس این چهره های درد کشیده ی آرام چیست ؟ لبخند زد و گفت : مرگ بر دیکتاتور و با انگشتان دست حرف وی را به نشان پیروزی نشان داد . با هم از استالینیسم اسلامی سخن گفتیم و جکومت های خودکامه اسلامی در سراسر جهان . در سیدی بو سعید محمد فروشنده عتیقه جات تا فهمید ما ایرانی هستیم به استقبال ما آمد و با نشان دادن پارچه سبز رنگی از وضعیت ایران پرسید و در جواب سئوال ما گفت تونس هم دارای حکومت دیکتاتوری ست . و لبخند زد و گفت بین خودمان بماند . جامعه خاموش تونس گویا آتش زیر خاکستر بود . سکوت در برابر پرسش ها نشان از ترس گزنده و خزنده ای داشت که آبستن حوادثی خواهد بود . در خیابان از خیلی ها می پرسیدم وضعشان خوب است ؟ زین العابدین رییس جمهور خوبی ست ؟ امید دارند به زندگی در تونس ؟ همه سکوت می کردند یا لبخندی گزنده که از هرچه فریاد بدتر بود . فروشنده ای که موزاییک می فروخت با لبخند تلخی گفت اگر سیدی زین العابدین نشنود و به گوشش نرسانند نه . اوضاع خوب نیست اما می ترسم بگویم و بگوییم مبادا بیایند سراغمان . نه زین العابدین بن علی چیزی شنید نه پلیس سیاسی آن کشور فهمید این آتش کی گر می گیرد . وقتی راننده ای در حمامت به من می گفت بی کاری تونس را از پا در می آورد هرگز فکر نمی کردم کمتر از یک سال بعد غول بیکاری به جنگ رژیم مستبد بن علی برود . هرچه سعی می کنم خبری از محسن و محمد بگیرم نمی توانم . ای میل ها را پاسخ نمی دهند و از فیس بوک رخت بر بسته اند . من تنها برایشان دعا می کنم زودتر کبوتر صلح و آزادی را بر فراز سوس و حمامت و تونس و سیدی بوزید و همه جای سرزمین فیروزه ای شان در پرواز ببینند . و امیدوارم زین العابدین های دنیا بدانند سکوت همیشه به معنای رضایت نیست بلکه گاهی پاسخی ست که به ابلهان تاریخ می دهند و امان از روزی که سکوت شکسته شود . امان     23/10/1389 تهران

۱۳۸۹ خرداد ۸, شنبه

ای گونی که می روی به سویش از جانب من [ . . . ] رویش !- در چهلچراغ هشتم خردادماه هشتاد و نه چاپ شد

این نوشته احتمالا آخریم مطلب آپاراتی ام باشد

بعضی آقایان یک وقت هایی حرفشان را چنان در لفافه می زنند که آدم باید کلی وقت صرف کند ببیند از کجا ضربه خورده . مثل پنچری لاستیک ماشین که گاهی برای پیدا کردن محل آن باید کلی دردسر کشید . یکی از این آقایان حجت الاسلام زم است که حتما معرف حضورتان هست . اصلا هم به اینکه ایشان قبلا چه فیلمی ساخته اند و حالا چه فیلمی در اکران دارند کاری نداریم . با این جمله ایشان کار داریم که گفته سینمای ما عین سیگار ماست . از لحظه بیان این جمله من و دوستانم و کلیه آپاراتی های کشور داریم فکر می کنیم کجای سینمای ما به سیگارمان شباهت دارد ؟ یعنی سینما هم مثل سیگار قاچاق است ؟ خب فیلم قاچاق هم داریم اما نه در آن حد . گفتیم شاید سینمای ما هم مثل سیگار مضر است . گفتیم حاشا و کلا که در حضور وزارت ارشاد محصول مضر تولید شود . آخر سر دیدیم ای دل غافل این آقای زم به زبان بی زبانی حرفش را زده . منظور ایشان احتمالا این بوده که سینمای ما هم مثل سیگارها فیلتر دارد . کیف کردید به چه ظریفی حرفش را زده ؟




زدن یک حرفهایی نه تنها موجب دردسر برای دیگران نمی شود بلکه باعث خود پنچری آدمیزاد می شود . مثلا یکی از آقایان شکوه کرده که چرا فیلترینگ سایت ها تنها در سایت های سیاسی رخ داده و در سایت های مستهجن انجام نشده . ما در جواب ایشان – و البته نه در دفاع از فیلتر کنندگان – می گوییم شما مگر سایت های مستهجن را مرور کرده اید که می دانید فیلتر نشده اند ؟



اگر برخی توجیهات بعضی از مسئولان را بپذیریم می توانیم با شبیه سازی آن توجیهات دنیای قشنگی برای خودمان بسازیم . مثلا مدیرعامل شرکت مخابرات ایران گفته : کندی سرعت اینترنت به دلیل مراجعه زیاد کاربران به سایت های خارجی است . با این حساب مدیرعامل سازمان هواپیمایی هم می تواند ادعا کند در تاخیر پروازهای خارجی بی تقصیر است و مراجعه زیاد مسافران خارجی به فرودگاه باعث بروز تاخیرات می شود . یا اصلا می توانیم ادعا کنیم علت کند بودن مدافعان و مهاجمان فوتبال ما به علت مراجعه زیاد این عزیزان به خارج از کشور است . اصلا هرچه گرفتاری ما داریم از گور همین خارجی ها بلند می شود .



همه واحدها با گذشت زمان و بزرگتر شدن کلیه شئونات زندگی به واحدهای بزرگتر تبدیل می شوند . مثلا قران تبدیل به ریال و به صورت غیر رسمی ریال تبدیل به تومان می شود . یا واحد هرتز تبدیل به واحد بزرگتر کیلو هرتز و بعدها مگا هرتز شد . در زمینه توزین هم می شود گفت مثقال تبدیل به من و بعدها تن شده است . اما جدیدترین جهش ژنتیکی واحدها را در کشور خودمان شاهد بودیم که ما را ناگهان آچمز کرد . آن هم اعلام این خبر که کهکیلویه ای ها صدوپنجاه گونی نامه به احمدی نژاد نوشتند . این اولین بار بود که از واحد گونی به جای پاکت استفاده می شد که جا دارد فرهنگستان با برگزاری جشنی از مبتکران آن قدردانی نماید .



پنچر شده برتر هفته هم کسی نبود جز خود ما . چون به بنده گفتند نوشته هات یک مدلی است . البته شرح آن مدل در این جا صلاح نیست . این است که سعی کردم در این شماره کمتر خبر پنچری بدهم تا سیاه نمایی نشده باشد تا بعد ببینیم چه پیش می آید . آپاراتی پنچر اصلا هم نوبر نیست و نمونه تاریخی دارد . مثلا کوزه گری که از کوزه شکسته آب بخورد هم مثل ما می باشد دیگر . احتمالا به او هم می گفته اند کوزه هات یک مدلی است . تا بعد



۱۳۸۹ خرداد ۳, دوشنبه

ارسال امواج ناباروری را محکوم می کنیم ! در چهلچراغ اول خردادماه هشتاد و نه چاپ شد

اول از همه یک پیشنهاد پنچرگیرانه که نگویید فلانی فقط نیمه خالی لیوان را می بیند . جهت نیل به اهداف اعلام شده برخی آقایان پیشنهاد می کنم مقامات بی خیال ارسال پارازیت ها شوند . چرا ؟ چون رییس دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی اعلام کرده به علت ارسال انواع امواج از جمله امواج پارازیت ناباروری در کشور افزایش یافته است . که همانطور که مستحضرید ناباروری مخالف سیاست های جدید دولت درخصوص افزایش جمعیت در کشور می باشد . بدین ترتیب با حذف پارازیت های ماهواره ای ناباروری کم و به تبع آن جمعیت افزایش می یابد و این ربطی هم به وجود برخی شبکه های خاص آن مدلی ندارد







یک نفر صبح امروز جمله ای گفت که من ربط آن را نفهمیدم و به همین علت مرا پنچر کرد . دوست من گفت شنیدی یک نامزد ریاست جمهوری کلمبیا در اعتراض به نبود دموکراسی در این کشور خودش را به مجسمه سیمون بولیوار زنجیر کرد ؟ گفتم خب . . . ؟ گفت : خب ندارد . یعنی باز هم نفهمیدی چرا مجسمه ها را در تهران می دزدند ؟ من که سر در نیاوردم . هرکس چیزی دستگیرش شد ای میل بزند و خانواده ای را از نگرانی بیرون بیاورد .






یادم هست پارسال اعلام شد دولت جهت دریافت غرامت از دولت های متخاصم در جنگ جهانی دوم بابت خسارت های وارده اقداماتی آغاز کرده . دیگر خبری نشد تا اینکه این هفته اعلام شد دولت به رییس جمهور روسیه بابت سالگرد پیروزی در جنگ جهانی دوم تبریک گفته . ما که کاملا پنچر شدیم رفت . حالا نمی دانیم پیام تبریک به پیوست فهرست غرامت درخواست بوده یا موضوع غرامت درخواستی هم موضوعی پنچر شده است یا که چی اصلا . به من و شما چه . حال شما خوب است ؟ به قول سیدعلی صالحی حال همه ما خوب است اما تو باور مکن . راستی برای سلامتی سید دعا کنید






باز هم برمی گردیم به موضوع پارازیت . بنده به عنوان یک شهروند جهت جلوگیری از درست و حسابی شدن خانواده ام از ارسال کنندگان پارازیت شکایت دارم . چون پارازیت باعث ناباروری در مردان شده و به همین دلیل ما صاحب بچه نیستیم و از طرفی هم یکی از آقایان هنگام افتتاح خط تولید خودرو تیبا اعلام کرد خودروی تیبا خودرویی جمع و جور و خانوادگی ست و برای خانواده های کوچک مناسب است و خانواده درست و حسابی در آن جا نمی شود . حالا ما چه گناهی کرده ایم که ارسال پارازیت ها نمی گذارد ما تبدیل به یک خانواده درست و حسابی شویم ؟ درست و حسابی نیستیم ؟ نفس کش . . . پنچر می کنم . . . آی . . .






یک سری پنچری ها در عالم وجود دارد که می شود اسمش را گذاشت پنچری دو تنوره دو رو خشخاش . مثلا جایی خواندم سارقان حرفه ای با تقلید صدای زنانه به صورت تلفنی با طعمه های خود قرار ملاقات می گذاشتند و از آن ها سرقت می کردند . به این می گویند آش نخورده و دهان سوخته . آدم همین که برسد سر قرار ببیند به جای مشترک مورد نظر یک مشترک سبیل کلفت سر قرار حاضر شده پنچر می شود ، هم وقتی همان فرد دارای سبیل های قیطانی مال و منالش را مصادره کند پنچری اش دوبله می شود . حالا که ضرب المثل بارانتان کردم یک مثل پنچرکننده هم بگویم و ختم کلام . این جور مواقع می گویند فلانی از هول هلیم افتاد توی دیگ . آن هم دیگی که آش با یک وجب روغن رویش باشد


۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۸, سه‌شنبه

دانشگاه آزاد زلزله تولید می کند ! - در چهلچراغ بیست و پنج اردیبهشت ماه هشتاد و نه چاپ شد

برترین پنچرگیر هفته بی شک محمود احمدی نژاد بود . وقتی اعلام شد از پنجاه هزار نفر ماما ، سی و پنج هزار نفر بیکارند هیچ کس فکر نکرد چطور می شود پنچری روحی این همه ماما را برطرف نمود جز احمدی نژاد که فورا اعلام کرد با شعار دو بچه کافیست مخالف است و بدین ترتیب با تشویق به بچه دار شدن مردم پنچری ماما ها را رفع کرد







اصلا انگار تقدیر این است که امروز در مورد پنچرگیرها صحبت کنیم . مدیرکل بازرسی ويژه سازمان حمایت مصرف کنندگان و تولیدکنندگان یکی از تاریخی ترین جمله ها را در رفع دلشوره و دلواپسی آحاد ملت به زبان آورد وقتی گفت : افزایش قیمت موز غیر قانونی ست . ما شهروندان از این همه خشونت جناب مدیرکل ابراز نگرانی کرده امیدواریم بیمارستان های کشور برای پذیرش گران فروشانی که پس از شنیدن این خبر سکته کرده اند تجهیز شده باشند






یکی از بانوان غیور را به عنوان پنچرکننده برتر هفته انتخاب کردیم . فرض کنید شما مردی هستید که باید دو جا کار کنید و در همین حال آقا پسرتان را با خودروی شخصی تان ببرید کلاس زبان و دختر خانم تان را هم برسانید کلاس پیانو و مادرتان را ببرید خرید و پدر همسرتان را ببرید دکتر برای چکاپ و پدرتان را ببرید آرایشگاه و . . . خوب برای این که از این ترافیک فرار کنید احتمالا چند باری هم دست از پا خطا کرده و قوانین راهنمایی و رانندگی را زیر پا می گذارید . درست مثل مرد داستان ما و غافل از اینکه پنچرکننده تان خانگی ست . بله در خبرها آمده بود زن جوانی به خاطر بی توجهی شوهرش به قوانین رانندگی درخواست طلاق کرده . به این می گویند ابـَر پنچرکننده هفته






این بار می خواهم یک شغل پنچر کننده خدمتتان معرفی کنم . وارد کردن پوست خربزه . ای بابا درست شنیدید . بنده هم عینهو شما شاخ درآوردم اما وقتی آمار واردات را نگاه می کردم دیدم یکی از واردات عمده به کشور پوست خربزه است . حالا می فهمم چرا این قدر سیاستمداران ما دم به دم پنچر می شوند و با کله می خورند زمین . از بس پوست خربزه زیر پایشان می گذارند .






شما گاهی موظف هستید از برخی اقدامات پنچر کننده حمایت کنید . یکی از اقداماتی که حمایت از آن ضروری ست ممنوع کردن واژه فست فود توسط مدیرکل دفتر تبلیغات و اطلاع رسانی وزارت ارشاد است . چرا ؟ چون فست فود واژه ای غربی ست . شما چطور می توانید حمایت خود را از این اقدام اعلام کنید ؟ این طور که گوشی تلفن ها یا موبایل هاتان را بردارید و اس ام اس بزنید به جناب مدیر کل و به او بگویید مرســــــی !






می دانید علت این همه ناهنجاری در کشور چه نهادی ست ؟ و یا چه نهادی باعث بروز بلایای طبیعی می شود ؟ دانشگاه آزاد . چرا ؟ چون یکی از نمایندگان مجلس عنوان کرده دانشگاه آزاد زنان را بی حجاب کرده و از طرفی مشاور سازمان هواشناسی هم گفته طرح عفاف باعث کاهش بلایای طبیعی می شود . یعنی برعکس آن هم صادق است دیگر که بی حجابی باعث بروز افزایش بلایای طبیعی خواهد شد . می بینید دانشگاه آزاد با بی حجاب نمودن مردم عملا اقدام به تولید زلزله نموده ؟ حالا حق داشتند اساسنامه یک نهاد تولید زلزله ( الحق که رویت برخی از دانشجویان عزیز این دانشگاه هم باعث بروز زلزله در نهاد آدمی می شود ) را تغییر دهند یا خیر ؟

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۰, دوشنبه

حضرت عزراییل ! طنزنویس جماعت هنرمند نیست - در چهلچراغ هجدهم اردیبهشت ماه هشتاد و نه چاپ شد

پنچرکننده ترین سخن هفته را معاون سینمایی وزیر ارشاد به زبان آورده که گفته استفاده از اسامی خارجی در عنوان فیلم های ایرانی ممنوع شد . حالا فکر کنید عنوان برخی فیلم ها با این دستور به چی تبدیل می شود



فیلم قتل آنلاین : قتل به موقع در شبکه مجازی فیلتر نشده مجوزدار ( هرچند خود فیلتر هم خارجی ست )


فیلم راننده تاکسی : راننده خودروی نارنجی گران فروش دربست سوارکن ِ کم گیر بیا !


فیلم چگوارا : کریم شیره ای


فیلم از کرخه تا راین : از کرخه تا جوق ِ کاظم آباد


فیلم همه چیز درمورد دموکراسی : همه چیز درباره اسمش را نبر !


فیلم دیدار در سن پترزبورگ : دیدار در 2500 کیلومتری آق قلا در مدار بیست درجه شرقی


فیلم آقای دلار : آقای ارز خارجی مشکوک






سیاسی ترین پنچری هفته اختصاص دارد به سید اصلاحات که مهمان هر هفته ماست . انگار یک سری ها میخ و تیغ به دست آماده اند نگذارند چرخ سید اصلاحات یک روز پنچر نباشد . حالا آخرین پنچر کننده سید اصلاحات کسی نیست جز جواد لاریجانی که گفته " زمانی که خاتمی رییس جمهور شد وظایف یک رییس جمهور را فراموش کرد و شروع کرد مانند مسیح سخن گفتن و دم از تئوری های جهانی زد . " حالا دیدید درست در زمانی که عده ای ادعای مدیریت جهان را دارند خاتمی متهم شد به ارائه تئوری های جهانی ِ خارج از وظیفه !






این بار قصد دارم یک پنچری را هم پیشگویی کنم . آن هم پنچری خودم است . یعنی اگر طی این هفته من عمرم را دادم به شما که هیچ . والا مرا پنچر شده محسوب کنید . چرا ؟ چون با این مرگ و میری که بین هنرمندان شایع شده اگر حضرت عزراییل نیاید سراغمان یعنی طنزنویس جماعت هنرمند محسوب نمی شود و با این حساب ما باید برویم کشک مان را بسابیم






هفته پیش عرض کردم برخی پنچری ها جنسیتی ست و برخی دیگر دوجنسیتی ! سخنگوی ستاد نخبگان حوزه و دانشگاه از جمله کسانی ست که با یک تیر دو نشان می زند . مثلا گفته "به پرونده خانم زاده ها رسیدگی شود " خوب


این جمله از یک طرف خانم ها را پنچر می کند که بدانند از این به بعد غیر از بهشت که زیر پایشان است باید طبقات دادگستری را هم زیر پایشان احساس کنند . از طرف دیگر جمله ای ست که آقایان را هم پنچر می کند . چرا ؟ چون یکی از مباحث تخصصی آقایان که تا حالا ورود خانم ها به آن امکان پذیر نبود همین بحث آقازاده ها بود که خانم ها با فعالیت های فمنیستی شان این قلم را هم از حیطه اختصاصی آقایان خارج کردند .






پنچر شده برتر هفته هم کسی نیست جز مامور شنود اطلاعاتی آمریکا . چرا ؟ چون یک سایت اصولگرا اعلام کرد آمریکا نسبت به نصب دستگاه شنود روی احشام اقدام کرده است . حالا آن بنده خدا مامور اطلاعاتی را بگو که چه صداهایی می شنود . خدا خیر بدهد مخترعان را که دستگاهی نساخته اند که بو را بشود شنود کرد والا چه بر سر آن مامور می آمد با خداست

تاثیر سکته مغزی در ازدواج - در هفته نامه چهلچراغ یازدهم اردیبهشت ماه هشتاد و نه چاپ شد

لقب پنچرترین شاغل هفته را به همکار و دوست خوبم پوریا عالمی اعطا می کنم . مگر نه اینکه او همین بغل دست ما آسانسورچی است ؟ و مگر نه اینکه عضو سندیکای صنایع آسانسور ایران از وجود چهل هزار دستگاه آسانسور بدون استاندارد در کشور خبر داده ؟ پوریا جان تو هم با این شغلی که انتخاب کردی پنچری ات عین خود ما دیر و زود دارد اما سوخت و سوز ندارد . از ما گفتن بود







بعضی شغل هاست که برخلاف آسانسورچی گری فقط زن ها در آن پنچر می شوند . مثلا یک بازرگان پنچر بازرگانی است که زن باشد . نخیر بنده به هیچ وجه قصد ندارم با دم شیر بازی کنم . فقط توجه شما را به سخنان یک بانوی نمونه بازرگان جلب می کنم که گفته نه بار به دلیل زن بودن اجازه ورود به مجتمع فولاد مبارکه نداشته . حالا خوبی پنچری خانم ها این است که آقایان برایشان ترمز می کنند . از ماشین پیاده می شوند و در جهت کمک راهکار ارائه می کنند . به همین نیت آقایان طرحی داده اند که درصورت تصویب وزارت زنان تشکیل شود . حالا با توجه به اینکه نیت 98% آقایانی که جهت کمک به بانوان پنچر کرده نگه می دارند بر کسی پوشیده نیست ( بلا نسبت شما ) فکر می کنید امکان دارد آقایان بگذارند یک زن به عنوان وزیر وزارتخانه زنان انتخاب شود ؟ آن هم در حالیکه یک بانوی نمونه بازرگان را به فولاد مبارکه راه نمی دهند و برای آموزش رانندگی هم باید یک مرد , بانوان گرامی را همراهی کند ؟






پنچر شده برتر هفته بی شک فرمانده نیروی دریایی آمریکاست . چرا ؟ چون فرمانده بسیج اعلام کرده ناوهای هواپیمابر آمریکایی لگنی بیش نیست . بدین ترتیب فرمانده لگن بودن نه تنها مایه مباهات نیست که یک پنچری دو سوراخه تلقی می شود . راستی وقتی ناو هواپیمابر لگن باشد به نظر شما روی تولیدات خودروهای داخلی چه اسمی می توان گذاشت ؟ تا پیش از این ما به خودروهای وطنی می گفتیم لگن . از شما خوانندگان گرامی درخواست می کنم واژه های جایگزین خود را به من ای میل کنید .






پنچرکننده گمنام هفته : وقتی رییس شورای شهر تهران گفت هدفمند کردن یارانه ها شهرداری را بی خاصیت می کند یک رهگذر گمنام زیر لب گفت همسان سازی به همین می گویند ها . تازه شهرداری می شود مثل بقیه جاها . این رهگذر بی شک پنچرکننده ترین جمله هفته را بر زبان آورده !






پنچرکننده ترین خبر هفته هم لااقل برای نگارنده این بود که پزشکان اعلام کردند سن سکته در ایران به سی و دو سال رسید و با توجه به این خبر آپاراتچی شما چند سالی هم از سن سکته اش گذشته و عنقریب است که پنچر که چه عرض کنم ، لاستیکش بترکد و چهار چرخش برود هوا . اما همه اش این فکر مرا به خود واداشته که چطور می شود سن ازدواج در آقایان به سی و پنج سال رسیده اما سن سکته سی و دو سال است ؟ یعنی آدم ها اول سکته می کنند بعد فکر ازدواج می افتند ؟ یا اصلا آدم تا سکته مغزی نکند واقعا به فکر ازدواج می افتد