۱۳۸۸ مرداد ۲۱, چهارشنبه

گل بود به سبزه نیز . . . - اعتمادملی بیستم امردادماه هشتاد و هشت


خانم‌بزرگ وقتي نخواهد چيزي را نشنود نمي‌شنود. حتي اگر سمعکش را گذاشته باشد گوشش. مثلا يک موردش ديشب. سر ماجراي اذيت کردن‌هاي دردانه مادربزرگ. وقتي خاله‌ام پسرش را درحال سيگار کشيدن ديد شروع کرد به داد و فرياد. پدرم گفت: چه بوي بدي هم دارد سيگارش. بده ببينم چه زهرماري ‌مي‌کشي؟ پاکت سيگار را از دستش گرفت و گفت: پاپيروس؟! اين سيگار روس را از کجا آوردي ديگر؟! پسرخاله با انگشت توپولف روس را که داشت دم گربه زيبايمان را مي‌کشيد و کاسه آبش را سهميه‌بندي کرده بود نشان داد و گفت: اين بود. پدر گفت: به به! چشم شما روشن مادرجان. مادربزرگ گفت: بهتان است. پدر گفت: ما با شما به جايي نمي‌رسيم. خانم‌بزرگ شما يک چيزي بگوييد. خانم‌بزرگ نشنيد يا خودش را به نشنيدن زد. پدربزرگ چيني اما با داد و فرياد گفت: سيمبا سونگ ايچي يعني جنس خوب مي‌خواهيد بياييد پيش خودم. اين آت و آشغال‌ها را نکشيد. از محصولات شانگهاي... برادرم گفت: گل بود به سبزه نيز آراسته شد. توپولف روسي با تير و کمان يک سنگ کوچک زد به پيشاني پدربزرگ چيني. او هم عصايش را پرت کرد سمت توپولف. مادرم گفت: آي گلدان يادگار مادرم شکست. پدربزرگ چيني و توپولف روس زدند زير خنده. پدرم گفت: اينطور نمي‌شود. خانم‌بزرگ شما بايد تکليف ما را با اين مهمانان ناخوانده روشن کنيد. خانم‌بزرگ انگار نشنيده باشد گفت: مي‌خواهي تلويزيون روشن کني؟ برنامه 90 دارد امشب؟ هي گفتيد فردوسي پور روي آنتن نمي‌رود. مي‌رود که. ديديد حالا؟ پدرم گفت: من چه مي‌گويم شما چه مي‌گوييد؟ خانم‌بزرگ گفت: نمي‌فهمم چه مي‌گويي. نمي‌شنوم. راستي خوب شد يادم افتاد. فردا برو براي من يک خط تلفن‌همراه اپراتور سوم ثبت نام کن. همسرم گفت: مگر قرارداد شرکت مگافون روسي بسته شده که مي‌خواهيد سيم‌کارتش را بگيريد؟ همسر برادرم گفت: آن که به قول رئيس کميته مخابرات مجلس مجوز نگرفته هنوز. مادربزرگ گفت: مجوز نمي‌خواهد. اين سوسول بازي‌ها را بايد ديگر فراموش کنيد. پدر گفت: بحث را عوض نکنيد. خانم‌بزرگ تکليف ما را با اين دردانه‌هاتان روشن کنيد. اگر نه اين پسره را که مي‌دهم مفصل کتکش بزنند و براي آن پيرمرد هم يک بليت توپولف يکسره به پکن مي‌گيرم. پدربزرگ چيني گفت: سيفتا مونگ لانگ. يعني مرا بزن اما سوار توپولف نکن. همه چيز را مي‌گويم. هرچه شما بخواهيد. مادربزرگ گفت: شما که الکي اعلام مي‌کنيد منتقد خشونت هستيد حالا تهديد به کتک زدن مي‌کنيد؟ بدهم اسمتان در روزنامه چاپ شود؟ برادرم گفت: چه جالب اگر تهديد به کتک زدن کنيم بايد اسممان در روزنامه چاپ شود اما به قول يکي از اعضاي کميته ويژه پيگيري وضعيت بازداشت‌شدگان، اعلام نام دو مامور خاطي بازداشتگاه کهريزک را نبايد با رسانه اي کردن و سر زبان انداختن نامشان افشا کرد تا حکم قطعي دادگاه صادر شود. پسرخاله‌ام گفت: کاش در مورد کساني که در روزهاي اخير دادگاهي شدند هم اينطور عمل مي‌کردند. مادربزرگ گفت: خودتان مقصريد. هرکه را گرفتند فوري رسانه‌اي‌اش کرديد که چه؟ صدايش را در نمي‌آورديد خب! توپولف با سنگ زد شيشه اتاق نشيمن را شکست. پدرم بلند شد و گفت: شما اقدام نکنيد خودم دست به... مادربزرگ گفت: مهمان است حبيب خداست. پدرم خيلي آهسته در گوش مادربزرگ گفت: کسي که کنگر خورده لنگر انداخته که... خانم‌بزرگ که تا حالا نمي‌شنيد در جواب پچ‌پچ‌شان گفت: کنگر نخورده و خورشت ريواس بوده. دست هم به او بزني هرچه ديدي از چشم خودت... گفتم‌: پدرجان ول کنيد وگرنه مي‌شويد مصداق خلبان خدابيامرز ايلوشين. مادر گفت: زبانت را گاز بگير. گفتم: منظورم خدابيامرزش نبود. آخر معاون استاندارد پرواز گفته خلبان اگر زنده بود مي‌گفت من اشتباه کردم همان‌طور که آن يکي خلبان در فرودگاه تهران اعتراف کرده من اشتباه کردم. مادرم گفت: واي نه تو را به خدا. شما بعد يک عمر زندگي نگويي اشتباه کرده اي که...

۱۳۸۸ مرداد ۱۹, دوشنبه

چگونه جستی ملخک ؟ اعتمادملی - نوزدهم امردادماه هشتاد و هشت




خانم بزرگ جلسه گذاشته بود تا درخصوص تقسيم ارث و ميراث پدربزرگ خدابيامرزمان سخنراني کند. همه اهل محفل جمع بودند. پدربزرگ چيني روي صندلي چرخدارش نشسته بود. لباس نوه‌هاش را پوشيده بود و به مرغ سرخ شده وسط سفره نگاه مي‌کرد. بقيه دورتادور سفره نشسته بودند روي زمين و کسي جرات ناخنک زدن نداشت. توپولف اما خيمه زده بود کنار ظرف سالاد. بين ظرف خورشت قيمه بادمجان و ديس پلو. پدرم گفت: يکي اين بچه را بردارد از آن وسط. مادربزرگ گفت: چه کار به شما دارد خب؟ خانم بزرگ گفت: ساکت. همه مي‌دانند امروز چرا جمع شده‌ايم اينجا. مي‌خواهيم درخصوص نحوه تقسيم ارث و ميراث پدربزرگ مرحومتان صحبت کنيم. همه سراپا گوش شدند. برادرم گفت: مادرجان نکند خدا بيامرز فقط قبوض آب و برق و تلفنش را به ارث گذاشته باشد برايمان. پدربزرگ چيني گفت: سينگ ماتسو. يعني چشم سفيد! برادرم گفت: عجب گرفتاري شديم‌ها. به شما مگر حرفي زدم؟ خانم بزرگ گفت: نه اينکه آن مرحوم چيني فروش بود ايشان عرق دارد به پدربزرگتان. غيرتش را نشان مي‌دهد. مثل بعضي‌ها نيست که... مادرم گفت: حالا از اصل مطلب دور نشويم. غذا از دهان افتاد. پدرم گفت: قبل از اينکه به اين بحث شيرين بپردازيم مي‌شود اول بگوييد قضيه اين دوربين‌هاي مدار بسته در خانه چيست؟ مادربزرگ گفت: کنترل ترافيک. همه با تعجب به هم نگاه کرديم. ادامه داد: تعجب ندارد! هرکدامتان دوچرخه داريد. ماشين داريد. رفت و آمد داريد در خانه. همسرم گفت: اين ارواح سرگردان را هم بفرماييد با آن موتورهاي پر سر و صداشان. مادربزرگ گفت: صدبار گفتم خانومت را ببر دکتر. آخر کار دست خودش مي‌دهد‌ها. پدر گفت: بالاغيرتن اين دوربين‌ها را جمع کنيد. خوبيت ندارد. پدربزرگ چيني گفت: مووي جولي سانگ. يعني اينها را در مدارس هم کار گذاشته‌اند که قدشان نصف شماست. خجالت نمي‌کشيد آن وقت؟ خانم بزرگ گفت:بله ديگر. شما هم مثل هم‌سلكي‌هات ‌کلا مسائل را بزرگ مي‌کنيد. بنده خدا مديرکل فرودگاه حق داشته گله کند که سوانح هوايي را بيش از حد بزرگ کرده‌ايد. عمه خانم گفت: خوب هواپيماهاش بزرگ بوده‌اند که منجر به سوانح بزرگ شده. اگر يک کلاغ سقوط مي‌کرد کسي حرفي مي‌زد؟ گفتم راستي برخي آقايان اصولگرا پيشنهاد داده‌اند مسوولان سازمان ورزش را با توپولف بفرستند مسافرت. من مي‌گويم پدربزرگ چيني را هم با توپولف بفرستيم گشتي بزند. سير آفاق و انفس کند. نمي‌دانم پدربزرگ در خشت خام چه ديده بود که رنگ به رخسار نداشت. تا اين حرف‌ها را بزنيم توپولف خانگي خودمان ته همه چيز را درآورده بود و از مرغ‌ها تنها استخواني باقي مانده بود. مادر گفت: خانم جان تا اين بچه ما را هم قورت نداده تقسيم را انجام دهيد برويم پي کارمان. خانم بزرگ گفت: راستش من تصميم گرفتم از اين پول و پَه‌له‌اي که به جا مانده مقدار زيادي‌اش را تحت عنوان وام بدهم به توپولف که اينجا غريب افتاده تا با آن کار کند. پدرم گفت: خانم جان فکر مي‌کنيد با اين سن و سالش بتواند کسب و کار راه بيندازد؟ قبل از اينکه خانم بزرگ جواب دهد برادرم گفت: وقتي هيات مديره يک موسسه اعتباري به افراد دو ساله هم وام مي‌دهد اينکه ديگر چيزي نيست. نکند اين دوساله‌ها چرخ اقتصاد مملکت را مي‌چرخانده‌اند که...؟ بد حادثه يا تقدير نمي‌دانم. فقط مي‌دانم مادربزرگ امروز زوم کرده روي برادرم. بايد ببينيم آدم با چه وسيله اي بهتر مي‌تواند فلنگ را ببندد. تاکسي؟ سواري شخصي؟ بالگرد؟ مادربزرگ مي‌گويد: فايده ندارد. يک بار جستي ملخک دوبار جستي ملخک. ‌(پايان بندي اين روايت مدرن بوده و باز مي‌باشد. هرطور دوست داريد آن را جمع و جور کنيد.)

تپلی ریزه میزه - اعتمادملی 18مردادماه هشتاد و هشت

پدرم هنوز در خانه را پشت سرش نبسته بود که در را باز کرد و با یک بچه موبور و تپل آمد تو । بچه گریه می کرد . همه ما هرتوت کشان دویدیم سمت بچه و سعی کردیم بغلش کنیم . مادر اولین کسی بود که به پدر نهیب زد : بچه کیه ؟ پدر سینه صاف کرد و گفت : نمی دانم نشسته بود پشت در و گریه می کرد . مادر گفت : مگر هرکس را دیدی باید بیاوری توی خانه ؟ مادربزرگ آمد سرتاپای بچه را نگاه کرد . دندان هاش . لای موهاش . گفت : بچه خوبی ست . نگهش داریم . پدر گفت : مادرجان چی چی را نگهش داریم ؟ خودمان اینهمه خرج و برج داریم . هشتمان گروی نه مان است آن وقت بچه کس دیگری را نگه داریم ؟ مادربزرگ گفت : مگر نمی گفتید بنی آدم اعضای یکدیگرند . بفرما . همه اش شعار بود دیگر ؟ ما کماکان مشغول بازی با بچه بودیم که حرف نمی زد و صم بکم ما را نگاه می کرد . مادر گفت : مادرجان بگذارید اول اصلیت بچه مشخص شود . ببینیم نکند بعضی ها . . . پدرم گفت : لاالاالله . . . اصلا بیاندازیدش بیرون . به من چه . کیفش را برداشت و در را باز کرد . خانم بزرگ گفت : حالا قهر نکنید با هم . در را ببندید ببینیم با این بچه چه باید کرد . مادرم گفت : باید تعهد بدهد که هرگز سر و کله مادر بچه پیدا نشود . پدرم آه کشید و گفت : ای خدا چه غلطی کردم ها . من که می گویم بیرونش کنید به جهنم . مادرم گفت : هرچند ، جرات این کارها را هم نداری . شوخی کردم . می گویم : ماندن بچه را به رای بگذاریم بین همه . مادربزرگ گفت : رای ندارد دیگر . این قرتی بازی ها نیست . همین یک کارمان مانده برای نگه داشتن این بچه از نوه نتیجه ها اجازه بگیریم . نگهش می داریم . همین و والسلام . بعد آمد سمت بچه . تا آن لجظه هرچه از بچه موبور و چاق می پرسیدیم جواب نمی داد . مادربزرگ پرسید : بالاخره اسمش را گفت به شما ؟ برادرم گفت : نه . حرف نمی زند اصلا . همسرش گفت : اصلا به ایرانی ها نمی خورد . فکر می کنم خارجی باشد . پدربزرگ چینی روی صندلی چرخدارش نیم خیز شد و به بچه نگاه کرد .گفت : فبنگ مانجینگ تونگ . یعنی من دلم شور می زند ها . نکند . . . خانم بزرگ گفت : وای که شما چقدر محافظه کار هستید . دلتان را بزنید به دریا . تا اسم دریا آمد بچه لبخند زد و گفت : دا . . . دا . . . مادربزرگ پرسید: چه می گوید : برادرم گفت : فکر کنم راه حلش را یافته باشم . دست بچه را گرفت برد سمت نقشه جغرافیا و به بچه گفت : می توانی نشانم بدهی از کجا آمده ای ؟ بچه کمی به نقشه خیره شد و انگشت گذاشت روی قسمتی از نقشه . برادرم خواند : اوستیا . مادربزرگ فریاد زد : واوو . . . روسیه و همزمان همسرم گفت : گرجستان . بحث بین مادربزرگ و همسرم کشدار شد . خانم بزرگ گفت : مدام نگویید بچه . حتما اسم دارد . آدم خسته می شود از بس بگوید بچه . گفتم : حالا که اسمش را نمی دانیم و از همسایه شمالی هم آمده و تپل است و از آسمان هم رسیده بهتر است اسمش را بگذاریم توپولف .
توپولف فعلا تختخواب مرا اشغال کزده و روی زیرشلواری پدربزرگ چینی آب پرتقال ریخته و گیس عمه خانم را هم کشیده و به پدر هم دهان کجی نموده و توی ظرف سوپ مادر آب دهان ریخته . مادربزرگ از شیرین کاری های او دلش غنج می رود . خانم بزرگ با پدربزرگ چینی جلسه اضطراری داشتند که من آمدم پارک سرکوچه . برخی ارواح سرگردان خانه را هم دیدم که از خانه گریزانند . خدا آخر عاقبت ما را به خیر کند . دعا کنید .

۱۳۸۸ مرداد ۱۸, یکشنبه

کلاغ پر - بخش پایانی این روایت در روزنامه هفدهم امردادماه حذف شده بود


برادرم با لب و لوچه آویزان به خانه برگشت و گفت : بسته شد . پدرم پرسید : بازداشتگاه کهریزک ؟ همسرم گفت : آن را که اعلام کرده اند دارند بازسازی می کنند . مادرم گفت : پس چی بسته شد ؟ نگویی پرونده آسیب دیدگان اخیر ها . همسرم گفت : مگر آن موضوع اصلا پرونده هم دارد ؟ کسی شکایتی کرده ؟ از که شکایت . . . برادرم گفت : این ها را نمی دانم اما می دانم دفتر انجمن صنفی روزنامه نگاران پلمپ شد . بسته شد رفت پی کارش . مادربزرگ پرسید : با روزنامه نگارهاش یا بی آن ها ؟ همسر برادرم پرسید : یعنی چه ؟ خانم بزرگ جواب داد : مادربزرگتان به اصل بهره وری اعتقاد دارد . می گوید کاش می گذاشتند روزنامه نگارها همگی جمع می شدند برای مجمع بعد آن را پلمپ می کردند که بعدها مجبور نشوند دوباره برای جمع آوری شان دچار زحمت شوند . پدربزرگ چینی که روی صندلی چرخدارش نشسته بود و کلیله و دمنه می خواند گفت : سانگ جی بیجینگ . یعنی تو را به خدا بگذارید آزاد باشند . همه اهل خانه با تعجب نگاهش کردند . تغییر مواضع تا این حد ؟ پدربزرگ که متوجه نگاه پرسشگر ما شد ادامه داد : برای دو تا روزنامه نگار فکسنی پنجاه کیلویی دیدید بیل کلینتون رفت کره شمالی ؟ یکهو دیدید یکی هم از اروپایی جایی بلند شد آمد اینجا این ها را فک پلمپ کند . خانم بزرگ گفت : ژرف اندیش است . دور اندیش است . اینده نگر است . در خشت خام می بیند همه چیز را . می گوید اگر روزنامه نگار جماعت را بیاندازند زندان یکی که می خواهد قهرمان بازی در بیاورد می آید دنبالشان . پدرم گفت : به ایشان بفرمایید این جا کره شمالی نیست که آقایان سرشان را بیاندازند پایین بیایند . ببرند و بدوزند و بروند . این ها هم روزنامه نگارهای آمریکایی نیستند . ایرانی اند . خودمان هم بلدیم نگذاریم پلمپ شویم . پدربزرگ چینی پایش را کرد توی یک کفش ( نیست کفشش چینی بود کیفیت نداشت یک لنگه اش نیست و نابود شد ) که نخیر این ها مظلوم نمایی است . بهانه است . خودشان را می اندازند حبس تا راه برای ورود آن نوازتده ساکسیفون باز شود . حالا اگر برای این سه نفر خبرنگار کوهنوردنما راه نیفتند خوب است . برادرم گفت : کدام سه نفر ؟ فعلا که طرح زوج و فرد دارند . روزهای زوج می گوییم گرفتیمشان . روزهای فرد می گوییم کی بود کی بود من نبودم . گفتم : پیش ما باشند هم جرات تدارند بیایند دنبالشان . ما به کسی اجازه نمی دهیم پاش را بگذارد اینجا . خانه خاله که نیست . مادرم گفت : صلوات بفرستید . خرجش یک دست کت و شلوار هاکوپیان است تنشان می کنند و با سلام و صلوات می فرستندشان خانه . دیگر این حرف و حدیث ها را ندارد . پدربزرگ چینی بهش برخورد که چرا کت و شلوار چینی تنشان نمی کنیم . از آب گل آلود هم ماهی می گیرد ناقلا . برادرم به مادربزرگم که داشت برای پدربزرگ چینی دستکش می بافت گفت : مادرجان بیخود زحمت نکشید . بگویید خودشان از چین وارد کنند نصف قیمت می افتد . پدربزرگ چینی گفت : براوووو جوان ! فتبارک الله احسن الخالقین ! پدرم زیر چشمی به او نگاه کرد و حرص خورد . گفتم : البته چون اوضاع اقتصادی کمی قاراشمیش است مجبوریم مثل سازمان نوسازی مدارس معامله پایاپای کنیم با شما . در ازای هر دستکش چه چیزی باید پیاده شویم ؟ تا پدربزرگ لب بجنباند همسر برادرم گفت : اتو بدهیم بهتان ؟ همسر برادرم سریعا توسط ارواح سرگردان خانه جهت ادای پاره ای توضیحات به اتاق مادربزرگ هدایت شد . یادش رفته بود چینی ها به کشور ما اتو صادر می کنند اما خودشان از اتو کردن بدشان می آید . فعل مجرمانه است اتو کردن در چین . چون باعث از بین رفتن "چین " و چروک می شود که در چین براندازی محسوب می شود . خانم بزرگ مجبورمان کرده هر بار واژه چین را به کار ببریم یک دور کلاغ پر برویم تا جعبه جادویی و برگردیم . پدربزرگ چینی وقتی اسم کلاغ پر می آید خوش خوشانش می شود . نوه ها را جمع می کند دور خودش کلاغ پر بازی می کنند . می خواند : کلاغ . . . همه می گویند : پر . می خواند : گنجشک . . . همه می گویند : پر . می خواند : توپولف . . . همه با اشک و آه می گویند : پر . می گوید : روزنامه نگار . . . همه با هم می گوییم : روزنامه نگار که پر ندارد اما پرواز را خوب به خاطر می سپارد !

۱۳۸۸ مرداد ۱۵, پنجشنبه

چینی بندزن - در اعتمادملی پانزدهم امردادماه هشتاد و هشت چاپ شد


مادربزرگ در انتخابات نظام مهندسي کانديدا شده بود. برادرم گفت: به به خانم مهندس. مادرجان مگر شما هم مهندسي خوانده بوديد و ما خبر نداشتيم. خانم بزرگ گفت: بترکد چشم حسود. بشمار. همسرم گفت: حرف شمردن نزنيد ديگر. ممکن است باز هم داستان شمردن دسته اسکناس‌هايي که آقاي جنتي گفته بود تکرار شود! مادرم گفت: حالا واقعا شما کي مدرک گرفتيد؟ از کجا گرفتيد؟ من که يادم نمي‌آيد. عمه خانم گفت: در آکسفورد خوانده ديگر. خودم خاطرات او را در دنياي مجازي خواندم. همسر برادرم پرسيد: مگر سايت هم دارند ايشان؟ عمه خانم گفت: بله که دارد خوبش را هم دارد. http://mahfelshabaneh.blogspot.com برادرم گفت: شما احتمالا با برخي سياستمداران همکلاس نبوديد در آکسفورد؟ مادربزرگ گفت: نخير. عمه خانم اشتباه مي‌کند. من در آکسفورد تحصيل نکرده‌ام. پدرم گفت: خوب يک کلمه بگوييد کجا درس خوانده‌ايد، خيالمان راحت شود ديگر. دختر خاله‌ام ورق پاره‌اي که دست مادربزرگ بود را قاپيد و گفت: حتما همين ورق پاره مدرکتان است. يک کاغذ زرورقي بود که روي آن به خط چيني چيزهايي نوشته بودند. همسرم پرسيد: مدرکتان همين است؟ پدربزرگ کجاست ترجمه کند ببينيم چه نوشته است؟ خانم بزرگ گفت: آخي. طفلي را رنجانده‌اند. فعلا قهر کرده تحصن کرده توي اتاقش. پدرم گفت: چه رقيق‌القلب. چرا خاطر مبارکشان آزرده شده آن وقت؟ خانم بزرگ گفت: مي‌گويد چرا حالا که آنها با اين همه فداکاري همه اجناسشان را صادر مي‌کنند ايران، ما مقابله‌به‌مثل نکرده‌ايم و تريلي طلاي صادراتي‌مان را فرستاده ايم ترکيه. آن هم ترکيه‌اي که در مورد اتفاقات اخير در اويغور به ما تذکر داده. برادرم گفت: الهي... حق دارند. دلشان مثل گنجشک است حالا مي‌گوييم خانم مهندس دلشان را بند بزند. مادربزرگ تخصص ويژه‌اي در چيني بندزدن دارد. مادرم پرسيد: حالا شما کي چيني ياد گرفتيد که رفتيد يک دانشگاه چيني درس بخوانيد. برادرم گفت: نکند مدرکتان هم وارداتي است؟ مادربزرگ گفت: نخير تمام مدارک چيني مثل روشنايي خورشيد اعتبار دارد. فکر کرده‌ايد مدرک چيني هم مثل مدارک آمريکايي ست که يک زن نيويورکي مجبور شود چون نتوانسته شغل مناسبي پيدا کند به دليل بي مصرف بودن مدرکش از دانشگاهي که به او مدرک ليسانس داده بود شکايت کند؟ همسر برادرم گفت: اگر به شکايت باشد که دادگاه‌هاي ايران ديگر وقت سر خاراندن نبايد داشته باشند از دست شاکيان دانشگاه رفته بيکار. خانم بزرگ گفت: همه‌اش تقصير دانشگاه آزاد است. رئيس دولت حق داشته گفته دوبار خواستيم دانشگاه آزاد را درست کنيم فرمودند دست نگه داريد اينها مملکت را به هم مي‌ريزند. پدرم گفت: منظورش از اينکه گفته «فرمودند» چيست؟ کي فرموده بوده؟ مادربزرگ گفت: در حال بررسي است. صداي پدربزرگ چيني آمد: فانگ موتسو جونگ. يعني اگر بياييد منت کشي به جاي دانشگاه آزادتان يک دانشگاه چيني صادر مي‌کنيم به هر شهرتان. پدرم گفت:‌اي بابا همين قدر بيکار بس است. خانم بزرگ گفت: وايسا ببينم برچه اساسي در مورد نرخ بيکاري صحبت مي‌کني؟ باورتان نمي‌شود. پدرم مدرکي رو کرده به چه قشنگي. حيف آن هم چيني ست. مادربزرگ در اصل بودن آن تشکيک کرده. شايد زبان رسمي محفل را به چيني تغيير دهيم. در گوش مادربزرگ گفتم: بالاغيرتن من را خودي فرض کنيد و مدرکي هم به من بدهيد. قرار شده ورق پاره‌اي را از پدربزرگ چيني بخرم. البته مدرک آکسفورد را هنوز به مدرک شانگهاي ترجيح مي‌دهم.آسانسور سياست است هنوز. مدرک چيني بندزني از دانشگاه آکسفورد. بد معجوني ست. مبارکمان باشد.

شتر دیدی ندیدی - در اعتمادملی چهاردهم امردادماه هشتاد و هشت چاپ شد


شب براي نوشيدن آب از اتاقم بيرون آمدم. کاروان شتري ديدم که از اتاق کار پدرم به اتاق پدربزرگ چيني مي‌رفت. از باري که پشت شترها بود سکه مي‌افتاد روي زمين. پدرم که روي کاناپه نشسته بود با بهت به شترها نگاه مي‌کرد. پرسيدم: اينجا چه خبر است؟ پدرم جوابي نداد.با داد و بيداد همه را بيدار کردم. عمه خانم تا شترها را ديد گفت: آخي چه قشنگ هستند. برادرم پرسيد: کاروان برخي آقايان است که تشريف مي‌برند مسافرت؟ گفتم:‌اي بابا بيدارتان نکردم که کنفرانس بگذاريد. يکي به من بگويد اين همه شتر در خانه ما چه مي‌کند نصفه شبي؟ دسته جمعي پاورچين پاورچين (از اين کلمه خوشش مي‌آيد پدربزرگ اين است که شايد تحريم کنيم اين کلمه را) رفتيم پشت در اتاق خواب پدربزرگ چيني. ديديم او و خانم بزرگ نشسته‌اند پول‌ها را مي‌شمارند. برادرم گفت: کي آمديم ترکيه؟ همسر برادرم گفت: خيالاتي شدي؟ هر پول زيادي مي‌بيني که دليل نمي‌شود ترکيه باشد. تازه اينها شتر بودند نه تريلي. مادربزرگ ناگهان پشت سرمان سبز شد. (اينکه مادر برزگ سبز شده باشد يک موفقيت سياسي عظيم است البته) حقا که نوکيا اسم برازنده‌اي ست برايش. غير از شنود عالي‌اش. اينکه گاهي آنتن دارد گاهي ندارد دليل خوبي ست براي اين اسم. مادربزرگ گفت: خوب سرکشي بدون مجوز به زندگي خصوصي ديگران مي‌کنيد‌ هان؟ گفتم: شما هم اگر نصفه شبي شتر مي‌ديديد توي خانه... مادربزرگ گفت: ديوانه شده‌اي بهت گفتم اينقدر درس نخوان شاگرد اول بشو نيستي. گفتم: من که شاگرد اول شده بودم اما بنا به ملاحظاتي... مادرم گفت: حالا فکر بار اين شترها باشيد. مادربزرگ کفت: از شما ديگر بعيد است. شتر کجا بود؟ کو؟ گفتم بي‌خود لاپوشاني نکنيد. شما هم شده‌ايد مثل دکتر بهبهاني که با اينهمه سقوط هواپيما اعلام کرده هواپيماها ايمن است؟ برادرم گفت: يا مثل نوباوه نماينده مجلس که گفته در اتفاقات اخير کسي کشته نشده است. صداي يک روح ناشناس گفت: پرواز را به خاطر بسپار که پرنده مردني ست. مادربزرگ گفت: شايعه پراکني نکنيد دو تا سار و گنجشک زده اين همسايه ما، شما حالا ول کنش نيستيد که. گفتم: حالا حوصله بحث ندارم . عجالتا موضوع کاروان شتر را رفع و رجوع فرماييد و اينکه سکه‌هاي باباي من تو اتاق پدربزرگ چيني چه مي‌کند. مادربزرگ مرا به اتاقش برد. قرار است تحت نظر او رژيم غذايي بگيرم و قول داده يک عينک ديگر هم بخرد برايم که با آن معني شتر ديدن و نديدن دستم بيايد. شتر نديده‌ام هرگز. درست مثل گاليله که گردي زمين تو کتش نمي‌رفت.

۱۳۸۸ مرداد ۱۴, چهارشنبه

پوستینی کهنه دارم من - در اعتمادملی سیزدهم امردادماه چاپ شد


برادرم جعبه شيريني را مي‌چرخاند و هرکس يکي برمي‌داشت. پدرم گفت: بالاخره فارغ‌التحصيل شدي؟ برادرم گفت: نخير. ماشاءالله با اين پنج ستاره‌اي که به من داده‌اند حالا حالاها بايد بي‌خيال درس و مشق شوم. عمه خانم گفت: خوب عزيزکم برو هتل بزن. همين حالا نمي‌داني توي اين 5 ستاره‌هاي ارمنستان و آنتاليا چه خبر است. مادربزرگ گفت: همين ديگر. اين کارها را مي‌کنند که هواپيما سقوط مي‌کند. همسرم گفت: توپولف اگر پرواز هم نکند و از آشيانه‌اش جُـم نخورد، باز سقوط مي‌کند. پدرم گفت: مثل اين بازيکنان فوتبالي که بدون اينکه کاري کرده باشند سقوط کرده‌اند يک دسته پايين‌تر. مادرم گفت: اينقدر حرف تو حرف آورديد که يادمان رفت شيريني چه را خورديم؟ عمه خانم جواب داد: بنده خدا گفت ستاره گرفته که. حتما ژنرال شده. برادرم گفت: نخير يک بار گفتم اين فصل نه با ژنرال کار دارم نه با سلطان نه با جادوگر نه عقاب. نه هيچ کس ديگري. بروند پي کار خودشان. پرسيدم: پس اين دامبول و ديمبول براي چيست؟ شيريني چرا پخش مي‌کني؟ برادرم جواب داد: دو دليل دارد يکي به خاطر موفقيت شگرف دولت نهم در افزايش نمودار واردات ارزنده به کشور. و دومي... مادربزرگ گفت: اسم نمودار آوردي نياوردي‌ها. پرونده‌ات را ظرف صدم ثانيه بررسي مي‌کنم. محاکمه مي‌شوي و هنوز چشم باز نکرده‌اي مي‌بيني به جيک و پيک با هرکه فکرش را نمي‌کني اعتراف کرده‌اي و آب خنک مي‌خوري. پدرم گفت: مادرجان نوه‌هاي شما هستند ناسلامتي. با زبان خوش هم مي‌توان مار را از لانه بيرون کشيد. گفتم اگر پونه دم لانه‌اش سبز نشده باشد. خيلي‌ها در خانه ما مثل آن مار معروف از سبز شدن خوششان نمي‌آيد. کهير مي‌زنند. پدرم رو کرد به برادرم و پرسيد: دليل دومش را نگفتي. همسر برادرم ادامه داد: و نگفتي واردات چه چيزي افزايش يافته؟ برادرم جعبه شيريني را گذاشت روي رف آشپزخانه و رفت پيشاني پدربزرگ چيني را بوسيد و گفت: قربانتان بروم که بالاخره يک جنس از دستتان در رفت صادر کنيد به اين کشور. آخر اعلام شده حجم واردات اسپرم گاوي از آمريکا در طول دوران دولت نهم رشد داشته است. مادربزرگ دستور داده مثل مار پوست بيندازم. خانم بزرگ مسوول نظارت بر پوست‌اندازي ماست. پدربزرگ چيني دارد برايمان نقشه مي‌کشد اگر پوست نينداختيم خدمت مي‌رسيم. تا بعد.

خانه دوست کجاست ؟ در روزنامه دوازدهم امردادماه هشتاد و هشت چاپ شد


وقتي حلقه دي‌وي‌دي را توي دستگاه گذاشتم و تيتراژ فيلم شروع شد مادربزرگ مثل اجل معلق بالاي سرمان ظاهر شد و گفت: چه کار مي‌کنيد؟ گفتم: فيلم مي‌بينيم. پرسيد: چه فيلمي؟ برادرم گفت: نمي‌دانيم مادرجان. فقط مي‌دانيم فيلمي از جعفر پناهي است. پدربزرگ چيني گفت: سينگ ماتسا اوچي فينگ. يعني: ددم واي! خانم بزرگ گفت: نکند با گوشي تلفن همراه فيلمبرداري شده؟ گفتم: نخير خانم‌جان. فيلم آماتور که نيست. کلي جايزه جهاني برده. مادربزرگ گفت: مي‌بيني خانم جان؟ همه آن بودجه منحوس را ريخته‌اند پاي اين فيلم‌ها. خانم بزرگ گفت: چه جايزه‌اي برده حالا؟ زود تند سريع جواب بده. گفتم: من چه مي‌دانم. پدربزرگ چيني گفت: بينگ‌اي توسو. يعني طبق تبصره جديد منشور اخلاقي محفل که همين حالا صادر شد همه فيلم‌ها اول بايد توسط شوراي بازبيني نگاه شده تا در صورتي که مشکل اخلاقي و غيره نداشته باشد بتوان آن را پخش کرد. (همه اينها ترجمه لفظ به لفظ آن جمله بود و ترجمه ما مثل ترجمه گفته‌هاي راينر سوبل توسط آرش فرزين ردخور ندارد و مو لاي درزش نمي‌رود) خلاصه فيلم ضبط و به اتاق پدربزرگ چيني ارسال شد. حين اينکه آنها فيلم را بازبيني مي‌کردند صداي خنده ارواح لباس شخصي از توي اتاق مي‌آمد. اما وقتي در اتاق خواب باز شد همه چهره‌اي عبوس داشتند. البته غير از پدربزرگ چيني. خيالمان کمي راحت شد. مادربزرگ گفت: بالاخره اين دخترها که مي‌خواستند بروند توي ورزشگاه چه شان بود؟ پدربزرگ چيني چيزي پرسيد که معني‌اش اين بود: اِ... مگر اينها دختر بودند؟ خانم بزرگ گفت: احتمالا شما خواب بوده‌اي قند عسل. پدربزرگ عصايش را کوبيد سر من و چيزي گفت. خانم بزرگ گفت: راست مي‌گويد خوب. چرا زيرنويس چيني ندارد اين فيلم؟ نکند... برادرم گفت: مادرجان چيزي نگوييد. ما را توي هچل نيندازيد. آنقدر صم بکم نشستيم تا بازبيني فيلم مجددا انجام شد. وقتي فيلم تمام شد پدربزرگ چيني با فارسي سليس گفت: اين فيلم را از چه کسي گرفته‌اي؟ هول کردم و گفتم: دوستم. پرسيد: و خانه دوستت کجاست؟ هيات تحقيق و تفحص مرا با خود خانه به خانه ‌برد تا صاحب اصلي فيلم را پيدا کند. اهالي همه خانه‌ها ادعا مي‌کنند با من دوست هستند و فيلم مال آنهاست. خوشبختانه پدربزرگ چيني معني کلمه رفيق را خوب مي‌داند.

۱۳۸۸ مرداد ۱۱, یکشنبه

منشور اخلاقی محفل شبانه - در روزنامه یازده امردادماه چاپ شد


کميته انضباطي خانه ما به تبعيت از فدراسيون موفق فوتبال با حضور خانم بزرگ، پدربزرگ چيني و مادربزرگ تشکيل و منشور اخلاقي محفل شبانه توسط نامبردگان تهيه و به تمام اهل خانه ابلاغ شد: 1- همه اهل خانه در بيان آنچه فکر مي‌کنند آزادند اما درخصوص آزادي پس از بيان اظهاراتشان تضميني داده نمي‌شود. 2- اهل خانه بدون اخذ مجوز مجاز به استفاده از اتو در ساعاتي از شب نيستند. اتو کشيدن بدون مجوز امري اغتشاشگرانه است. 3- کسي حق زدن پاپيون ندارد. پاپيون کردن اما با طي کردن مراحلي آزاد است. 4- به علت ايجاد آرامش در ساعت پاياني شب غير از ارواح لباس شخصي کسي حق تردد ندارد. 5- پوشيدن لباس شخصي داراي کپي رايت بوده و ديگران مجاز به پوشيدن آن نيستند. 6- پيش از اجراي هرکاري بايد مجوز آن کار اخذ و اعترافات لازم گرفته شود تا درصورت لزوم از آن استفاده شود. 7- شمردن هر چيزي اعم از پرتقال، سيب زميني و راي تنها به عهده شوراي انضباطي است. 8- رد و بدل هرگونه نامه و مکاتبه بين اهل خانه پيش از رويت شوراي سه نفره غيرمجاز مي‌باشد. 9- اهل خانه حق شرکت در انتخاب هرچيزي را دارند اما حق انتخاب آن چيز را ندارند. 10- عدم ارسال اس‌ام اس حتي پيامک‌هاي عليه اعضاي شوراي سه نفره عملي مجرمانه است. 11- استفاده از تلفن‌هاي همراه دوربين دار در خانه قدغن است. 12- تنها مارک گوشي تلفن داراي مجوز نوکيا – آن هم نوکياي مونتاژ چين و روسيه – مي‌باشد و استفاده از هر مارک ديگر نوعي نافرماني است. 13- اهل خانه بايد از نصب دوربين مدار بسته در تمام نقاط خانه استقبال نمايند. 14- ارائه هرگونه نمودار، براندازي نرم محسوب مي‌شود. 15- استفاده از هرنوع جنس به رنگ سبز در خانه ممنوع است. حتي چشم‌هاي سبز بايد با لنز تغيير رنگ يافته يا کور شود. 16- ورزش موتورسواري مختص روح‌هاي لباس شخصي است. 17- درصورت برخورد جسم سخت با بدن اهل خانه بدن آنها حق کوفتگي و کبود شدن ندارد. 18- ابراز ارادت به فردوسي‌پور ممنوع است. 19- شرکت در نماز جمعه سه هفته در ماه الزامي و در بعضي هفته‌ها غيرضروري است. 20- رفتن به پشت بام و بوق زدن به هر نيت عملي مجرمانه است. 21- هرگونه اختراعي به نام يکي از اعضاي شورا ثبت مي‌شود و مخترع حق اعتراض ندارد. 22- دانستن و تحمل عواقب دانستن حق اهل خانه است. 23- اهل خانه حق‌ انتقال اعضاي شورا به خانه سالمندان کهريزک را ندارند. 24- شرکت در مراسم ترحيم و جشن بايد با اخذ مجوز و ارائه وثيقه همراه باشد. 25- سفر به روسيه، چين و ونزوئلا با تخفيف و قسطي و سفر به نقاط ديگر امتياز منفي دارد.

خانه سالمندان کهریزک - در اعتمادملی ده امردادماه هشتاد و هشت چاپ شد


[... ] يک دقيقه سکوت اول اين نوشته به دليل نقص فني بوده و علت ديگري ندارد. تا مادرم خانم بزرگ را برده بود شاه‌عبدالعظيم، مادربزرگ طرح براندازي نرم را از صندوقچه‌اش بيرون آورد. بچه‌ها و نوه‌ها را دور خودش جمع کرد و گفت: شما از بس دنبال کار و بار خودتان هستيد وقت نمي‌کنيد به اين پيرمرد برسيد و با انگشت پدربزرگ چيني را نشان داد که روي صندلي چرخدارش نشسته بود و با آنکه به ظاهر فارسي نمي‌فهميد براق شده بود ببيند مادربزرگ چه مي‌گويد. مادربزرگ ادامه داد: حرفم را خلاصه مي‌کنم. به نظرم بهتر است پدربزرگتان را ببريم خانه سالمندان کهريزک تحويل دهيم. چشمتان روز بد نبيند پيرمرد چنان به لرزه افتاد و تته‌پته مي‌کرد كه گويي دنيا آوار شده روي سرش. مادربزرگ گفت: کهريزک جاي دلبازي‌ست و خوب ازش پذيرايي مي‌کنند. پدربزرگ گفت: جوونگ مينگ اوستي مايا. يعني اولا کهريزک جاي پيرمردها نيست و جوانان را مي‌برند آنجا. بعد هم ايزو ندارد. سوم اينکه پرسنلش لباس سازماني نمي‌پوشند و لباس‌شخصي‌اند. غريو ارواح لباس شخصي بلند شد. مادربزرگ گفت: ايزو هم مي‌گيرد به زودي. چاره‌اي نداريد و به پدرم گفت: ببريدش. پدربزرگ که دو قدم راه هم نمي‌توانست برود و تا حالا از روي صندلي چرخدارش پياده هم نشده بود ناگهان به طرفه العيني بلند شد دويد سمت در. مادربزرگ قبلا در را قفل کرده بود. رفت سمت پنجره ديد حفاظ دارد. مادربزرگ لبخند مي‌زد. پدربزرگ چيني به زبان شيرين فارسي گفت: حقوق بشر چه مي‌شود پس؟ مادربزرگ به پدرم گفت: مي‌گويند ده هزار چيني در اويغور ناپديد شده‌اند بود ده هزار و يکي ايراد دارد؟ پدربزرگ سعي کرد با تلفنش تماس بگيرد. گوشي‌اش آنتن نداشت. خواست اس‌ام‌اس بزند که برادرم گفت: قطع است. با دوربين تلفن همراهش از شرايط خانه فيلم گرفت بگذارد تو سايت يوتيوب. مادربزرگ گفت: خدا را شکر با همت برادران سختکوش، اين سايت‌هاي ناجور هم فيلتر شده. پدربزرگ دوباره گفت: فيلمتان را مي‌دهم شبکه بي‌بي‌سي. همه گفتند اه اه. وقتي دست و پايش را مي‌گرفتيم داد مي‌زد. کهريزک نه. که در خانه باز شد و خانم بزرگ و مادرم وارد شدند. خانم بزرگ داشت مي‌گفت: مي‌گويم برويم شاه‌عبدالعظيم برديمان بهشت‌زهرا؟ واه واه چه شلوغ... يکهو ديد پدربزرگ چيني در دستان ماست. قبل از اينکه چيزي بگويد مادربزرگ گفت: خوب شد آمديد. اينها مي‌خواستند پيرمرد را تحويل کهريزک دهند. بدن خانم بزرگ کهير زد. پدربزرگ چيني هم دخالت مادربزرگ را تکذيب کرده! بايد فرار مغزها کنيم اگر مننژيت مثل جسم سخت کله‌مان را هدف نگرفته باشد.

۱۳۸۸ مرداد ۱۰, شنبه

هاچین و واچین - در روزنامه اعتمادملی هشت امردادماه هشتاد وهشت چاپ شد


بچه‌هاي پسرخاله‌ام را نشانده بودم روي زمين و برايشان اتل متل مي‌خواندم. همچين که گفتم‌ هاچين و واچين يک پاتو... قبل از اينکه بگويم «برچين» صداي ناشناس گفت: «مرگ‌!» خانم بزرگ فکر کرد يکي از شعارهاي نماز جمعه را بازگو کرده‌ام. هرچه قسم و آيه خوردم زيربار نرفت. به پدرم گفت: به زودي اعترافات شازده‌ات را پخش مي‌کنم. پدرم گفت: اما پخش اعترافات غيرقانوني‌است. حتي وزير اطلاعات هم مخالف... مادربزرگ گفت: وزير سابق اطلاعات البته. کسي که مخالف پخش اعترافات باشد جايي در کابينه ندارد. برادرم گفت: وزير سابق اطلاعات البته. کسي که مخالف پخش اعترافات باشد جايي در کابينه ندارد. برادرم گفت: خداييش عجب دوره‌اي شده. در کابينه وزرايي داريم که وزير نيستند. چون اول اخراج شده‌اند بعد استعفا داده‌اند اما باز هم مي‌گويند نخير. شما وزيريد هنوز. مادربزرگ گفت: همان طور که در دوره وزارتشان نظر احمدي‌نژاد مهم بود نه آنها، حالا هم مهم نيست در کابينه باشند يا نه. پدرم گفت خود صفار هرندي هم گفته فقط از نظر عددي در کابينه حضور دارد تا دولت از مشروعيت نيفتد. مادرم گفت: چقدر عدد مهم شده اين روزها. يکي‌اش عدد يک که با حفظ شدن آن مشروعيت دولت حفظ مي‌شود. يکي هم مي‌شود عدد صفر که به قول يکي از آقايان حکم راي مردم را دارد. دخترخاله‌ام گفت: يعني همان منطق صفر و يک ديگر؟ گفتم: نخير نيم هم عدد مهمي است. مگر يادتان رفته وزير کشور برگزارکننده انتخابات با نيم راي اختلاف راي اعتماد آورد و شد وزير کشور. پدربزرگ چيني گفت: اوتسو جينگ ماچا ! برخي جمله‌ها در زبان چيني دو معنا دارد. اولين معني‌اش اين که زود مشخص کن اين شلوار جديدت را با همان 50 ميليون دلار تصويبي آمريکا خريده‌اي؟ معني دوم جمله پدربزرگ چيني اين است که مي‌خواهم فعاليت‌هاي تو يک وجب بچه را تعليق کرده و يک پايت را برچينم ! برادرم گفت: ما بالاخره نفهميديم تعليق خوب است؟ بد است؟ همسرم گفت: مثل فوتباليست‌هايي که نفهميدند بالاخره موتور سوار شدن‌شان باعث امتياز منفي در منشور اخلاقي و محروميت‌هاشان مي‌شود يا نه. در جلسه‌اي که با حضور مادربزرگ، پدربزرگ چيني و خانم بزرگ تشکيل شده آنها اتفاق نظر داشته‌اند که منشور اخلاقي ليگ فوتبال را به خانه تعميم دهند. به زودي متن منشور اخلاقي خانوادگي منتشر خواهد شد.

۱۳۸۸ مرداد ۸, پنجشنبه

بحران استمهال - اعتمادملی هفتم امردادماه هشتاد و هشت


برادرم جواني كرد و گفت: نخستين بيمارستان بحران در تهران احداث مي‌شود. مادربزرگ گفت: همين ديگر، معلوم است تازگي رفته‌اي نماز جمعه اخلاقت عوض‌شده يكهو سينما هم برو. خانم بزرگ گفت: در مورد آن نمازجمعه‌اي كه چين را مورد نوازش قرار دادند حرف نزنيد. پدربزرگتان ناراحت مي‌شود. مادر‌بزرگ ادامه داد: بيمارستان بحران براي چه مي‌سازند؟ براي روز بحران از كجا مي‌دانند بحران مي‌شود؟ حتما خودشان ترتيبش را داده‌اند. ديدي به همين سادگي دستتان رو شد؟ پدرم گفت: شايد هدفشان خدمت‌رساني در مواردي مانند سوانح هوايي بوده كه دست بر قضا كم‌هم اتفاق نمي‌افتد در كشور. مادر‌بزرگ گفت: حرف‌هاي خانباجي را تكرار مي‌كنيد. كاري مي‌كنيد مثل آن روزنامه‌اي كه به اشتباه خيال مي‌كرد صداي عدالت است توقيفتان كنيم‌ها. سوانح هوايي كجا بود؟ كو؟ نشر اكاذيب مي‌كني؟ گفتم: با اين شرايط من فردا نمي‌روم دفتر روزنامه. بيدارم نكنيد. مادرم پرسيد چرا؟ گفتم وقتي روزنامه ما تيتر زده 150 شركت بزرگ ايراني در سراشيبي سقوط هستند، حتما از همين حالا مادربزرگ طرح تخته‌كردن در روزنامه‌‌ها را هم ارائه كرده است. مادربزرگ گفت: من تا حالا موافق بسته‌شدن يك روزنامه نبوده‌ام. صداي ناشناسي گفت: بله ‌معتقديد همه‌شان يكجا بسته شوند برند پي كارشان. خانم‌بزرگ گفت: يا اصلا روزنامه‌نگارشان را چند وقتي بيندازند زندان كه تعدادشان از رسميت بيفتد. همسرم گفت: روزنامه ‌هم به نوعي شبيه دولت است كه يا خروج اين همه وزير ممكن است از رسميت بيفتد. برادرم گفت: منظورت دولت نهم بود يا دهم؟ مادربزرگ براي اولين‌بار قصد دارد از راه قانوني ما را محكوم كند، از ما شكايت كرده. اما نمي‌دانم چرا با تقاضاي استمهال ما هم مثل تقاضاي روزنامه كيهان از دادگاه موافقت نمي‌شود. مي‌پرسم چرا فرق قائل مي‌شويد؟ خانم‌بزرگ مي‌گويد: كدام فرق مي‌گويم: مثلا چرا قرار شده حاميان احمدي‌نژاد در انتخابات را به خرج نمي‌دانم كي بفرستند سوريه؟ مادربزرگ اشتباه مي‌شنود روسيه. مي‌گويد: چه شاعرانه، كرملين مي‌روند؟ مي‌گويم: نخير. سفر زيارتي مي‌روند سوريه، سفر كاري نمي‌روند. خانم‌بزرگ مي‌گويد: انگار به سفر خيلي علاقه داري‌‌ها، پدربزرگت حاضر است خرج سفرت را تقبل كند. همه نوع سفر ديده‌بودم الا سفر چيني! سفر آخرت است احتمالا با ناوگان روس هم مي‌شود رفت البته به رفقاي چيني زحمت نمي‌دهيم.

نسل کشی- اعتمادملی ششم امردادماه هشتاد و هشت


نمي‌توانيم در خانه درخصوص خيلي مسائل صحبت کنيم. چون نوکيا زود آمارمان را مي‌گيرد. اسم مادربزرگ را گذاشته‌ايم نوکيا. چون دست به شنودش خوب است تا حرفي مي‌زنيم فورا واکنش نشان مي‌دهد. مثلا وقتي برادرم در گوش من گفت با حکم دادگاه تجديد نظر تخلف وزير صنايع و معادن در ثبت اختراعات اثبات شده , فورا عکس العمل نشان داد و گفت: همه تان سر و ته يک کرباسيد. جوسازها. پدرم گفت: چيزي نگفتند که.خبر يکي از روزنامه‌ها را نقل کردند. پدربزرگ چيني گفت: ووووتاي. جينگ ماي تسو. يعني مگر شما در ايران چند روزنامه داريد؟ روزنامه هم مثل بچه يكي‌اش كافيست (ترجمه لفظ به لفظ). خانم بزرگ گفت: آخي چه شيرين زبان و رمانتيك. راست مي‌گويد‌ها. حيف اينهمه درخت نيست قطع شود براي چاپ اين ورق پاره‌هايي مثل روزنامه و مدارك و مدارج تحصيلي كه هي توش بدوبيراه بگويند؟ همسرم گفت: اگر بد و بيراه مي‌نوشتند تا حالا باهاشان برخورد شده بود. مادربزرگ گفت: برخورد نکردن دليل نمي‌شود. به قول ذوالنور با عوامل اصلي آشوب‌ها هم برخورد نکردند که قهرمان نشوند. گفتم: برخورد نشده تازه؟ ددم وااااي. برخورد مي‌کردند چه مي‌شد؟ پدربزرگ چيني گفت: تتسامايا اورمي چانگ. يعني اين چشم سفيد سيه دل را هم بفرستيد ور دل دوستانش جايي كه آرزو كند خورشيد ببيند. (تقصير ما نيست هر كلمه چيني دوخط معنا دارد) پدرم گفت: بچه را چرا تهديد مي‌كنيد؟ خانم بزرگ گفت: تهديد كدام بود؟ منظورش اين بود بفرستندش جايي كه خورشيد گرفتگي را تماشا كند. مادربزرگ گفت: همان كه باعث شد خلبان هواپيماي توپولف جلوي چشمش را نبيند و سقوط كند؟ برادرم گفت: من كه از اين به بعد تصميم گرفتم با خطوط هوايي روسيه سفر كنم. مادربزرگ گل از گلش شكفت و گفت: [... ] (چون خيلي خودماني بود قابل چاپ نبود. معناي تحت اللفظي‌اش مي‌شود آفرين قند عسل زيبا رو بالاخره آدم شدي) برادرم گفت: آخر اعلام شده ناوگان هوايي روسيه ايرباس است اما 25درصد آسمان ايران در تسخير روسيه و هواپيماهاي لگنش قرار گرفته. مادربزرگ هنوز ضربه اول را هضم نكرده بود كه همسرم گفت: گفتي 25درصد فكر كردم مي‌خواهي به نقش روس‌ها در مورد كاهش سهم ما از درياي خزر اشاره كني. و هنوز مبهوت اين جمله بود كه پرسيدم: مگر ناوگان ريلي ما را هم به روس‌ها سپرده‌اند كه دو قطار به هم خورده‌اند؟ از خوانندگان گرامي درخواست مي‌شود با تشكيل كميته حقيقت ياب سرنوشت خانواده ما را پيگيري نمايند. احتمالا نسل ما را منقرض خواهند كرد. به زودي در نقش ارواح در خانه خدمت مي‌رسيم.

رولت روسی - اعتمادملی پنجم امردادماه هشتاد و هشت


مادربزرگ دل خوشي از حضور پدربزرگ چيني درخانه ندارد. به ما البته چيزي نمي‌گويد اما شنيده‌ايم کميته بحران تشکيل داده با ارواح لباس شخصي و براي مقابله با پدربزرگ چيني مذاکراتي با آنها داشته تا پدربزرگ را به خروج از سيستم تشويق کند. پدربزرگ چيني اما با ديدن وسايل خانه احساس خوبي پيدا کرده و خانه را با چين يکي گرفته است. به فارسي دست و پا شکسته مي‌گويد: در چين چنين چيني نيست. کالا... کالا... همسرم مي‌پرسد: چين با کدام کشورها همسايه است؟ کره شمالي؟ قرقيزستان؟ پدرم مي‌گويد: اين انتخابات قرقيزستان هم که تو زرد از آب درآمد. مخالفان دولت اعلام کرده‌اند به سلامت انتخابات رياست‌جمهوري آن کشور اعتراض دارند و دولت را به رسميت نمي‌شناسند. برادرم مي‌پرسد: در قرقيزستان کالاي چيني زيادتر است يا روسي؟ همسرم مي‌گويد: اگر مثل ايران باشد خرده‌ريزها را از چين مي‌آورند و تکنولوژي‌هاي بزرگ را از رفقاي روس مي‌گيرند حتما. پسرخاله‌ام مي‌گويد: اين رفقاي روس کاري کرده‌اند که بايد از اين به بعد به جاي قطار وحشت بگوييم برويم سوار هواپيماي وحشت بشويم. انگار خطر به توپ بسته شدن از سوار شدن به هواپيماي روسي کمتر است. پدربزرگ چيني مي‌گويد: توپ روسي؟ گفتم: پدربزرگ انگار به تاريخ قاجار علاقه‌مندي‌ها؟ شما در چين چيزي در مورد قهوه قجري شنيده‌اي؟ پدربزرگ چيني‌مان گفت: آها. قجر قهوه؟ چيني‌اش را مي‌سازيم. همسرم گفت: همين يکي را کم داشتيم در اين کشور. برادرم گفت: اين را هم ديگر کم نداريم. مديرعامل هما گفته 400 هواپيماي جديد خريده‌اند که اکثر آنها روسي است. مادربزرگ گفت: منظور؟ برادرم گفت: هيچي. مثل رولت روسي است. با هر پرواز ممکن است بروي سفر آخرت و همينش هيجان دارد. گفتم: چطور است در هواپيماهاي روسي خريداري شده به جاي شکلات حلوا سرو کنند اول پرواز و به جاي فرم نظرسنجي، فرم وصيتنامه بگذارند توي کيسه صندلي‌ها. نمي‌دانم مادربزرگ چطور نمونه فرم وصيتنامه را آماده داشت که فوري آن را گذاشت جلوي من براي امضا. فعلا مشغول چانه زني هستم با ايشان ببينم امکانش هست زنده بمانم. از پشت سر البته مي‌بينم پدربزرگ چيني گربه مشهور ما را دارد با گربه چيني عوض مي‌کند. از اين اوضاع که راحت شديم برمي‌گردانيمش. خيالتان راحت!

چونگ چانگ چین- اعتمادملی چهارم امردادماه هشتاد و هشت


پدرم گفت: به نظر مي‌رسد ما به رکورد هر 10روز يک سانحه هوايي رسيده‌ايم که در جهان بي‌نظير است. برادرم گفت: امان از اين توليدات روسي. مادربزرگ فقط زيرچشمي نگاهش کرد. عمه خانم گفت: من مانده‌ام مگر چين هواپيما نمي‌سازد که ما هواپيماي چيني وارد ناوگان هوايي کشور نمي‌کنيم؟ مادرم گفت: واي عمه خانم تو را به خدا نفرماييد. همين يک قلم مانده فقط. يک وقت آقايان يادشان مي‌افتد آن وقت هر روز 10سانحه خواهيم داشت. مادربزرگ گفت: همان طور که وزير راه گفته توپولف ناامن‌ترين هواپيماي جهان نيست. در ضمن محصولات چيني هم از کيفيت بالايي برخوردار است. برادرم گفت: البته که کيفيت دارند. البته هنوز جاي برخورد برخي محصولات چيني سخت با بدن بنده کبود شده و درد مي‌کند. عمه خانم گفت: از اين کلاه ايمني‌هاي چيني استفاده کن خب ننه. مادرم گفت: وقتي همه چيز دارد از چين وارد مي‌شود، نکند به زودي چهارستاره‌هاي مازادشان را هم بفرستند اين‌جا؟ مادربزرگ بلند شد خون به پا کند که در خانه باز شد و خانم بزرگ با يک پيرمرد چيني وارد خانه شد. پدرم گفت: سلام خانم جان. مادربزرگ به عصايش تکيه داد و گفت: خانم جان اين آقا که باشند؟ خانم بزرگ در حالي‌که روي صندلي آرام مي‌گرفت، گفت: پدربزرگ جديد بچه‌ها. ديدم اين بنده‌هاي خدا پدربزرگ ندارند، يک پدربزرگ خوب از چين برايشان آوردم. بچه‌ها به پدربزرگتان سلام کنيد. تاکنون تنها مادربزرگ، پدربزرگ چيني را به رسميت شناخته. فعلا نوه‌ها از به رسميت شناختن پدربزرگ چيني طفره رفته اند. خدا مي‌داند خانم بزرگ چه خوابي برايمان ديده و آيا مادربزرگ هم در اين بازي نقش دارد يا نه؟

۱۳۸۸ مرداد ۴, یکشنبه

قهرمان پنبه - درروزنامه اعتمادملی سوم امردادماه هشتادوهشت چاپ شد


از دفتر روزنامه که به خانه برگشتم ديدم کوچه آذين‌بندي شده و پر است از کاغذهاي رنگي و چراغاني با همه رنگ چراغي به جز چراغ سبز. روي پلاکاردي هم نوشته بودند «خانم بزرگ، قهرماني شما مايه مباهات محله است» وارد خانه که شدم مادربزرگ اسپند دود مي‌کرد. خانم بزرگ روي کاناپه لم داده بود و همسرم شيريني مي‌گرداند. مادربزرگ گفت: ديدي مادرم قهرمان شد؟ کمي خجالت بکش با آن هيکلت. پرسيدم در مسابقات پيشکسوتان گلدوزي قهرمان شده‌اند؟ پدرم گفت: نخير. در مسابقات استاني ايروبيک ! مادربزرگ گفت: اسنادش هم موجود است. برادرم گفت: خانم بزرگ اگر يک عکس با شورت ورزشي نشان ما بدهد من باورم مي‌شود. مادربزرگ گفت: واويلا از اين همه غيرت. بي‌حيا! دخترخاله‌ام گفت: به ما نشان بدهد که خودي هستيم. مادربزرگ گفت: نخودي هستيد. در اين خانه خودي نداريم ما. همه غيرخودي هستيد. بگذاريد جشن پيروزي ما تمام شود به حساب تک تک تان مي‌رسم. خانم بزرگ گفت: يکي بيايد زير بغل مرا بگيرد مي‌خواهم بروم روبه‌روي تلويزيون بنشينم برنامه نجف‌زاده را ببينم. همسر برادرم گفت: ماشاءالله در مسابقات ايروبيک عصا برده بودند يا همراه داشته‌اند؟ مادربزرگ گفت: الان بدنش کوفته است. سني ندارد که عصا بگيرد دستش. عمه خانم گفت: ايشان سني ندارد؟ با افلاطون خاطرات مشترک دارند که ! مادربزرگ چشم غره رفت. همسرم که پاي رايانه نشسته بود گفت: بچه‌ها اينجا نوشته تيم ايروبيک ايران در مسابقات ايروبيک قهرماني جهان در آفريقاي جنوبي مدال طلا گرفته. مادربزرگ گفت: دوره دوره ايروبيک است ديگر. همسرم ادامه داد: البته نوشته ايران تنها تيم شرکت کننده در مسابقات بوده و حتي تيم ديگري نبوده که به آن مدال نقره بدهند. برادرم گفت: مادرجان نکند خانم بزرگ هم... تشکيک در مسائلي که مادربزرگ بر آن صحه گذاشته جرم بزرگي است در خانه. ما که از اول با کالاي چيني مشکل داشتيم اما تقصير روزنامه اعتمادملي است که قيمت باتوم چيني را 15هزارتومان اعلام کرد و مادربزرگ گفت: چه ارزان است. حالا با باتوم‌هاي ارزان چيني دنبال ما کرده در کوچه. تا وقتي در کوچه هستيم و به خيابان نرفته‌ايم امنيت داريم چون اعلام شده کوچه جاي دستگيري است نه خشونت‌هاي ديگر. خانم بزرگ منتظر است در مراسمي تاج گل قهرماني بگذارند سرش.کسي اما نمانده که در مراسم او شرکت کند. ما که از خانه فراري هستيم. مادربزرگ هم با باتوم دنبال‌مان مي‌دود که قهرماني خانم بزرگ را تبريک بگوييم. اگر از اين غائله جان سالم به در برديم باز در خدمتتان خواهيم بود. مرغ عشق

۱۳۸۸ مرداد ۲, جمعه

افترا به جسم سخت - اعتمادملی اول امردادماه هشتادوهشت


پدرم گفت: عجب‌! محمد يزدي گفته چرا رفسنجاني در نماز جمعه پيشنهاد آزادي بازداشت‌شدگان را داده؟ اين کار مربوط به دستگاه قضايي کشور است। مادربزرگ گفت: راست گفته। مگر خودتان نگفتيد بايد استقلال قوا باشد। اين هم استقلال قوا। برادرم گفت: اتفاقا خود ايشان بعدش گفته کساني که در بازداشت هستند، پول‌هايي گرفته‌اند، کارهايي کرده‌اند و در متن تحريک مردم گرفته شده‌اند। بنابراين نبايد آزاد شوند. اين حرف دخالت در قوا نيست؟ ايشان عضو قوه‌قضائيه است يا نيروي انتظامي؟ عمه خانم گفت: وا. مگر اکثر اين بازداشتي‌ها را نيمه شب در خانه‌شان نگرفته بودند؟ پس اين افراد نصفه شبي در خانه مردم چه مي‌کردند؟ مردم نبايد استقلال داشته باشند؟ مادرم گفت: اعلام شده ليدرهاي جديد تيم استقلال بايد عضو بسيج شوند. همسرم پرسيد: آن وقت ليدرها در انتخابات بعدي حق طرفداري از يک کانديداي خاص را دارند يا از فعاليت سياسي منع مي‌شوند؟ مادربزرگ گفت: ورزشکار که نبايد از فعاليت سياسي منع شود مگر در موارد خاصي مثل ايشان و برادرم را با انگشت نشان داد و پرسيد راستي تو چرا ديگر باشگاه نمي‌روي اين روزها؟ مربي‌تان را گرفته‌اند؟ برادرم گفت: نخير. من ديگر آموزش جودو دوست ندارم. بروم که چه؟ آخرش سازمان تربيت بدني مثل اعضاي تيم ملي نوجوانان مرا جاي يکي ديگر بنشاند توي يک توپولف و بيخود و بي‌دليل خود را به كشتن دهم. پدرم گفت: مگر تو هم صغر سن داري؟ دخترخاله‌ام گفت: اصلا بايد از اول مي‌رفتي سراغ کُـشتي. من به زودي... مادربزرگ گفت: زن جماعت نبايد اسم کُشتي بياورد. هي حالا ما هيچي نمي‌گوييم... يزداني‌خرم راست گفته که حاضر است حتي به قيمت محروميت‌هاي جهاني، زن‌ها کُـشتي نگيرند. گفتم: اين روزها خيلي‌ها حاتم‌طايي شده‌اند. از کيسه خليفه مي‌بخشند. نه از محروميت مي‌ترسند و نه از... برادرم با صداي بلند گفت: تحريم ! همه اهل خانه تاکيد دارند حمله‌کنندگان به برادرم بايد مثل حمله‌کنندگان به کروبي و نوري شناسايي و محاکمه شوند. تا اينجا تنها کسي که شناسايي شده جسم سخت است که او هم شرکت در ضرب‌و‌شتم برادرم را تکذيب مي‌کند. فعلا مادربزرگ برادرم را تا روشن شدن موضوع به اتهام افترا به جسم سخت در اتاقش حبس کرده. اوضاع قشنگي است. تشريف بياوريد. قدمتان روي چشم !





۱۳۸۸ مرداد ۱, پنجشنبه

شطرنج - در روزنامه اعتمادملی سی و یکم تیرماه هشتاد و هشت چاپ شد


پدرم از بعدازظهر به بعد با کسی صحبت نکرده . صم بکم نشسته و به قول عمه خانم به افق های دور خیره شده است . مادربزرگ می گوید : فکر کرده با سکوتش می تواند مرا به برگزاری مجدد مسابقه شطرنج راضی کند . زهی خیال باطل ! مادرم گفت : شما که بالاخره هرطور شده برنده می شوید یک بار دیگر بازی کنید . مادربزرگ گفت : نخیر . امکان ندارد . آدم باید به قانون عمل کند . وقتی کیش و مات شده است که من نمی توانم بگویم نشده . پسرخاله ام گفت : بنده خدا واقعا هم مات شده ها . فقط مانده ام قبل از اینکه بروم چرت بزنم همه مهره های شما غیر از شاه و وزیر و دو سه پیاده خورده بود . چطور شد وقتی برگشتم اوضاع عوض شده بود ؟ مادربزرگ گفت : این دیگر برمیگردد به عرضه بازیگر . من بلدم از مهره هام بازی بگیرم . برادرم گفت : درست است . مادرجان حتی از مهره های سوخته هم حسابی کار می کشد . مادرم گفت : حالا چه کار کردید که ایشان این طور بهتش زده ؟ و رو به پدرم گفت : شما هم چیزی بگو آخر . بلایی سرت آمده ؟ مادربزرگ گفت : سکوت او هم مثل سکوت آن اوایل رفسنجانی ست . محمد یزدی راست گفته که این فقط سکوت نیست بلکه نوعی حمایت و طرفداری از جبهه مخالف است . برادرم گفت : مگر در این خانه جبهه مخالف داریم ؟ مادربزرگ گفت : بله که داریم . همه شما در این خانه جبهه مخالفید و بنده جبهه موافق . همسرم گفت : یعنی اعتراف می کنید در اقلیت هستید ؟ مادربزرگ گفت : نخیر . بنده کلی هواخواه دارم در این خانه . مرحوم آقابزرگ . مرحوم دایی جان . مرحوم . . . پدرم ناگهان به فریاد درآمد : همین دیگر . هرچه مهره هاش را می زنم باز می بینم اسب و فیل و رخ و همه مهره های محرومش باز توی صفحه اند . مادربزرگ گفت : بله که هستند . فکر کردی مهره های من هم مثل مهره های شما زود از صحنه خارج می شوند؟ از در بیرونشان کنی از پنجره می آیند تو . پدر گفت : حالا چرا هرکار دلشان می خواهند می کنند ؟ فیل افقی و عمودی می رود و اسب چهارنعل در هر خانه ای دلش می خواهد می نشیند . مادربزرگ گفت : چون در این جا آزادی فراتر از مطلق وجود دارد . پرسیدم : حتی در مورد سکوت کردن ؟ یا برای سکوت هم باید از کسی اجازه گرفت ؟ خدا رحمتم کند . اگر صاعقه هم به من زد بدانید مادربزرگ گفت در این صاعقه دست داشته

۱۳۸۸ تیر ۲۸, یکشنبه

اندر فواید فتیله و سوپاپ ! - چاپ شده در روزنامه اعتمادملی امروز


از اعضای محفل شبانه ما اطلاعات جسته و گریخته ای وجود دارد . پدرم بعد از شرکت در نماز جمعه تهران رفته دنبال نخود سیاه ! مادر در تدارک ولیمه دوشنبه از خانه خارج شده . عمه خانم رفته بالای پشت بام ، گچ روی پایه دیش را بشکافد و در یک اقدام نمادین دیش خودش را پرت کند توی خیابان . برادرم با همسرش رفته خطه سرسبز شمال . نمی دانم عنوان خطه سبز هم اعلام موضع سیاسی ست یا نه ؟ اگر باشد حتما اخطار می دهند نامش را می گذاریم خطه زرد شمال . همسرم رفته کلاس تله پاتی تا بتواند در محفل های شبانه آینده باب گقتگوی بین تمدن ها را با ارواح خانه آغاز کند . خانباجی را هم که آمده بود راه ندادیم توی خانه . گفتیم مدیرمسئول خانه نگران نفوذ شما بین بچه هاست . تشریفشان را بردند . خاله ها و دختر و پسرهاشان هم هریک دنبال کار و بارشان رفته اند . البته هرگونه وضع عیرعادی در خانه شدیدا تکذیب و از گوینده این شایعات حتما به دادگاه خانواده شکایت خواهیم کرد . صلح و صفا برقرار است . من مانده ام و مادربزرگ و او درحالیکه فتیله چراغ نفتی قدیمی اش را تعویض می کند درباب مزایای فتیله داد سخن سر داده . به حرفهاش گوش می کنم البته اما حواسم به گوشی موبایلم است که با آن ور می روم . راستش را بخواهید از مراسم تعویض فتیله فیلم هم گرفته ام . شاید یک روز آن را به خانباجی فروختم . محفل شبانه ما فعلا تحت الشعاع تعویض فتیله و مراسم سنتی پایین کشیدن آن است . بعد از بازگشت اعضای خانواده جلسه ای خواهیم داشت حتما . شکل و شمایلمان را شاید تغییر دادیم . نه اینکه شناسایی نشویم . نخیر . فتیله مان را قرار است پایین بیاورند . تا یادم نرفته بگویم منظورم از اینکه پدر رفته دنبال نخود سیاه این بود که رفته سوپاپ تهیه کند . برداشت بد نکنید از نخود سیاه . چون می دانیم سوپاپ گیر نمی آید این روزها اسمش را گذاشتیم نخود سیاه . اگر خودمان را تبدیل به سوپاپ نکنند خوب است . معمولا وقتی چیزی گیر نمی آید به ما می گویند نقشش را بازی کنیم . سخت است اما . سوپاپ نخواهیم شد اگر خدا بخواهد

۱۳۸۸ تیر ۲۷, شنبه

چه کسی بود صدا زد سهراب ؟ ( با عنوان رستم و سهراب در روزنامه اعتمادملی امروز چاپ شد )



مادربزرگ خواندن افسانه رستم و سهراب را براي نوه‌هايش منع كرده. معتقد است رستم هرگز دستش به خون سهراب آلوده نشده و اينها شايعه پراكني‌هايي است كه سپاه توران تحت القاي بي‌بي سي انجام داده. ما فقط به هم نگاه مي‌كنيم. مانده‌ايم چه بگوييم! مادربزرگ ادامه مي‌دهد: مظلوم‌نمايي هم حدي دارد. رستم به عنوان فردي ارزش مدار و اصولگرا هرگز نمي‌توانسته چنين كاري انجام دهد. گرز رستم را هم داده‌اند اداره جرم شناسي آلات و ادوات و رئيس اين اداره قاطعانه اعلام كرده اثر انگشت فردي به نام اسكندر روي آن است. پدرم مي‌گويد: مادرجان خواب‌نما شده‌ايد؟ مادربزرگ مي‌گويد: نخير. حالا كه كار دارد به جاهاي باريك مي‌كشد مرا متهم به جنون مي‌كنيد؟ زهي خيال باطل. اسكندر همان الكساندر است و بي‌شك از ايادي غرب بوده. مداركش هم در قتل سهراب وجود دارد. بعد هم سهراب به براندازي نرم اعتراف كرده بوده خودش. تا مي‌آيم چيزي بگويم، مي‌گويد: مگر روي سنگ قبرش ننوشته «به سراغ من اگر مي‌آييد نرم و آهسته بياييد مبادا كه ترك بردارد چيني نازك تنهايي من ؟» ببين اتفاقات چين را هم پيش‌بيني كرده بوده با آن همدست خارجي‌اش! پسرخاله‌ام مي‌گويد مداركش را بي‌خيال شويد. اعترافات اسكندر چه؟ موجود است؟ مادربزرگ مي‌گويد: گويا او هم مثل آن شاهد فراري پس از ارتكاب اعمال مجرمانه‌اش فرار كرده فرنگ. به توران يا يونان. نمي‌دانم. مادرم مي‌گويد: داستان سرايي‌تان هم بد نيست‌ها. همسرم مي‌گويد: احيانا ادامه تحصيل نداده در فرنگ؟ مادربزرگ مي‌گويد: شديدا با او همذات پنداري مي‌كنيد‌ها. اين ماجراي تحصيل عوامل خودفروخته در غرب از قديم‌الايام وجود داشته. همين است كه وزير علوم گفته انقلاب مخملي از دل برخي پايان‌نامه‌هاي دانشجويان دكتراي خارج از كشور پديد آمده. پدرم مي‌گويد: خسته شديم از اين سياست. بچه‌ها بگذاريد مادربزرگتان استراحت كند شما هم آن فيلمي را كه خانباجي داده بگذاريد تماشا كنيم. مادربزرگ بُراق مي‌شود توي چشم‌هاي پدر. مي‌پرسد: خانباجي چه فيلمي داده به شما؟ پدرم مي‌گويد: اسمش درست يادم نيست اما فيلمي از سهراب شهيد ثالث است! اگر به مادربزرگ مي‌گفتيد همين حالا دنيا دارد كن فيكن مي‌شود اينقدر حالش بد نمي‌شد كه با شنيدن نام كارگردان به هم ريخت احوالش. به سبك و سياق پليس امنيت اخلاقي كه ديش‌هاي ماهواره را جمع مي‌كند، حمله كرد به دستگاه پخش DVD. مي‌گويد بايد صرفه‌جويي كنيد براي كمك به دولت. نه حق داريم برق‌ها را روشن كنيم نه فيلم ببينيم در خانه. حتي خواستيم يك دقيقه سكوت اعلام كنيم ديديم تكه بزرگه گوشمان است. ترفندي زدم البته و اعلام كردم براي كشته‌شدگان حوادث اخير در اويغور يك دقيقه سكوت مي‌كنيم. مادربزرگ مي‌داند البته اين سكوت براي چيست اما چيزي نمي‌تواند بگويد. كلا دوست دارد با نشاط باشيم همه. اين است كه با يك دقيقه سكوت مخالف است. دنبال امن كردن فضاي خانه است. از وقتي رئيس سازمان بازرسي كل كشور گفته حاشيه امن انتقاد براي رسانه‌ها ايجاد مي‌كنيم، خانه دوباره پر از ارواح لباس شخصي شده. ما چارچوب حاشيه امن انتقاد را عين كف دستمان مي‌شناسيم. به قول پسرخاله‌مان چقدر جاي اين حاشيه امن انتقاد درد مي‌كند. شب كه مي‌خوابيم مادربزرگ تنها در خانه راه مي‌رود. ارواح همراهش هستند يا نه، كسي نمي‌داند. تنها صداهايي مي‌شنويم كه مدام تكرار مي‌كند: سهراب... سهراب... و مادربزرگ سراسيمه مي‌پرسد: چه كسي بود صدا زد سهراب؟ در دفتر خاطراتم مي‌نويسم اين بار نه رستم كه سهراب از شاهنامه رفت! فال حافظ مي‌گيرم در تاريكي اتاق. مي‌آيد: دگر به صيد حرم تيغ برمكش زنهار وزآن كه با دل ما كرده‌اي پشيمان باش!